من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!
من عقابی بودم که نگاه یک مار؛ سخت آزارم داد...!
بال بگشودم و سمتش رفتم؛
از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!
در نوک یک قله،آشیانش دادم!
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛
زهر خود بر من ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم!
تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم...a.m
بال بگشودم و سمتش رفتم؛
از زمینش کندم؛
به هوا آوردم؛
آخر عمرش بود؛
که فریب چشمش،سخت جادویم کرد!!
در نوک یک قله،آشیانش دادم!
که همین دل رحمی،چه بروزم آورد!!!
عشق جادویم کرد؛
زهر خود بر من ریخت؛
از نوک قله،به زمین افتادم!
تازه آمد یادم؛
من عقابی بودم،بر فراز یک کوه!
آشیان خود را به نگاهی دادم...a.m
- ۳۰۹
- ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط