n
Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟑
═════════════════
_«پدر...»
دختر جلوی پیرمرد ، تعظیمی کرد.
پشت سرش مرد ، نه ادای احترامی کرد نه چیزی گفت ، فقط چشمهایش را روی پیرمرد قفل کردهبود ، انگار که هرلحظه آماده بود مردرا تکهتکه کند.
_«چیزی شده دخترم ؟!»
_«یک سوال داشتم.»
مرد نگاهش را روی دختر متمرکز کرد، سوال داشت ؟!
لعنت بهش...
_«میتونین درمورد...کسایی که...یا کسی که ،چشمانش...آبی هستند بگید ؟»
مرد قدمی به جلو برداشت تا یا دختر را از اینجا ببرد یا زبان تکتک این روحانیون یا هرکس که میتواند جواب دختر را بدهد را به از حلقاش بیرون بکشد.
_«کاهگِلی...»
مرد با دستِ پینهبستهاش، دستانِ ظریف دختر را گرفت.
چرا اینقدر کوچکی دست او در برابر دست خودش لذتبخش بود ؟
_«برمیگردیم-...»
دختر دست او را با شتاب کشاند ، طوری که مرد کمی به جلو پرتاب شد.
البته دختر زوری نداشت ، این تعجب بود که مرد را فرا گرفته بود و کمی او را سست کرده بود.
دختر با دست دیگرش سر مرد را گرفت و سر او را تا ارتفاع گردنش پایین آورد.
و سر مرد را در اولین گودی فرو کرد. یک راه موثر برای خفهکردن مرد...
و خب...مرد هم هرچیزی مربوط بهجایی جز گردن دختر و بوی شیریناش را فراموش کرد.
ایکاش دختر ، هرچند وقت یکبار او را اینطور خفه میکرد.
غرغری ، غیرارادی از اعماق گلویش بلند شد.
پیرمرد با دیدن صحنه سرفهای کوتاه کرد اما جواب داد.
_«آدمهایی که با چشمآبی متولد میشن ، قبل از اینکه طلوع روز بعد از تولدشون رو ببینن ، میمیرن. شیاطین همه رو سلاخی میکنن ، چه پسر چه دختر ، چه رنگ چشم از اجدادشون ارثی باشه چه نه...»
دختر ناسزایی زیرلب گفت.
_«و ؟ چرا همه رو شیاطین میکشن ؟»
_«هیچکس نمیدونه ، رازش ، قرنهاست که دفن شده. البته...شیاطین میدونن ، ولی به ما انسانها چیزی نمیگن»
_«ممنون...»
دختر لگدی به ساق پای مرد زد و او را از خود دور کرد.
بعد هم شروع به راه رفتن کرد و از محوطه دور شد.
مهم بود که یادش رفت مثل کورها تظاهر کند ؟...نه زیاد.
لوسیفر هم، همچنان غرق در لحظات زودگذر چندلحظهی پیشش بود ، حتی وقتی که از بهشت به جهنم تبعید شده بود ، همچین حس پوچی نداشت.
_«تو ، پسرم...»
لوسیفر به پیرمرد نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.
پاک یادش رفته بود چرا دختر ، اینقدر ناگهانی به او لطف کرده است.
_«میبینم که درونت پر از انرژی منفی و نحسه...امیدوارم پروردگار ، از پاکیاش به تو ببخشه...»
_«خب...اون اول باید منتظر باشه این فسقلی نجاتش بده...که تقریبا هم داره موفق میشه.»
جملهی آخر را طوری زیرلب گفت که کسی جز خودش نشنود.
و بعد به دنبال دختر راه افتاد.
لعنت که از این به بعد ، باید شلوارهای گشادتر میپوشید.
═════════════════
ببخشید بابت تاخیر سیسی ها😔🎀
«اگر پارت خوب نبود و کوتاه بود ، تقصیر من نیست تقصیر دندون عقل لعنتیمه که یهویی تصمیم گرفت الان وقت خوبیه برای بیرون اومدن !!
شرط:۱۹۰لایک ،۲۱۰کامنت و ۴۰ریپوست❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟑𝟑
═════════════════
_«پدر...»
دختر جلوی پیرمرد ، تعظیمی کرد.
پشت سرش مرد ، نه ادای احترامی کرد نه چیزی گفت ، فقط چشمهایش را روی پیرمرد قفل کردهبود ، انگار که هرلحظه آماده بود مردرا تکهتکه کند.
_«چیزی شده دخترم ؟!»
_«یک سوال داشتم.»
مرد نگاهش را روی دختر متمرکز کرد، سوال داشت ؟!
لعنت بهش...
_«میتونین درمورد...کسایی که...یا کسی که ،چشمانش...آبی هستند بگید ؟»
مرد قدمی به جلو برداشت تا یا دختر را از اینجا ببرد یا زبان تکتک این روحانیون یا هرکس که میتواند جواب دختر را بدهد را به از حلقاش بیرون بکشد.
_«کاهگِلی...»
مرد با دستِ پینهبستهاش، دستانِ ظریف دختر را گرفت.
چرا اینقدر کوچکی دست او در برابر دست خودش لذتبخش بود ؟
_«برمیگردیم-...»
دختر دست او را با شتاب کشاند ، طوری که مرد کمی به جلو پرتاب شد.
البته دختر زوری نداشت ، این تعجب بود که مرد را فرا گرفته بود و کمی او را سست کرده بود.
دختر با دست دیگرش سر مرد را گرفت و سر او را تا ارتفاع گردنش پایین آورد.
و سر مرد را در اولین گودی فرو کرد. یک راه موثر برای خفهکردن مرد...
و خب...مرد هم هرچیزی مربوط بهجایی جز گردن دختر و بوی شیریناش را فراموش کرد.
ایکاش دختر ، هرچند وقت یکبار او را اینطور خفه میکرد.
غرغری ، غیرارادی از اعماق گلویش بلند شد.
پیرمرد با دیدن صحنه سرفهای کوتاه کرد اما جواب داد.
_«آدمهایی که با چشمآبی متولد میشن ، قبل از اینکه طلوع روز بعد از تولدشون رو ببینن ، میمیرن. شیاطین همه رو سلاخی میکنن ، چه پسر چه دختر ، چه رنگ چشم از اجدادشون ارثی باشه چه نه...»
دختر ناسزایی زیرلب گفت.
_«و ؟ چرا همه رو شیاطین میکشن ؟»
_«هیچکس نمیدونه ، رازش ، قرنهاست که دفن شده. البته...شیاطین میدونن ، ولی به ما انسانها چیزی نمیگن»
_«ممنون...»
دختر لگدی به ساق پای مرد زد و او را از خود دور کرد.
بعد هم شروع به راه رفتن کرد و از محوطه دور شد.
مهم بود که یادش رفت مثل کورها تظاهر کند ؟...نه زیاد.
لوسیفر هم، همچنان غرق در لحظات زودگذر چندلحظهی پیشش بود ، حتی وقتی که از بهشت به جهنم تبعید شده بود ، همچین حس پوچی نداشت.
_«تو ، پسرم...»
لوسیفر به پیرمرد نگاه کرد و ابرویی بالا انداخت.
پاک یادش رفته بود چرا دختر ، اینقدر ناگهانی به او لطف کرده است.
_«میبینم که درونت پر از انرژی منفی و نحسه...امیدوارم پروردگار ، از پاکیاش به تو ببخشه...»
_«خب...اون اول باید منتظر باشه این فسقلی نجاتش بده...که تقریبا هم داره موفق میشه.»
جملهی آخر را طوری زیرلب گفت که کسی جز خودش نشنود.
و بعد به دنبال دختر راه افتاد.
لعنت که از این به بعد ، باید شلوارهای گشادتر میپوشید.
═════════════════
ببخشید بابت تاخیر سیسی ها😔🎀
«اگر پارت خوب نبود و کوتاه بود ، تقصیر من نیست تقصیر دندون عقل لعنتیمه که یهویی تصمیم گرفت الان وقت خوبیه برای بیرون اومدن !!
شرط:۱۹۰لایک ،۲۱۰کامنت و ۴۰ریپوست❤️✨
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
- ۲۰.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط