جانم از عشقت پریشانی گرفت

جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت

دست در زلفت به نادانی زدم
مار را کودک به نادانی گرفت

گفتمت کامم بده، گفتی به طنز:
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
دیدگاه ها (۱)

انگار  عادت کرده‌ای  این  یکّه‌ تازی  رااز عشق من در سینه‌ی ...

گفته بودم در نگاهت ، جوی غم‌های من است حرفهایت سبز و جاری رو...

‌ چه می دانی چه ها ڪرده، فراق تو به چشمانمشب و روزم شده یادت...

پرسیدی..چگونه دوستت دارم؟گفتمپرنده‌ای عاشقم..که از برخورد گل...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ①⓪- با این حرف بورام سرم رو بالا اوردم و به در نگاه کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط