قهوه تلخ
☕️قهوه تلخ
پارت یازدهم
لی لی: پس پدر من... پدر تو... پدر تهیونگ... همه رو یه نفر کشته؟
تهیونگ: آره. و من یه سال فکر میکردم خواهرم از دست من رفته. فکر میکردم اونم توی اون تصادف مُرد. ولی حالا میدونم هانا زندهست. پیش کیه؟ کجاست؟
جونگکوک: (نامه رو برگردوند توی کیفش) اینو باید پیدا کنیم. هانا میتونه کلید باشه. اون شاهد بوده. اون میدونه چی شده.
لی لی: از کجا شروع کنیم؟
تهیونگ بلند شد. رفت پشت پیشخوان، یه دفترچهی قدیمی از زیر صندوق درآورد. برگشت و گذاشت جلومون.
تهیونگ: این دفترچهی پدرمه. قبل از مرگش داده بود به یه دوستش که به من برسونه. همیشه نگش داشته بودم، چون فکر میکردم درد داره. ولی امشب... (نفس عمیق کشید) امشب بازش میکنم.
دفترچه رو باز کرد. صفحههاش زرد شده بودن. پر از یادداشت، اسم، آدرس، تاریخ. یه جاییش نوشته بود: "ملاقات با سان و جی هو - سهشنبه شب - مدارک آماده - کانگ تعقیبمون میکنه"
تهیونگ: ببینین اینجا. سهشنبه. سهشنبه شب بوده که تصادف کردن.
لی لی: یعنی از قبل میدونسته؟
تهیونگ: آره. میدونسته خطرناکه. ولی بازم رفته.
جونگکوک: پس اگه هانا زندهست، حتماً چیزی دیده. شاید حتی میدونه قاتل کیه.
ناگهان صدای زنگ در کافه بلند شد. همهمون پریدیم. یه نفر اومده بود تو. مردی بود با کت بارونی مشکی، کلاه لبهدار روی سرش، چتر خیس دستش. اومد سمت پیشخوان.
مرد: یه قهوه تلخ لطفاً.
تهیونگ بلند شد رفت پشت پیشخوان. قهوه رو درست کرد. مرد پول داد و برگشت. ولی یه لحظه، وقتی داشت از کنار میز ما رد میشد، ایستاد. به من نگاه کرد. به جونگکوک. به تهیونگ.
مرد: (آهسته) شب بخیر. هوای بارونی رو دوست دارین؟
همه ساکت بودیم. مرد لبخند زد، یه لبخند عجیب، و رفت بیرون.
تهیونگ دوید سمت پنجره. نگاه کرد. بعد برگشت.
پارت یازدهم
لی لی: پس پدر من... پدر تو... پدر تهیونگ... همه رو یه نفر کشته؟
تهیونگ: آره. و من یه سال فکر میکردم خواهرم از دست من رفته. فکر میکردم اونم توی اون تصادف مُرد. ولی حالا میدونم هانا زندهست. پیش کیه؟ کجاست؟
جونگکوک: (نامه رو برگردوند توی کیفش) اینو باید پیدا کنیم. هانا میتونه کلید باشه. اون شاهد بوده. اون میدونه چی شده.
لی لی: از کجا شروع کنیم؟
تهیونگ بلند شد. رفت پشت پیشخوان، یه دفترچهی قدیمی از زیر صندوق درآورد. برگشت و گذاشت جلومون.
تهیونگ: این دفترچهی پدرمه. قبل از مرگش داده بود به یه دوستش که به من برسونه. همیشه نگش داشته بودم، چون فکر میکردم درد داره. ولی امشب... (نفس عمیق کشید) امشب بازش میکنم.
دفترچه رو باز کرد. صفحههاش زرد شده بودن. پر از یادداشت، اسم، آدرس، تاریخ. یه جاییش نوشته بود: "ملاقات با سان و جی هو - سهشنبه شب - مدارک آماده - کانگ تعقیبمون میکنه"
تهیونگ: ببینین اینجا. سهشنبه. سهشنبه شب بوده که تصادف کردن.
لی لی: یعنی از قبل میدونسته؟
تهیونگ: آره. میدونسته خطرناکه. ولی بازم رفته.
جونگکوک: پس اگه هانا زندهست، حتماً چیزی دیده. شاید حتی میدونه قاتل کیه.
ناگهان صدای زنگ در کافه بلند شد. همهمون پریدیم. یه نفر اومده بود تو. مردی بود با کت بارونی مشکی، کلاه لبهدار روی سرش، چتر خیس دستش. اومد سمت پیشخوان.
مرد: یه قهوه تلخ لطفاً.
تهیونگ بلند شد رفت پشت پیشخوان. قهوه رو درست کرد. مرد پول داد و برگشت. ولی یه لحظه، وقتی داشت از کنار میز ما رد میشد، ایستاد. به من نگاه کرد. به جونگکوک. به تهیونگ.
مرد: (آهسته) شب بخیر. هوای بارونی رو دوست دارین؟
همه ساکت بودیم. مرد لبخند زد، یه لبخند عجیب، و رفت بیرون.
تهیونگ دوید سمت پنجره. نگاه کرد. بعد برگشت.
- ۹.۴k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط