پارت ۱۹
پارت ۱۹
هر چهار نفر، شروع کردند لباس عوض کردن. (دالتونها...)
لباس های تیره را کونان از توی محفظه های بغل رختشویی دزدیده بود و فعلا همان کافی بود تا در تاریکی دیده نشوند.
ساسکه فقط به یک تی شرت و شلوار راضی شد، فعلا وقت نداشت زیاد به لباس پوشیدن فکر کند.
تنها چیزی که واقعا اهمیت میداد واکنش ناروتو بود.
او ناراحت میشد، مگه نه؟
ساسکه سعی کرد حس عذاب وجدانی که مثل سنگی توی گلویش گیر کرده بود را کنار بزند.
Sa:"تمومه."
Y:"من تنگمه."
Ko:"خفه شو نداریم دیگه لباس."
ناگاتو دستش را بالا اورد و همه را ساکت کرد:"سکوت. اگه بقیه رو بیدار کنیم جامون کف قبرستونه."
و بعد سعی کرد موقع دراوردن دریچه، تا جای ممکن صدایی تولید نکند.
اهن روی سنگ کشیده شد و دریچه باز شد، رو به تونل تاریک رخت چرک ها.
فقط باید سر میخوردند.
کار سختی نبود. ولی ساسکه حس میکرد پاهایش به طرز عجیبی سنگین شده.
یک لحظه برگشت و به میله ها نگاه کرد.
اخرین جایی که ناروتو را دیده بود
اخرین حرفی که به ناروتو زده بود
و بعد پشت سر سه نفر دیگر وارد دریچه ی نمور و تاریک شد.
●
تیک تاک تیک تاک
صدای ساعت رو میزی ناروتو کنار تخت قدیمی اش تنها صدایی بود که توی اتاق کوچک بود.
ناروتو داشت سعی میکرد بخوابد، طرف راست صورتش کامل توی بالش فرو رفته بود و چشم هایش نیمه باز بودند.
تیک تاک تیک تاک
ناروتو گوش میکرد. فقط ساعت بود و زمان تا اینکه...
Y:"نمیشه یذره سریع تر بری من گیر کردم خب."
Sa:"زیپو بکش الان همه بیدار میشن."
صدای پچ پچ از پشت دیوار اتاقش، جایی که لوله های رختشویی بود.
ناروتو نتوانست تشخیص بدهد که چه کسانی هستند، ولی...
صدا باعث شد کمی سرش را از روی بالش بلند کند.
گوش هایش را تیز کرد.
Na:"پیچ گوشتی بده."
Ko:"ندارم."
Na:"خو چاقو بده، داری؟"
ناروتو سریع سیخ نشست، چشم هایش گشاد شد.
صدای پچ پچ از پشت دیوار، جایی که هیچکس در شب نمیرفت...یعنی چی؟
مورد مشکوک. (خودم حس اف بی آی گرفتم دیگه چه برسه به ناروتو)
ناروتو سریع بلند شد و جلیقه اش را پوشید در حالی که یادش رفت شلوار راحتی نارنجی اش را عوض کند.
مخش ان لحظه هیچ جای دیگر کار نمیکرد پس دمپایی پوشید و فقط دوید توی تراس میله ای. تند تند از پله ها پایین رفت.
N:"فرار؟ به جیرایا بگم نگم بگم وای چیکار کنم؟"
ولی احتمالا جیرایا داشت هفت پادشاه خواب میدید. پس ناروتو فقط دوید طرف رختشویی.
●
هر سه هم سلولی ساسکه، او را به سمت سوراخ پشت لباسشویی راهنمایی کردند. جایی که دیوار خراب شده بود و اول از راهروی گاز میگذشت.
و بعد از راهروی گاز؟ دوباره دیوار خراب شده بود و...تپه. ازادی. چیزی جز این نبود.
داشتند از فضای پشت زندان استفاده میکردند. ساسکه مکث کرد. چشم هایش ناخوانا بود ولی توی قلبش شک داشت.
بهتر نیست برگردم؟
بهتر نیست پیش ناروتو بمونم یا حداقل یه نشونه ی کوچیک براش بذارم؟
ولی وقت نبود، از همان موقع هم کونان داشت میگفت عجله کنند.
همگی ماسک زدند و به محض اینکه خواستند بروند توی راهروی گاز؟ صدایی پیچید.
انگار کسی داشت با کلید در رختشویی را باز میکرد.
رنگ از صورت هر چهار تایشان پرید.
Y:"وای نگهبانه؟"
Na:"ریدیم برو فقط برو."
هر سه تایشان دویدند توی راهروی گاز در حالی که ساسکه مکث کرد و به عنوان اخرین نفر وارد شد.
از شدت عجله موقع دویدن، پهلویش به یکی از دستگیره های گاز برخورد کرد و تیر کشید.
کپسول گاز باز شد، تا نیمه.
ساسکه پهلویش را گرفت و تماشا کرد که سه نفر دیگر با سرعت بیرون میروند. ولی به محض اینکه خودش هم میخواست از سوراخ اخر رد شود...
N:"!ساسکه؟"
هر چهار نفر، شروع کردند لباس عوض کردن. (دالتونها...)
لباس های تیره را کونان از توی محفظه های بغل رختشویی دزدیده بود و فعلا همان کافی بود تا در تاریکی دیده نشوند.
ساسکه فقط به یک تی شرت و شلوار راضی شد، فعلا وقت نداشت زیاد به لباس پوشیدن فکر کند.
تنها چیزی که واقعا اهمیت میداد واکنش ناروتو بود.
او ناراحت میشد، مگه نه؟
ساسکه سعی کرد حس عذاب وجدانی که مثل سنگی توی گلویش گیر کرده بود را کنار بزند.
Sa:"تمومه."
Y:"من تنگمه."
Ko:"خفه شو نداریم دیگه لباس."
ناگاتو دستش را بالا اورد و همه را ساکت کرد:"سکوت. اگه بقیه رو بیدار کنیم جامون کف قبرستونه."
و بعد سعی کرد موقع دراوردن دریچه، تا جای ممکن صدایی تولید نکند.
اهن روی سنگ کشیده شد و دریچه باز شد، رو به تونل تاریک رخت چرک ها.
فقط باید سر میخوردند.
کار سختی نبود. ولی ساسکه حس میکرد پاهایش به طرز عجیبی سنگین شده.
یک لحظه برگشت و به میله ها نگاه کرد.
اخرین جایی که ناروتو را دیده بود
اخرین حرفی که به ناروتو زده بود
و بعد پشت سر سه نفر دیگر وارد دریچه ی نمور و تاریک شد.
●
تیک تاک تیک تاک
صدای ساعت رو میزی ناروتو کنار تخت قدیمی اش تنها صدایی بود که توی اتاق کوچک بود.
ناروتو داشت سعی میکرد بخوابد، طرف راست صورتش کامل توی بالش فرو رفته بود و چشم هایش نیمه باز بودند.
تیک تاک تیک تاک
ناروتو گوش میکرد. فقط ساعت بود و زمان تا اینکه...
Y:"نمیشه یذره سریع تر بری من گیر کردم خب."
Sa:"زیپو بکش الان همه بیدار میشن."
صدای پچ پچ از پشت دیوار اتاقش، جایی که لوله های رختشویی بود.
ناروتو نتوانست تشخیص بدهد که چه کسانی هستند، ولی...
صدا باعث شد کمی سرش را از روی بالش بلند کند.
گوش هایش را تیز کرد.
Na:"پیچ گوشتی بده."
Ko:"ندارم."
Na:"خو چاقو بده، داری؟"
ناروتو سریع سیخ نشست، چشم هایش گشاد شد.
صدای پچ پچ از پشت دیوار، جایی که هیچکس در شب نمیرفت...یعنی چی؟
مورد مشکوک. (خودم حس اف بی آی گرفتم دیگه چه برسه به ناروتو)
ناروتو سریع بلند شد و جلیقه اش را پوشید در حالی که یادش رفت شلوار راحتی نارنجی اش را عوض کند.
مخش ان لحظه هیچ جای دیگر کار نمیکرد پس دمپایی پوشید و فقط دوید توی تراس میله ای. تند تند از پله ها پایین رفت.
N:"فرار؟ به جیرایا بگم نگم بگم وای چیکار کنم؟"
ولی احتمالا جیرایا داشت هفت پادشاه خواب میدید. پس ناروتو فقط دوید طرف رختشویی.
●
هر سه هم سلولی ساسکه، او را به سمت سوراخ پشت لباسشویی راهنمایی کردند. جایی که دیوار خراب شده بود و اول از راهروی گاز میگذشت.
و بعد از راهروی گاز؟ دوباره دیوار خراب شده بود و...تپه. ازادی. چیزی جز این نبود.
داشتند از فضای پشت زندان استفاده میکردند. ساسکه مکث کرد. چشم هایش ناخوانا بود ولی توی قلبش شک داشت.
بهتر نیست برگردم؟
بهتر نیست پیش ناروتو بمونم یا حداقل یه نشونه ی کوچیک براش بذارم؟
ولی وقت نبود، از همان موقع هم کونان داشت میگفت عجله کنند.
همگی ماسک زدند و به محض اینکه خواستند بروند توی راهروی گاز؟ صدایی پیچید.
انگار کسی داشت با کلید در رختشویی را باز میکرد.
رنگ از صورت هر چهار تایشان پرید.
Y:"وای نگهبانه؟"
Na:"ریدیم برو فقط برو."
هر سه تایشان دویدند توی راهروی گاز در حالی که ساسکه مکث کرد و به عنوان اخرین نفر وارد شد.
از شدت عجله موقع دویدن، پهلویش به یکی از دستگیره های گاز برخورد کرد و تیر کشید.
کپسول گاز باز شد، تا نیمه.
ساسکه پهلویش را گرفت و تماشا کرد که سه نفر دیگر با سرعت بیرون میروند. ولی به محض اینکه خودش هم میخواست از سوراخ اخر رد شود...
N:"!ساسکه؟"
- ۵۶۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط