وقتی پسر به دختر
و֗قتی͟ ᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜᳝᳜͟ پسرݭ ࢪۏ ̣̣به دخترݭ
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ
ྀིᩘᩘ᳕Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟓.
^ تو خونه ^
× رفتم پایین که دیدم بابا روی مبل نشسته و سرش تو گوشیشه منم رفتم بغلش روی مبل نشستم
+ با حس اینکه کسی بغلم باشه سرمو برگردوندم که دیدم یونجی نشسته کنارم
⋆ ⋆چند مین بعد ⋆ ⋆
× بابایی من حوصلم سر رفته🥺
" بچه گونه میگه"
+ بهش انداختم و گفتم : میخوای بریم بیرون ؟" نسبتا سرد"
+ چشماش برقی زد و با خوشحالی جواب داد:
×ارهههه " ذوق"
+پس برو لباستو بپوش
× رفتم تو اتاقم و لباسمو پوشیدم و سریع دویدم اومدم پایین
+ دیدم یه نی نی کوچولویی از پلهها دوید و اومد پایین خودش لباساشو پوشیده بود با اینکه خیلی کوچولوعه هنوز
یونگی: به لباسهاش که نگاه ردم دیدم یونی راست میگفت اونو فقط یه دست لباس قدیمی و کهنه داره
+خب بریم
×بلیم " ذوق "
⋆راوی : اولین باریه که دخترک با پدرش تنهایی میرن بیرون
یونگی : گرفتم و سوئیچو از روی میز برداشتم و گوشیمو تو جیبم گذاشتم با هم رفتیم سوار ماشین شدیم...
همینطوری داشتیم تو خیابون چرخ میزدیم که ازش پرسیدم یخوای برات بستنی بگیرم؟
×عوو..آله..ولی بستنی چیه؟!
+...
یونگی : " توی ذهنش میگه : هومم ینی واقعا نمیدونه " * تعجب و ناراحت*
+بیا برات بگیرم بخور ببین دوس دا ی
×باشه :)
یونگی : ماشین رو پارک کردم پیاده شدم و به سمت اون یکی در رفتم و بازش کردم و دست یونجی رو گرفتم و پیادش کردم و درو بستم و به سمت بستنی فروشی که چند قدمی با مون فاصله داشت رفتیم ازش پرسیدم چه طعمی دوست داری
×نمیدونم...منکه تاحالا نخولدم
+ خب بزار ببینم..
×میشه ار اون صورتیه برام بگیری ؟
" بچه گونه تصورش کن"
+منظورت توت فرنگیه ؟؟
×عو...اره
+باشه پس بزار شکلاتی هم برات بگیرم
×باشه
یونگی : تو روی همین نیمکت بشین تا من برم بگیرم
ادامه دارد...
𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۱۱
تر˖ᩘجیح ڋ҃ᩘຼꨶ᮫ِاڊ ۏ
ྀིᩘᩘ᳕Ꭾ͏ᥲ͏͏ꪚ٘ʈ ྀིᩘᩘ᳕ 𝟓.
^ تو خونه ^
× رفتم پایین که دیدم بابا روی مبل نشسته و سرش تو گوشیشه منم رفتم بغلش روی مبل نشستم
+ با حس اینکه کسی بغلم باشه سرمو برگردوندم که دیدم یونجی نشسته کنارم
⋆ ⋆چند مین بعد ⋆ ⋆
× بابایی من حوصلم سر رفته🥺
" بچه گونه میگه"
+ بهش انداختم و گفتم : میخوای بریم بیرون ؟" نسبتا سرد"
+ چشماش برقی زد و با خوشحالی جواب داد:
×ارهههه " ذوق"
+پس برو لباستو بپوش
× رفتم تو اتاقم و لباسمو پوشیدم و سریع دویدم اومدم پایین
+ دیدم یه نی نی کوچولویی از پلهها دوید و اومد پایین خودش لباساشو پوشیده بود با اینکه خیلی کوچولوعه هنوز
یونگی: به لباسهاش که نگاه ردم دیدم یونی راست میگفت اونو فقط یه دست لباس قدیمی و کهنه داره
+خب بریم
×بلیم " ذوق "
⋆راوی : اولین باریه که دخترک با پدرش تنهایی میرن بیرون
یونگی : گرفتم و سوئیچو از روی میز برداشتم و گوشیمو تو جیبم گذاشتم با هم رفتیم سوار ماشین شدیم...
همینطوری داشتیم تو خیابون چرخ میزدیم که ازش پرسیدم یخوای برات بستنی بگیرم؟
×عوو..آله..ولی بستنی چیه؟!
+...
یونگی : " توی ذهنش میگه : هومم ینی واقعا نمیدونه " * تعجب و ناراحت*
+بیا برات بگیرم بخور ببین دوس دا ی
×باشه :)
یونگی : ماشین رو پارک کردم پیاده شدم و به سمت اون یکی در رفتم و بازش کردم و دست یونجی رو گرفتم و پیادش کردم و درو بستم و به سمت بستنی فروشی که چند قدمی با مون فاصله داشت رفتیم ازش پرسیدم چه طعمی دوست داری
×نمیدونم...منکه تاحالا نخولدم
+ خب بزار ببینم..
×میشه ار اون صورتیه برام بگیری ؟
" بچه گونه تصورش کن"
+منظورت توت فرنگیه ؟؟
×عو...اره
+باشه پس بزار شکلاتی هم برات بگیرم
×باشه
یونگی : تو روی همین نیمکت بشین تا من برم بگیرم
ادامه دارد...
𐭩𝅦 خوش حال میشم نظراتتونو بدونم ᨸ🍓
☁️ ׂ @xoozen ✰
⏝ִ︶⏝ ୨شرایط ୧ ⏝ִ︶⏝
لایک : +۱۱
- ۵.۷k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط