The Broken hearts

The Broken hearts
Part 8
(الان فلش بک زدیم به همون کافه ۱۴ جولای(هنوز ویو جونگ کوکه))
چه سریع رفت بنظر میومد پلیسه
یه امریکانو با کوکی شکلاتی سفارش دادم بعد از خوردن و حساب کردمو سوار ماشین شدم و همین که کمربندم رو بستم بابام بهم زنگ زد
(بابای جونگ کوک علامت نداره )

سلام پسرم

_ سلام بابا

امروز میتونی بیای عمارت ما؟

_ کاری دارین؟

میخوایم درمورد ازدواج حرف بزنیم باها__

_ بابا من نمیخوام ازدواج کنم(داد)

خفه شو(بخدا فیکه) پسره همین الان میایی اینجا(داد)

_ نمیخواممم بچه که نیستم

چرا هستی تو__

سریع الفن رو قطع گردن و به تهیونگ پیام لادم که بیا بریم بار حالم خوب نیست اونم گفت اوکی سریع گاز دادم و مر سرعت از چراغ ها رد میشدم اصلا به کسی نگاه نمیکردم و آخرت نمی‌دادم که یهوووووو صدای جیغ شنیدم سریع ترمز کردم و دیدم .....شت یکی رو زیر کردم سریع پیاده شدم کمی خون رو خیابان ریخته بود یزره نگاهم رو چرخوندم دیدم یه خانم خوشگله رو له کردم و افتاده زمین وبیهوشه از گوشه لبش و دستش و سرش خون میومد سریع برآید بعل کردم توی ماشین گذاشتم و خیلی سریع به بیمارستان رفتم دوباره بغلش کردم و سریع وارد اورژانس شدم اون خانم خوشگله رو بردن اتاق عمل بدبخت شدم حالا چه غلطی بکنم؟
ادامه داردددد...
دیدگاه ها (۰)

The Broken hearts Part 9۳ ساعت گذشت اون بیهوش بود عمل تموم ...

Dark dragon~ Part 1☆کایلا: دوباره تنها اصلا انکار زندگی برای...

The Broken hearts Part 7روی تخت دراز کشیدم و تلاش کدرم بخواب...

حمایت ها خیلی کمه واقعا این بود حمایتتون؟البته نمی‌گم شما بی...

شوهر یا ارباب

رمان خطر پارت 3:گوشیم زنگ خورد بیدار شدمبا جونگ کوک شب قرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط