عروس فراری

عروس فراری
p³
''پانزده دقیقه بعد''
''اتاق نشیمن عمارت''
ا.ت روی مبل نشسته بود و یک فنجان چای گرم میان دست‌هایش گرفته بود.
لباس عروسی‌اش هنوز تنش بود و کت جونگکوک روی شانه‌هایش قرار داشت.
سوکجین روبه‌رویش ایستاده بود و با کنجکاوی نگاهش می‌کرد.
سوکجین: خب، عروس فراری خانم! قراره اینجا بمونی؟
ا.ت چای را روی میز گذاشت.
ا.ت: نمی‌دونم. اگه صاحب این خونه بیرونم نکنه، شاید.
سوکجین لبخند زد.
سوکجین: صاحب این خونه از وقتی اومدی، سه بار از پشت پنجره اتاقش به اینجا نگاه کرده.
ا.ت سرش را بالا آورد.
ا.ت: چی؟!
سوکجین: هیچی! من اصلاً چیزی نگفتم.
همان لحظه جونگکوک وارد اتاق شد.
سوکجین صاف ایستاد.
جونگکوک: سوکجین.
سوکجین: بله، قربان؟
جونگکوک: بیرون.
سوکجین: با کمال میل!
سوکجین با خنده از اتاق بیرون رفت.
ا.ت به جونگکوک نگاه کرد.
ا.ت: دوستت همیشه این‌قدر عجیبه؟
جونگکوک: متأسفانه.
جونگکوک روی مبل روبه‌روی او نشست.
جونگکوک: فردا یکی از افرادم درباره خانواده‌ات تحقیق می‌کنه. تا وقتی مطمئن نشم خطری تهدیدت نمی‌کنه، اینجا می‌مونی.
ا.ت: من نمی‌خوام سربار کسی باشم.
جونگکوک: نیستی.
ا.ت: چرا این‌قدر بهم کمک می‌کنی؟
جونگکوک جواب آماده‌ای نداشت.
می‌توانست بگوید به‌خاطر امنیت عمارتش است.
می‌توانست بگوید نمی‌خواهد یک دختر جوان نیمه‌شب در خیابان بماند.
اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام تمام ماجرا نبود.
او از همان لحظه‌ای که چشمش به ا.ت افتاده بود، دیگر نمی‌توانست نسبت به او بی‌تفاوت باشد.
جونگکوک: شاید چون از آدم‌هایی که فکر می‌کنن می‌تونن زندگی بقیه رو کنترل کنن، خوشم نمیاد.
ا.ت آرام سرش را تکان داد.
ا.ت: ممنونم، جونگکوک.
برای اولین بار نامش را بدون ترس و با صدایی آرام گفت.
جونگکوک نگاهش کرد.
جونگکوک: جونگکوک؟
ا.ت: چی؟
جونگکوک: می‌تونی جئون هم صدام کنی.
ا.ت: ترجیح می‌دم جونگکوک صدات کنم.
جونگکوک: هر طور راحتی.
ا.ت خمیازه‌ای کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد.
جونگکوک متوجه خستگی‌اش شد.
جونگکوک: اتاق مهمون آماده‌ست. سوکجین راهنماییت می‌کنه.
ا.ت: شب بخیر.
جونگکوک: شب بخیر، عروس فراری.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
ا.ت: من هنوز اسمت رو هم درست یاد نگرفتم، اون‌وقت تو برام لقب انتخاب کردی؟!
جونگکوک خندید.
یک خنده کوتاه و واقعی.
خنده‌ای که افراد عمارت به‌ندرت از او می‌دیدند.
جونگکوک: بهش عادت کن.
ا.ت درحالی‌که زیر لب غر می‌زد، از اتاق بیرون رفت.
جونگکوک تا زمانی که صدای قدم‌هایش در راهرو محو شد، به در نگاه کرد.
بعد تلفنش را برداشت و با شماره یکی از افراد مورداعتمادش تماس گرفت.
جونگکوک: می‌خوام بدونم چه کسی امشب قرار بوده با دختری به اسم ا.ت ازدواج کنه.
چند ثانیه سکوت کرد.
نگاهش سرد شد.
جونگکوک: و یه چیز دیگه... تا وقتی من اجازه ندادم، هیچ‌کس حق نداره بهش نزدیک بشه.
تماس را قطع کرد.
او هنوز نمی‌دانست این دختر چه تغییری در زندگی‌اش ایجاد خواهد کرد.
اما برای اولین بار بعد از سال‌ها، چیزی مهم‌تر از تجارت، قدرت و امپراتوری مافیایی‌اش وجود داشت.
دختری با لباس عروس سفید که ناخواسته قلب پادشاه سیاه را هدف گرفته بود.
و این تازه آغاز ماجرا بود...
دیدگاه ها (۹)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐صبح، نور خورشید از میان پرده‌...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت آخر

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط