دنیا و زندگی ادامه داشت
دنیا و زندگی ادامه داشت
یه جای خوندم عشق زیباست
یه جای خوندم عشق نفرت داره
یه جای خوندم اعتماد کردن خوبه
یه جای خوندم اعتماد کردن انتقام داره
ولی با چشم های خودم دیدم از اعتمادم استفاده شد
سر پسرش را روی سینه اش گذاشت.. اشکش بیرحم جاری شد ولی بغض نداشت .. حتی موقع ای که افراد تهیونگ جلو تاکسی را گرفتند و آن ها را پیاده کردند چیهیونگ لجبازی کرد و سوار ون مشکی نمیشد ..یونوو کلافه نفسی کشید سپس چیهیونگ را گول کرد
ولی ات به آرامی سوار ون شد بدون تقلا بدون حرفی نگاهش بازم رو آینه ماشین بود زیر عینک ها و چتری های کوچیکش چشم هایش برق میزد
......
تهیونگ دست به سینه رو مبل نشست.. غرق افکار خودش بود، یک لحظه هم چهره همسرش از دیدش خارج نمیشد تا حدی فرو رفت در افکارش که نفس کشیدن هم سخت شد وقتی دادو بیداد های چیهیونگ را شنید گره دست رو سینش را باز کرد
ولی این ساکت بودن همسرش تهیونگ را خیلی ناراحت میکرد
ات کیف رو شانه اش را جا به جا کرد و نگاهش بین همون دختره، کانگهو، و چندین افراد دیگری چرخی
یونوو چیهیونگ را روی زمین گذاشت سپس جدی گفت : هی کیم چیهیونگ آروم بگیر مگه گوسفندی
چیهیونگ پوزخند زد و با اخم رو پیشانی اش ادامه داد : گوسفند؟.. تو منو رو دوشت گذاشته آوردی مگه آدما رو اینجوری میبرند
گانگهو جدی گفت : چیهیونگ بشین لجبازی نکن که میندازمت تو اتاقت
چیهیونگ عصبی سمت کانگهو دوید ولی مادرش تند بازو کوچیکش را گرفت پسرکش بی توجه تیز گفت : کی منو زندونی میکنه تو؟..
مادرش سمت چیهیونگ نگاه کرد که باعث چرخیدن موهای بسته اش هم شد سپس با صدای آرامی ولی جدی گفت: کیم.. با بزرگت درست حرف بزن
ناخودآگاه ات سمت دختر آشنا چرخید ولی نگاهش را دزدید
چیهیونگ عصبی گفت : مادر نمیبینی دارن به ما زور میگن
دخترک آشنا موهایش را کنار زد و آرام گفت : هیچ کس به شما زور نمیگن بیاین بشینید
ولی ات محکم جوابش را داد : اینجا خونه منع نیازی نیست غریبه بگه بشینم یا برم بعدش - سمت تهیونگ نگاه کرد - چرا ما رو آوردی اینجا ؟..
تهیونگ جدی بلند شد سپس دکمه کتش را باز کرد روبه رو آن های ایستاد محکم گفت : نمیفهمی خونه شما دیگه اینجاست
چیهیونگ اجازه حرف زدن را به پدرش نداد بلند گفت : ما اینجا کاری نداریم اینجا خونه ما نیست
تهیونگ آرام نگاهش کرد ولی چیزی نگفت نمیتونست چیزی بگه دلش نمیآمد چون چیهیونگ خودش بود در بچگی به هرحال با لحن جدی خطاب به ات گفت : بیا اتاق کارت دارم
دخترک با طرفین سر تکون داد : من جای با تو نمیریم
تهیونگ مچ دست همسرش را گرفت ولی چیهیونگ جدی دست روی دست زوج گذاشت گفت : دست مادرمو ول کن همین الان
تهیونگ پفی کشید سپس جدی گفت: شما ها چرا اینجوری میکنید برای هیچی دارین منو مجازات میکنید ؟.. درسته مخفی کردم که تو عمارت مهمانی داریم ولی بدونید بخاطر خودته
ات پوزخند زد و به زمین خیره شد تهیونگ کمی عصبی گفت : پوزخندت برای چیه ؟.. زود باش بگو
گانگهو به ساعت مچی اش نگاه کرد و بلند گفت : ما میریم خانواده مشکل خودش رو داره
یونوو کنجکاویِ آمیخته با نگرانی و همان کلافگیِ همیشگی گفت : حرفت خداست... دخترک آشنا هم بلند ضد و تند گفت : رئیس کیم من میریم شب خوبی بود
ات پوزخند زد سپس دستش را لای موهایش برد وقتی آن ها را بهم ریخت لبش را گزید پاش به سختی رو زمین تکون میخورد.... وقتی سالن خالی شد اولین نفر ات بود که با صدای خشمگین اش سکوت را شکست : ببین تهیونگ.. اگه صبح بهم میگفتی هیچی اینجوری نمیشد مگه من چیکار میکردم جلوت رو میگرفتم ؟..
تهیونگ در جوابش محکم گفت : خطر داشت..
فریاد ات حرف تهیونگ را شکست : کافیه.. بسه دیگه مزخرف تحویل من نده اصلا خودتو بزار جای من بعد سال ها کنار یه مرد بودم اونم کنار دستم دستش توی مهمونی چیکار میکردی؟..
تهیونگ خواست دهان باز کند ولی زن اجازه نداد : فقد جواب منو بده ..
تهیونگ کلافه دستش را در موهایش برد و جدی گفت : آه بس کن.... میگم کاری بود اون دختره هم کار جدید ماست - آهسته تر ادامه داد - و این یک ماموریت مخیه
دخترک اخم کرد و دست به سینه شد ولی چیهیونگ پفی کشید سپس سمت مبل ها رفت و نشست انگار اون اولین نفری بود که میخواست حرف های بدرض رو گوش بده تهیونگ هم وقتی پسرکش را دید لبخند بزرگی زد و در کنارش نشست : بیا بشین تا تعریف کنم
دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو ..
یه جای خوندم عشق زیباست
یه جای خوندم عشق نفرت داره
یه جای خوندم اعتماد کردن خوبه
یه جای خوندم اعتماد کردن انتقام داره
ولی با چشم های خودم دیدم از اعتمادم استفاده شد
سر پسرش را روی سینه اش گذاشت.. اشکش بیرحم جاری شد ولی بغض نداشت .. حتی موقع ای که افراد تهیونگ جلو تاکسی را گرفتند و آن ها را پیاده کردند چیهیونگ لجبازی کرد و سوار ون مشکی نمیشد ..یونوو کلافه نفسی کشید سپس چیهیونگ را گول کرد
ولی ات به آرامی سوار ون شد بدون تقلا بدون حرفی نگاهش بازم رو آینه ماشین بود زیر عینک ها و چتری های کوچیکش چشم هایش برق میزد
......
تهیونگ دست به سینه رو مبل نشست.. غرق افکار خودش بود، یک لحظه هم چهره همسرش از دیدش خارج نمیشد تا حدی فرو رفت در افکارش که نفس کشیدن هم سخت شد وقتی دادو بیداد های چیهیونگ را شنید گره دست رو سینش را باز کرد
ولی این ساکت بودن همسرش تهیونگ را خیلی ناراحت میکرد
ات کیف رو شانه اش را جا به جا کرد و نگاهش بین همون دختره، کانگهو، و چندین افراد دیگری چرخی
یونوو چیهیونگ را روی زمین گذاشت سپس جدی گفت : هی کیم چیهیونگ آروم بگیر مگه گوسفندی
چیهیونگ پوزخند زد و با اخم رو پیشانی اش ادامه داد : گوسفند؟.. تو منو رو دوشت گذاشته آوردی مگه آدما رو اینجوری میبرند
گانگهو جدی گفت : چیهیونگ بشین لجبازی نکن که میندازمت تو اتاقت
چیهیونگ عصبی سمت کانگهو دوید ولی مادرش تند بازو کوچیکش را گرفت پسرکش بی توجه تیز گفت : کی منو زندونی میکنه تو؟..
مادرش سمت چیهیونگ نگاه کرد که باعث چرخیدن موهای بسته اش هم شد سپس با صدای آرامی ولی جدی گفت: کیم.. با بزرگت درست حرف بزن
ناخودآگاه ات سمت دختر آشنا چرخید ولی نگاهش را دزدید
چیهیونگ عصبی گفت : مادر نمیبینی دارن به ما زور میگن
دخترک آشنا موهایش را کنار زد و آرام گفت : هیچ کس به شما زور نمیگن بیاین بشینید
ولی ات محکم جوابش را داد : اینجا خونه منع نیازی نیست غریبه بگه بشینم یا برم بعدش - سمت تهیونگ نگاه کرد - چرا ما رو آوردی اینجا ؟..
تهیونگ جدی بلند شد سپس دکمه کتش را باز کرد روبه رو آن های ایستاد محکم گفت : نمیفهمی خونه شما دیگه اینجاست
چیهیونگ اجازه حرف زدن را به پدرش نداد بلند گفت : ما اینجا کاری نداریم اینجا خونه ما نیست
تهیونگ آرام نگاهش کرد ولی چیزی نگفت نمیتونست چیزی بگه دلش نمیآمد چون چیهیونگ خودش بود در بچگی به هرحال با لحن جدی خطاب به ات گفت : بیا اتاق کارت دارم
دخترک با طرفین سر تکون داد : من جای با تو نمیریم
تهیونگ مچ دست همسرش را گرفت ولی چیهیونگ جدی دست روی دست زوج گذاشت گفت : دست مادرمو ول کن همین الان
تهیونگ پفی کشید سپس جدی گفت: شما ها چرا اینجوری میکنید برای هیچی دارین منو مجازات میکنید ؟.. درسته مخفی کردم که تو عمارت مهمانی داریم ولی بدونید بخاطر خودته
ات پوزخند زد و به زمین خیره شد تهیونگ کمی عصبی گفت : پوزخندت برای چیه ؟.. زود باش بگو
گانگهو به ساعت مچی اش نگاه کرد و بلند گفت : ما میریم خانواده مشکل خودش رو داره
یونوو کنجکاویِ آمیخته با نگرانی و همان کلافگیِ همیشگی گفت : حرفت خداست... دخترک آشنا هم بلند ضد و تند گفت : رئیس کیم من میریم شب خوبی بود
ات پوزخند زد سپس دستش را لای موهایش برد وقتی آن ها را بهم ریخت لبش را گزید پاش به سختی رو زمین تکون میخورد.... وقتی سالن خالی شد اولین نفر ات بود که با صدای خشمگین اش سکوت را شکست : ببین تهیونگ.. اگه صبح بهم میگفتی هیچی اینجوری نمیشد مگه من چیکار میکردم جلوت رو میگرفتم ؟..
تهیونگ در جوابش محکم گفت : خطر داشت..
فریاد ات حرف تهیونگ را شکست : کافیه.. بسه دیگه مزخرف تحویل من نده اصلا خودتو بزار جای من بعد سال ها کنار یه مرد بودم اونم کنار دستم دستش توی مهمونی چیکار میکردی؟..
تهیونگ خواست دهان باز کند ولی زن اجازه نداد : فقد جواب منو بده ..
تهیونگ کلافه دستش را در موهایش برد و جدی گفت : آه بس کن.... میگم کاری بود اون دختره هم کار جدید ماست - آهسته تر ادامه داد - و این یک ماموریت مخیه
دخترک اخم کرد و دست به سینه شد ولی چیهیونگ پفی کشید سپس سمت مبل ها رفت و نشست انگار اون اولین نفری بود که میخواست حرف های بدرض رو گوش بده تهیونگ هم وقتی پسرکش را دید لبخند بزرگی زد و در کنارش نشست : بیا بشین تا تعریف کنم
دخترک مغرور گفت : همین جا خوبه بگو ..
- ۴۵
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط