پارت

پارت ۳۰
ویو ا/ت

جونگ‌کوک هنوز نزدیکم بود؛ آن‌قدر نزدیک که گرمای نفسش روی صورتم می‌نشست و قلبم را بی‌قرارتر می‌کرد.

چشم‌هایم را که بالا آوردم، نگاهش روی لب‌هایم ثابت مانده بود؛ نگاهى سنگین، عمیق و پر از احساسی که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

دستش آرام از روی پهلویم بالا آمد و گونه‌ام را لمس کرد.

انگشت‌هایش خیلی نرم روی پوستم لغزیدند، بعد سرش را کمی خم کرد و لب‌هایش را دوباره روی لب‌هایم گذاشت.

این‌بار بوسه‌اش فقط یک تماس کوتاه نبود.

آرام شروع شد، اما خیلی زود عمیق‌تر شد؛

نفس‌هایمان در هم پیچید، انگشت‌هایم ناخودآگاه در یقه‌ی لباسش گره خورد و او هم بازویش را محکم‌تر دور کمرم حلقه کرد.احساس می‌کردم تمام دنیا همان‌جا، بین فاصله‌ی کمِ نفس‌هایمان، خلاصه شده.

بوسه‌اش گرم بود، طولانی بود، و هر لحظه بیشتر در من حل می‌شد.

قلبم آن‌قدر تند می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند.

وقتی کمی عقب کشید، فقط به اندازه‌ی یک نفس، پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام تکیه داد.

من هنوز از شدت ضربان قلبم گیج بودم که صدای ضربه‌ای محکم به در، سکوت اتاق را شکست.

هر دویمان همزمان خشکمان زد.

جونگ‌کوک چشم از من برنداشت، اما ابروهایش خیلی جزئی در هم رفت.

دستش هنوز دور کمرم بود و من حس می‌کردم این نزدیکی بعد از آن بوسه‌ی عمیق، هیجان را چند برابر کرده است.
انگار کسی با عجله پشت در ایستاده بود.

من نفس عمیقی کشیدم، اما قبل از اینکه چیزی بگویم، جونگ‌کوک انگشتش را آرام روی لبم گذاشت.

کوک: آروم… من در رو باز می‌کنم.

با هم به سمت در رفتیم.

من پشت سرش بودم، اما دستش هنوز دستم را رها نکرده بود.

گرمای انگشت‌هایش روی دستم مثل یک پناهِ عجیب بود، وسط آن سکوتِ سنگین.

جونگ‌کوک دستگیره را گرفت.

لحظه‌ای مکث کرد.

بعد درست قبل از باز کردن در، خیلی آرام به سمتم برگشت و زیر لب گفت:

کوک: هر اتفاقی هم بیفته، تو تنها نیستی.

قلبم برای چند ثانیه از حرکت افتاد.

و همان لحظه، در با یک صدای آهسته باز شد…

ادامه در پارت ۳۱…
شرط : ۱۵ لایک
دیدگاه ها (۰)

سلام بچه ها من الان پارت ها رو آپ کرد ولی خب دیدم که بعضی ها...

پارت ۲۹ویو ا/تنمی‌دونم چقدر خوابیده بودم که با حس تکونِ خیلی...

پارت ۲۸ویو ا/تچشم‌هام آروم بسته شد و چند لحظه فقط به صدای نف...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط