پارت 12................
یه سلام سرد داد و رفت بالا امشب جونکوک و جیمین میموندن رفت پایین پیش موتوراش کسی بجز هانا نمیدونست فردا تولده یونا هست بخواطر همین نگاهی به ساعت انداخت ساعت11شب بود رفتم بالا لباسمو عوض کردم و دیدم یونا تو اتاقشه اروم رفتم پایین سوار ماشینم شدم و رفتم کادو و کیک خریدم ساعت 11:30شد رفتم خونه روی میز رو تزیین کردم و شمع رو روی کیک گذاشتم رفتم بالا یونا رو صدا کردم
*: یونا شی یه لحظه میای
&: جانم
یونا اوند بیرو هانا خیلی اروم بردش پایین
ساعت فیکس۱۲بود گفت
*: تولدت مبارک رفیق جونمم
&: مرسی(بغض)
*: خواهش میکنم
&: فکر میکردم با اون دعوا ها یادت نیست
*: مگه میشه تولد رفیق جون جونیمو یادم بره
&: من هق ممنونم هق(گریه شدت خوشحالی)
هانا یونا رو بغل کرد جیمین و جونکوک هم اومدن پایین همه تبریک گفتن ولی هانا وقای قیافه جونکوک رو دید لبخند از روی لبش محو شد و دوباره پوکر شد
*: خب دیگه مبارکه دیگه دیره بریم بخوابی
~: چرا ازم فرار میکنی
*: چون نمیخوام کاری که با اون داداش عوضیم کردم رو با تو بکنم
~:...
*: چیه زبونت بند اومد
&: تروخدا دعوا نکنین
_: راست میگه دعوا نکنین
*: هوفف
هانا راهشو کشید رفت بالا و یادش افتاد کادو یونا رو نداده اوند پایی گفت
*: یونی اینم کادوت
&: وایی ممنونم
کادو های یونا یه دستبند طلا بود که روش اسم جیمین هک شده بود
*: هیونگ نیم اینم برای تو مال یونا روش جیمین و مال تو روش یونا هک شده
_: ممنونم ولی من که تولدم نبود
*: خب اینم یکی از کادو های تولدته راستی یونا ماشینی که دوست داشتی هم برات گرفتم
&: چیی جدییی
*: من دروغ میگم به تو(پوکر فیس)
&: نه میشه برم بیبینمش
*: اره فراری رنگ چری با روکش چرم پارکینگ منتظر شماست
&: وای ممنونمممممم (میپره بغلش)
*: خواهش میکنم (بغلش میکنه)
یونا و بچه ها رفتن ماشین رو دیدین و برگشتن تو خونه جونکوک بدون هیچ صدایی رفت تو اتاقش لباساشو عوض کرد و گرفت خوابید هانا هم همینطور همه بچه ها خوابیدن و سیاهی
(••••••••••••••)
*: یونا شی یه لحظه میای
&: جانم
یونا اوند بیرو هانا خیلی اروم بردش پایین
ساعت فیکس۱۲بود گفت
*: تولدت مبارک رفیق جونمم
&: مرسی(بغض)
*: خواهش میکنم
&: فکر میکردم با اون دعوا ها یادت نیست
*: مگه میشه تولد رفیق جون جونیمو یادم بره
&: من هق ممنونم هق(گریه شدت خوشحالی)
هانا یونا رو بغل کرد جیمین و جونکوک هم اومدن پایین همه تبریک گفتن ولی هانا وقای قیافه جونکوک رو دید لبخند از روی لبش محو شد و دوباره پوکر شد
*: خب دیگه مبارکه دیگه دیره بریم بخوابی
~: چرا ازم فرار میکنی
*: چون نمیخوام کاری که با اون داداش عوضیم کردم رو با تو بکنم
~:...
*: چیه زبونت بند اومد
&: تروخدا دعوا نکنین
_: راست میگه دعوا نکنین
*: هوفف
هانا راهشو کشید رفت بالا و یادش افتاد کادو یونا رو نداده اوند پایی گفت
*: یونی اینم کادوت
&: وایی ممنونم
کادو های یونا یه دستبند طلا بود که روش اسم جیمین هک شده بود
*: هیونگ نیم اینم برای تو مال یونا روش جیمین و مال تو روش یونا هک شده
_: ممنونم ولی من که تولدم نبود
*: خب اینم یکی از کادو های تولدته راستی یونا ماشینی که دوست داشتی هم برات گرفتم
&: چیی جدییی
*: من دروغ میگم به تو(پوکر فیس)
&: نه میشه برم بیبینمش
*: اره فراری رنگ چری با روکش چرم پارکینگ منتظر شماست
&: وای ممنونمممممم (میپره بغلش)
*: خواهش میکنم (بغلش میکنه)
یونا و بچه ها رفتن ماشین رو دیدین و برگشتن تو خونه جونکوک بدون هیچ صدایی رفت تو اتاقش لباساشو عوض کرد و گرفت خوابید هانا هم همینطور همه بچه ها خوابیدن و سیاهی
(••••••••••••••)
- ۳۱۷
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط