𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓
جیمین وقتی به خونه برگشت، مستقیم به اتاقش رفت.
مانیا که توی راهرو بود، با دیدنش پرسید:
+ رفتید لیا رو ببینید؟
جیمین سرش رو تکون داد.
- آره.
+ حرف زدین؟
- خیلی.
مانیا چند لحظه منتظر موند.
+ حالتون خوبه؟
جیمین لبخند کمرنگی زد.
- بهتر از چیزی که فکر میکردم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ چی شد؟
جیمین کنار پنجره ایستاد.
- ازم خواست دوباره با هم باشیم.
مانیا چند ثانیه ساکت موند.
+ و شما؟
- قبول نکردم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین ادامه داد:
- بهش گفتم که بابت گذشته ازش ناراحت نیستم، ولی نمیخوام برگردم.
+ ناراحت شد؟
- آره.
جیمین نفس عمیقی کشید.
- ولی فکر میکنم این بهترین تصمیم برای هردومون بود.
مانیا لبخند کوچیکی زد.
+ پس بالاخره تونستید گذشته رو کنار بذارید.
جیمین بهش نگاه کرد.
- آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جیمین گفت:
- میدونی چی جالبه؟
+ چی؟
- قبل از اینکه برم، فکر میکردم شاید دیدن لیا همه چیز رو دوباره به هم بریزه.
+ ولی؟
جیمین لبخند زد.
- ولی وقتی دیدمش، فهمیدم دیگه چیزی بینمون نیست که بخوام بهش برگردم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین چند قدم به سمتش رفت.
- و فهمیدم چیزی که الان برام مهمه، گذشته نیست.
مانیا با کنجکاوی پرسید:
+ پس چی مهمه؟
جیمین نگاهش کرد.
- آینده.
مانیا لبخند زد.
+ امیدوارم آیندهتون بهتر از گذشته باشه.
جیمین آرام گفت:
- فکر کنم هست.
مانیا به سمت آشپزخانه رفت.
اما جیمین هنوز نگاهش میکرد.
برای اولین بار، خودش هم فهمیده بود چرا بعد از برگشتن به خانه، دلش نمیخواست به گذشته فکر کند.
چون حالا...
کسی در زندگیاش بود که باعث میشد دوباره برای آینده ذوق داشته باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟓
جیمین وقتی به خونه برگشت، مستقیم به اتاقش رفت.
مانیا که توی راهرو بود، با دیدنش پرسید:
+ رفتید لیا رو ببینید؟
جیمین سرش رو تکون داد.
- آره.
+ حرف زدین؟
- خیلی.
مانیا چند لحظه منتظر موند.
+ حالتون خوبه؟
جیمین لبخند کمرنگی زد.
- بهتر از چیزی که فکر میکردم.
مانیا با تعجب نگاهش کرد.
+ چی شد؟
جیمین کنار پنجره ایستاد.
- ازم خواست دوباره با هم باشیم.
مانیا چند ثانیه ساکت موند.
+ و شما؟
- قبول نکردم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین ادامه داد:
- بهش گفتم که بابت گذشته ازش ناراحت نیستم، ولی نمیخوام برگردم.
+ ناراحت شد؟
- آره.
جیمین نفس عمیقی کشید.
- ولی فکر میکنم این بهترین تصمیم برای هردومون بود.
مانیا لبخند کوچیکی زد.
+ پس بالاخره تونستید گذشته رو کنار بذارید.
جیمین بهش نگاه کرد.
- آره.
چند لحظه سکوت شد.
بعد جیمین گفت:
- میدونی چی جالبه؟
+ چی؟
- قبل از اینکه برم، فکر میکردم شاید دیدن لیا همه چیز رو دوباره به هم بریزه.
+ ولی؟
جیمین لبخند زد.
- ولی وقتی دیدمش، فهمیدم دیگه چیزی بینمون نیست که بخوام بهش برگردم.
مانیا چیزی نگفت.
جیمین چند قدم به سمتش رفت.
- و فهمیدم چیزی که الان برام مهمه، گذشته نیست.
مانیا با کنجکاوی پرسید:
+ پس چی مهمه؟
جیمین نگاهش کرد.
- آینده.
مانیا لبخند زد.
+ امیدوارم آیندهتون بهتر از گذشته باشه.
جیمین آرام گفت:
- فکر کنم هست.
مانیا به سمت آشپزخانه رفت.
اما جیمین هنوز نگاهش میکرد.
برای اولین بار، خودش هم فهمیده بود چرا بعد از برگشتن به خانه، دلش نمیخواست به گذشته فکر کند.
چون حالا...
کسی در زندگیاش بود که باعث میشد دوباره برای آینده ذوق داشته باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۱.۸k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط