ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 47
از زبان جونگکوک:
بعد از اینکه فهمیدم دوباره منو ات رو توی یه گروه انداختن...تقریبا مطمئن شدم جیمین و تهیونگ یه روزی باعث سکته من میشن.
جونگکوک:«قسم میخورم کار شما دوتاست.»
جیمین:«تهمت نزن.»
تهیونگ:«ما انسان های پاکی هستیم.»
جین:«من شاهد دارم که دیشب سه ساعت نقشه میکشیدین.»
جیمین و تهیونگ:«خائن.»
همه دانش آموزا رفتن سمت چادرهاشون تا لباس عوض کنن منم رفتم سمت چادر معلم ها همین که وارد شدم...دیدم یکی از معلم ها داشت جورابش رو میگشت.
اون یکی داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد اون یکی هم روی زمین خوابیده بود.
معلم:«صبح بخیر آقای جئون.»
جونگکوک:«صبح بخیر.»
سریع لباسامو عوض کردم یه هودی مشکی و یه شلوار راحتی پوشیدم بعد از چادر اومدم بیرون.
همون لحظه چشمم افتاد به ات...
با یه سویشرت سفید و شلوار جین روشن چند دختر دورش جمع شده بودن و داشتن حرف میزد..
ات یه لبخند زد که مثل تیر تو قلبم فور رفت اما سریع به خودم اومدم و نگاهمو برگردوندم.
جونگکوک:«تمرکز کن احمق.»
تا ظهر کلی مسابقه برگزار شد طناب کشی دو میدانی فوتبال و کلی برنامه دیگه.
مشکل اینجا بود که...هرجا میرفتم ات هم اونجا بود اگر سمت زمین فوتبال میرفتم...ات اونجا بود اگر سمت سالن غذاخوری میرفتم...ات اونجا بود اگر میخواستم آب بخورم...ات همزمان میومد آب بخوره کم کم داشتم شک میکردم.
جونگکوک:«داری تعقیبم میکنی؟»
ات که داشت آب میخورد پرید...
ات:«چی؟! نه!»
جونگکوک:«مطمئنی؟»
ات:«صد درصد.»
جیمین از پشت سر:«هزار درصد داره.»
ات:«پارک جیمین!»
جیمین:«بله زن داداش؟»
ات:«خفه شو.»
تهیونگ:«واااااااای الان ات هم داره شبیه جونگکوک میشه زوجی که کاملا شبیه همن...»
ساعت حدود 7 عصر بود همه دانش آموزا توی محوطه اصلی اردو جمع شده بودن مدیر اردو روی سکو رفت.
مدیر:«بچه ها توجه کنید!»
همه ساکت شدن...
مدیر:«امشب آخرین شب اردوئه.»
بچه ها:«نهههههههه.»
مدیر:«ساکت... برای همین امشب یه جشن بزرگ کنار دریاچه داریم.»
همه شروع کردن به ذوق کردن...
مدیر:«موسیقی شام مسابقه و آتیش بزرگ هم داریم.»
بچه ها«ییییییییییییییییییس.»
مدیر خندید...
مدیر:«پس تا دو ساعت دیگه آماده باشین.»
همه شروع کردن به آماده شدن اما یه گوشه...چهار نفر داشتن جلسه مخفی برگزار میکردن جیمین تهیونگ جین و ات.
ات:«یعنی واقعا جواب میده؟»
جیمین:«صد درصد.»
جین:«صد درصد نه.»
تهیونگ:«هفتاد درصد.»
جیمین:«شصت درصد.»
جین:«الان شد واقع بینانه.»
ات:«اگر جواب نداد چی؟»
جیمین:«اونوقت میندازیمش تو دریاچه.»
تهیونگ:«فکر خوبیه.»
جین:«لطفا آدم بکش نباشین.»
ات:«باشه... امتحان میکنیم.»
جیمین دستاشو به هم مالید...
جیمین:«عملیات آشتی استاد جذاب بی اعصاب رسما شروع شد.»
تهیونگ:«اسمش خیلی خفنه.»
جین:«اسمش خیلی احمقانه ست.»
همون موقع...من از دور داشتم نگاهشون میکردم چهارتاشون دور هم جمع شده بودن پچ پچ میکردن میخندیدن و هر چند ثانیه یه بار هم به من نگاه میکردن..
نه اصلا خوب نیست وقتی این چهارتا کنار هم باشن...یعنی قراره یه فاجعه اتفاق بیفته و متاسفانه...حس ششمم هیچوقت اشتباه نمیکرد...
ᴘᴀʀᴛ: 47
از زبان جونگکوک:
بعد از اینکه فهمیدم دوباره منو ات رو توی یه گروه انداختن...تقریبا مطمئن شدم جیمین و تهیونگ یه روزی باعث سکته من میشن.
جونگکوک:«قسم میخورم کار شما دوتاست.»
جیمین:«تهمت نزن.»
تهیونگ:«ما انسان های پاکی هستیم.»
جین:«من شاهد دارم که دیشب سه ساعت نقشه میکشیدین.»
جیمین و تهیونگ:«خائن.»
همه دانش آموزا رفتن سمت چادرهاشون تا لباس عوض کنن منم رفتم سمت چادر معلم ها همین که وارد شدم...دیدم یکی از معلم ها داشت جورابش رو میگشت.
اون یکی داشت با سشوار موهاشو خشک میکرد اون یکی هم روی زمین خوابیده بود.
معلم:«صبح بخیر آقای جئون.»
جونگکوک:«صبح بخیر.»
سریع لباسامو عوض کردم یه هودی مشکی و یه شلوار راحتی پوشیدم بعد از چادر اومدم بیرون.
همون لحظه چشمم افتاد به ات...
با یه سویشرت سفید و شلوار جین روشن چند دختر دورش جمع شده بودن و داشتن حرف میزد..
ات یه لبخند زد که مثل تیر تو قلبم فور رفت اما سریع به خودم اومدم و نگاهمو برگردوندم.
جونگکوک:«تمرکز کن احمق.»
تا ظهر کلی مسابقه برگزار شد طناب کشی دو میدانی فوتبال و کلی برنامه دیگه.
مشکل اینجا بود که...هرجا میرفتم ات هم اونجا بود اگر سمت زمین فوتبال میرفتم...ات اونجا بود اگر سمت سالن غذاخوری میرفتم...ات اونجا بود اگر میخواستم آب بخورم...ات همزمان میومد آب بخوره کم کم داشتم شک میکردم.
جونگکوک:«داری تعقیبم میکنی؟»
ات که داشت آب میخورد پرید...
ات:«چی؟! نه!»
جونگکوک:«مطمئنی؟»
ات:«صد درصد.»
جیمین از پشت سر:«هزار درصد داره.»
ات:«پارک جیمین!»
جیمین:«بله زن داداش؟»
ات:«خفه شو.»
تهیونگ:«واااااااای الان ات هم داره شبیه جونگکوک میشه زوجی که کاملا شبیه همن...»
ساعت حدود 7 عصر بود همه دانش آموزا توی محوطه اصلی اردو جمع شده بودن مدیر اردو روی سکو رفت.
مدیر:«بچه ها توجه کنید!»
همه ساکت شدن...
مدیر:«امشب آخرین شب اردوئه.»
بچه ها:«نهههههههه.»
مدیر:«ساکت... برای همین امشب یه جشن بزرگ کنار دریاچه داریم.»
همه شروع کردن به ذوق کردن...
مدیر:«موسیقی شام مسابقه و آتیش بزرگ هم داریم.»
بچه ها«ییییییییییییییییییس.»
مدیر خندید...
مدیر:«پس تا دو ساعت دیگه آماده باشین.»
همه شروع کردن به آماده شدن اما یه گوشه...چهار نفر داشتن جلسه مخفی برگزار میکردن جیمین تهیونگ جین و ات.
ات:«یعنی واقعا جواب میده؟»
جیمین:«صد درصد.»
جین:«صد درصد نه.»
تهیونگ:«هفتاد درصد.»
جیمین:«شصت درصد.»
جین:«الان شد واقع بینانه.»
ات:«اگر جواب نداد چی؟»
جیمین:«اونوقت میندازیمش تو دریاچه.»
تهیونگ:«فکر خوبیه.»
جین:«لطفا آدم بکش نباشین.»
ات:«باشه... امتحان میکنیم.»
جیمین دستاشو به هم مالید...
جیمین:«عملیات آشتی استاد جذاب بی اعصاب رسما شروع شد.»
تهیونگ:«اسمش خیلی خفنه.»
جین:«اسمش خیلی احمقانه ست.»
همون موقع...من از دور داشتم نگاهشون میکردم چهارتاشون دور هم جمع شده بودن پچ پچ میکردن میخندیدن و هر چند ثانیه یه بار هم به من نگاه میکردن..
نه اصلا خوب نیست وقتی این چهارتا کنار هم باشن...یعنی قراره یه فاجعه اتفاق بیفته و متاسفانه...حس ششمم هیچوقت اشتباه نمیکرد...
- ۶۷۳
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط