part 21
part 21
اهوم: من میخوام از پسرم مراقبت کنی ا.ت......من بهت کمک میکنم از جونگکوک طلا*ق بگیری لازم نیست نگران باشی جیمین همیشه ازت مراقبت میکنه میدونم خودخواهانست اما....
از حرف هام چشماش درشت شد که با ادامه حرفم خشکش زد
اهوم:میخوام جای منو برای پسرم پر کنی
متعجب بهم نگاه میکرد دستاش رو گرفتم که یک دفعه عصبی پسم زد وبا گریه صداشو برد بالا
ا.ت:میدونی زیادی خود خواهی اهوم
همین الانشم من به خاطر تو تو این وضعم و من جونگکوک رو دوست دارم و منتظر میمونم تا اونم عاشقم شه
خواستم ارومش کنم
اهوم: ا.ت....
نزاشت حرفم رو کامل کنم که بازم داد زد
ا.ت: با کمال میل میتونم از خواهر زادم مراقبت کنم اما تو خجالت نمیکشی به من میگی طلا*ق بگیرم تا با شوهر و به تو باشم
خواستم حرفی بزنم که نگاهم به پشت سر ا.ت کشیده شد جیمین با چهره ای متعجب وخشمگین و اشک های که تو چشماش میتونستم ببینم خیره به من بود خدای من صداش زدم
اهوم: جیمین
اما اون بدون حرفی عصبی بیرون زد اسمشو داد زدم
آهوم:جیمیننن
اما اون رفت احساس ناتوانی که داشتم داشت از پا درم میاورد مگه من میخواستم بم*یرم چرا همه فکر میکنن تقصیر منه
با حرف ا.ت از فکر بیرون اومدم
ا.ت : من به خاطر تو مجبور شدم به جات با جونگکوک ازدواج کنم وقتی سن کمی داشتم وقتی تو داشتی با شوهرت که عشقت بود خوش و خرم و بدون ترس زندگی میکردی من هر روز دو بار کت میخوردم و بهم تج*اوز میشد درسته اون باهام بد بود ولی من دوستش دارم
با حرف هاش دلم خو*ن میشد اما مگه الان کاری ازم بر میاد اما حداقل الان باید نجاتش بدم ولی اون انگار دیونه شده
اهوم:ا.ت میدونم الان اگه ازت معذرت بخوام هیچی درست نمیشه ولی بازم ازت طلب بخشش دارم اما دارم میگم اون وقتی اینقدر باهات بده این عشق تو دیونگیه ازت خواهش میکنم
ا.ت:تو می....
حرفش رو قطع کردم
اهوم:باشه باشه میدونم میخوای چی بگی حرف من اشتباه بود قبول دارم اما تو هنوز جونی میتونی درس ت رو ادامه بدیی اینده داریی اینکه خودتو تو اون خونه کناره اون دیونه که عذابت میده حبس کنی دیوانگیه ا.ت من به جیمین میگم کمکت کنه دانشگاه ثبت نامت کنه تو میتونی ازاد باشی میدونم و هنوز یادمه چقدر درس دوست داشتی و همیشه میخواستی دکتر بشی و بهترین دانشگاه های خارجی زو قبول بشی تو الان فرصت اینو داری ا.ت و.....و ..اگ...اگه در اینده خواستی میتونی دوباره عاشق بشی ....و....و در کنارش من ازت یه خواهش دارم ....مراقب پسرم باش ....
انگار یکم نرم شده بود و داشت به حرف هام فکر میکرد چون به زمین خیره بود چند دقیقه طول کشید اما اون هیچی نمی گفت صداش کردم
اهوم:......
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید و حتما نظرتون رو بگید 🤍
اهوم: من میخوام از پسرم مراقبت کنی ا.ت......من بهت کمک میکنم از جونگکوک طلا*ق بگیری لازم نیست نگران باشی جیمین همیشه ازت مراقبت میکنه میدونم خودخواهانست اما....
از حرف هام چشماش درشت شد که با ادامه حرفم خشکش زد
اهوم:میخوام جای منو برای پسرم پر کنی
متعجب بهم نگاه میکرد دستاش رو گرفتم که یک دفعه عصبی پسم زد وبا گریه صداشو برد بالا
ا.ت:میدونی زیادی خود خواهی اهوم
همین الانشم من به خاطر تو تو این وضعم و من جونگکوک رو دوست دارم و منتظر میمونم تا اونم عاشقم شه
خواستم ارومش کنم
اهوم: ا.ت....
نزاشت حرفم رو کامل کنم که بازم داد زد
ا.ت: با کمال میل میتونم از خواهر زادم مراقبت کنم اما تو خجالت نمیکشی به من میگی طلا*ق بگیرم تا با شوهر و به تو باشم
خواستم حرفی بزنم که نگاهم به پشت سر ا.ت کشیده شد جیمین با چهره ای متعجب وخشمگین و اشک های که تو چشماش میتونستم ببینم خیره به من بود خدای من صداش زدم
اهوم: جیمین
اما اون بدون حرفی عصبی بیرون زد اسمشو داد زدم
آهوم:جیمیننن
اما اون رفت احساس ناتوانی که داشتم داشت از پا درم میاورد مگه من میخواستم بم*یرم چرا همه فکر میکنن تقصیر منه
با حرف ا.ت از فکر بیرون اومدم
ا.ت : من به خاطر تو مجبور شدم به جات با جونگکوک ازدواج کنم وقتی سن کمی داشتم وقتی تو داشتی با شوهرت که عشقت بود خوش و خرم و بدون ترس زندگی میکردی من هر روز دو بار کت میخوردم و بهم تج*اوز میشد درسته اون باهام بد بود ولی من دوستش دارم
با حرف هاش دلم خو*ن میشد اما مگه الان کاری ازم بر میاد اما حداقل الان باید نجاتش بدم ولی اون انگار دیونه شده
اهوم:ا.ت میدونم الان اگه ازت معذرت بخوام هیچی درست نمیشه ولی بازم ازت طلب بخشش دارم اما دارم میگم اون وقتی اینقدر باهات بده این عشق تو دیونگیه ازت خواهش میکنم
ا.ت:تو می....
حرفش رو قطع کردم
اهوم:باشه باشه میدونم میخوای چی بگی حرف من اشتباه بود قبول دارم اما تو هنوز جونی میتونی درس ت رو ادامه بدیی اینده داریی اینکه خودتو تو اون خونه کناره اون دیونه که عذابت میده حبس کنی دیوانگیه ا.ت من به جیمین میگم کمکت کنه دانشگاه ثبت نامت کنه تو میتونی ازاد باشی میدونم و هنوز یادمه چقدر درس دوست داشتی و همیشه میخواستی دکتر بشی و بهترین دانشگاه های خارجی زو قبول بشی تو الان فرصت اینو داری ا.ت و.....و ..اگ...اگه در اینده خواستی میتونی دوباره عاشق بشی ....و....و در کنارش من ازت یه خواهش دارم ....مراقب پسرم باش ....
انگار یکم نرم شده بود و داشت به حرف هام فکر میکرد چون به زمین خیره بود چند دقیقه طول کشید اما اون هیچی نمی گفت صداش کردم
اهوم:......
چطور بود ؟ لایک و کامنت فراموش نشه و یه سر به پیجم بزنید و حتما نظرتون رو بگید 🤍
- ۷۶۳
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط