dangers love pt
dangers love (pt 9)
جونگکوک توی دفتر نشسته بود و به این فکر میکرد که:«
+آخ،چطور تونستم به یه پسر دست بزنم؟چندشه،ولی خـــب،من یه پسرو بوسیدم ولی لز طعم لباش خوشم اومد! مزه ی گیلاس میداد!
جونگکوک درحال فکر و خیال بود که یهو تهیونگ وارد دفتر جونگکوک شد!با سری که به زیر نگاه میکرد،
_ق-قربان چیزی لازم ندارید؟
جونگکوک که از خیالتاش پریده بود!با تعجب نگاهی به تهیونگ انداخت.
+آه،آره میخوام!برگه هایی که از جلسه دیروز دارن رو برام بیار!
_چشم قربان!
تهیونگ درحال رفتن بود و جونگکوک دودل که اینو بگه یا نه ولی یهو گفت.
+تهیونگ دیشبو یادته؟شاید فکر کرده باشی که بهت علاقهمند شدهام،ولی خب از اون خوشم اومد ولی.... برام سخته که الان بهت علاقهمند بشم! باید ببینیم سرنوشت چی برامون مینویسه،تو ازش خوشت اومد؟
_آ،ق-قربان،اگه بخوام راستشو بگم من خجالت میکشم تو چشاتون نگاه کنم! ولی..... خوشم اومدن نمیشه گفت ولی منم باهاش حال میکردم!
جونگکوک لبخندی زد و با تکون دادن سرش نشون داد که تهیونگ اجازه رفتن داره!
«از اون طرف رزی»
*آه نمدونم اگه خانوادهام بفهمن من دانشگاه نمیرم و همش دروغه و من توی خونه مردم کار میکنم یا جنده بازی در میارم تا بتونم غذا بخورم! وای اصلان نمدونم چی میشه؟!
رزی حسابی احساس گناه میکرد ولی از کارش پشیمون هم نشد،چون خانوادهاش اون رو بزور میفرستادن دانشگاه و فقط جیمین بود که رزی رو با علایق خودش دوست داشت و پشتش بود!
«رزی درحال زنگ زدن به جیمین»
*الو جیمین!
•الو سلام رزی!
*م-من دانشگاه نمیرم و همچی دروغه.
و بعدش گوشی رو روی جیمین قطع کرد و با احساس گناهاش گرفت خوابید!
جیمن از این حرف و حرکت رزی تعجب کرده بود ولی هیچ به این فکر نکرد که به پدر و مادرش بگه چون میدونست اگه بگه رزی اوقات سختی رو میتونه سپری کنه!!!!
«گوشی جیمین باز زنگ میخوره»
•آه این دیگه کیه؟ الو!
~الو منم یونگی!
•ت-تو شماره ی منو از کجا اوردی؟
~اینارو ول کن خواستم ببینم خودتی یا نه!
بعدش گوشی رو روی جیمین قطع کرد.
ادامه دارد....
جونگکوک توی دفتر نشسته بود و به این فکر میکرد که:«
+آخ،چطور تونستم به یه پسر دست بزنم؟چندشه،ولی خـــب،من یه پسرو بوسیدم ولی لز طعم لباش خوشم اومد! مزه ی گیلاس میداد!
جونگکوک درحال فکر و خیال بود که یهو تهیونگ وارد دفتر جونگکوک شد!با سری که به زیر نگاه میکرد،
_ق-قربان چیزی لازم ندارید؟
جونگکوک که از خیالتاش پریده بود!با تعجب نگاهی به تهیونگ انداخت.
+آه،آره میخوام!برگه هایی که از جلسه دیروز دارن رو برام بیار!
_چشم قربان!
تهیونگ درحال رفتن بود و جونگکوک دودل که اینو بگه یا نه ولی یهو گفت.
+تهیونگ دیشبو یادته؟شاید فکر کرده باشی که بهت علاقهمند شدهام،ولی خب از اون خوشم اومد ولی.... برام سخته که الان بهت علاقهمند بشم! باید ببینیم سرنوشت چی برامون مینویسه،تو ازش خوشت اومد؟
_آ،ق-قربان،اگه بخوام راستشو بگم من خجالت میکشم تو چشاتون نگاه کنم! ولی..... خوشم اومدن نمیشه گفت ولی منم باهاش حال میکردم!
جونگکوک لبخندی زد و با تکون دادن سرش نشون داد که تهیونگ اجازه رفتن داره!
«از اون طرف رزی»
*آه نمدونم اگه خانوادهام بفهمن من دانشگاه نمیرم و همش دروغه و من توی خونه مردم کار میکنم یا جنده بازی در میارم تا بتونم غذا بخورم! وای اصلان نمدونم چی میشه؟!
رزی حسابی احساس گناه میکرد ولی از کارش پشیمون هم نشد،چون خانوادهاش اون رو بزور میفرستادن دانشگاه و فقط جیمین بود که رزی رو با علایق خودش دوست داشت و پشتش بود!
«رزی درحال زنگ زدن به جیمین»
*الو جیمین!
•الو سلام رزی!
*م-من دانشگاه نمیرم و همچی دروغه.
و بعدش گوشی رو روی جیمین قطع کرد و با احساس گناهاش گرفت خوابید!
جیمن از این حرف و حرکت رزی تعجب کرده بود ولی هیچ به این فکر نکرد که به پدر و مادرش بگه چون میدونست اگه بگه رزی اوقات سختی رو میتونه سپری کنه!!!!
«گوشی جیمین باز زنگ میخوره»
•آه این دیگه کیه؟ الو!
~الو منم یونگی!
•ت-تو شماره ی منو از کجا اوردی؟
~اینارو ول کن خواستم ببینم خودتی یا نه!
بعدش گوشی رو روی جیمین قطع کرد.
ادامه دارد....
- ۸.۸k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط