My lovely idol
✿My lovely idol✿ 2
✯part:²³
جونگکوک: چیزی شده؟
ههنا و جونگکوک روی مبل نشستن و هیونا خواب بود
ههنا: در رابطه با دختر من جدی هستی؟
جونگکوک: البته چطور ممکنه پس این همه سال کنارش بمونم
ههنا: میدونی که مرد ها میتونن شکارچی های صبوری باشن
جونگکوک: آره ولی میتونم بهتون این اطمینان رو بدم که قرار نیست هیچ وقت ترکش کنم
ههنا: خوبه بهت اعتماد دارم هیونا هیچ وقت آرامش نداشته اون از بچگی توی عذاب بزرگ شده من به عنوان مادرش خوب براش مادری نکردم
جونگکوک: هیونا...
ههنا: بزار برات یه داستانی رو تعریف کنم به روز دختر کوچولو خیلی خوشگلی به دنیا اومد توی یه خانواده متوسط مادر پدرش بهش عشق میورزیدند و مراقبش بودن تا اینکه توی 4 سالگی پدرش رو توی حادثه تصادف از دست میده مادرش به اوضاع قبل بر میگرده شروع میکنه هر شب مشروب خوردن و پارتی رفتن و دخترش رو ترد میکنه دخترش 6 ساله میشه مادر با مرد دیگه ای ازدواج میکنه اونا دیگه اهمیتی به دخترشان نمیدادم حتی اون ناپدری هر شب و هر روز اون دختر رو میزنه و مادرش فقط تماشا میکنه بعد توی ۱۶ سالگی دختر بالاخره از خونه فرار میکنه و کم کم پیشرفت میکنه و الان اون دختر توی اتاق خوابیده
جونگکوک: خب یعنی...
ههنا: آره من مادر واقعی هیونا نیستم من در اصل اون خدمتکار قدیمی توی خونشون بودم هیونا که به دنیا اومد من ازش مراقبت میکردم بعد از رفتن باباش من هم رفتم ولی از دور همه چیز رو تماشا میکردم سعی میکردم هیونا رو بگیرم ولی نمیزاشتن و هیونا توی ۱۶ سالگی خودش اومد پیش من آنقدر با استعداد و مسئولیت وزیر بود که توانست کمتر از دو سال روی پا های خودش وایسته
جونگکوک: هیونا هیچ وقت راجبع اینا به کلمه هم نگفته بود
ههنا: توی تمام این سال ها به چشم دیدم که هیونا چطور با برنامه هاتون آهنگ هاتون و خنده هاتون خوشحال میشد همیشه احساس میکرد شما همیشه و همه جا کنارش هستید و فقط وی قایم با شما بود از ته دل میخندید اول مخالف این رابطه بودم چون اختلاف سنی خیلی زیادی داشتیم ولی دارم میبینم که چطور هیونا تو رو دوست داره و من نمیخوام این هم ازش بگیرم.
جونگکوک خیلی اعصبی و بهم ریخته شده بود نمیدونست دختری که دوستش داره چقدر عذاب کشیده
ههنا: حالا هم با این حرف ها نمیخوام ازت ترحم بخرم
جونگکوک سرش رو بلند کرد و به ههنا نگاه کرد
ههنا: این حادثه اخیر خیلی هیونا رو اذیت کرده زخمی که تا الان باید خوب شده باشه روی بدنش هست و من دلیلش رو میدونم
جونگکوک: کسی بهش آسیب زده درسته؟ میدونستم
جونگکوک از جاش بلند شد و پریشون قدم میزد
ههنا: اون مرد ناپدریش بعد از سالها برگشته
جونگکوک وایساده و به ههنا نگاه کرد
جونگکوک: چی؟
ههنا: اسمش سونگ ایون هست مرد خطرناکیه باید خیلی مراقب باشید سونگ ایوان خودش اومد و بهم گفت گفت اومده سراغ هیونا و میخواد ازش پول بگیره این که اون شب زخمش باز شده بخاطر اون بوده
جونگکوک: هیونا چرا بهم هیچی رو نمیگههه(بلند)
ههنا: قصد داری بیدارش کنی؟
جونگکوک: نه ببخشید
ههنا: یادت بیارم که تو یه آیدا هستی با این مرد درگیر نشو فقط باید به جای مناسب سونگ ایون رو گیر بندازی
جونگکوک روی مبل نشست و تکیه داد
ههنا: این که بهت نگفته بخواطر این بوده که نمیخواسته درگیرت بکنه میخواست خودش همه چیز رو به دوش بکشه
(ʘᴗʘ✿)
نظر بدید انرژی بگیرم دوباره پارت بزارم😉🥳🫣
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
✯part:²³
جونگکوک: چیزی شده؟
ههنا و جونگکوک روی مبل نشستن و هیونا خواب بود
ههنا: در رابطه با دختر من جدی هستی؟
جونگکوک: البته چطور ممکنه پس این همه سال کنارش بمونم
ههنا: میدونی که مرد ها میتونن شکارچی های صبوری باشن
جونگکوک: آره ولی میتونم بهتون این اطمینان رو بدم که قرار نیست هیچ وقت ترکش کنم
ههنا: خوبه بهت اعتماد دارم هیونا هیچ وقت آرامش نداشته اون از بچگی توی عذاب بزرگ شده من به عنوان مادرش خوب براش مادری نکردم
جونگکوک: هیونا...
ههنا: بزار برات یه داستانی رو تعریف کنم به روز دختر کوچولو خیلی خوشگلی به دنیا اومد توی یه خانواده متوسط مادر پدرش بهش عشق میورزیدند و مراقبش بودن تا اینکه توی 4 سالگی پدرش رو توی حادثه تصادف از دست میده مادرش به اوضاع قبل بر میگرده شروع میکنه هر شب مشروب خوردن و پارتی رفتن و دخترش رو ترد میکنه دخترش 6 ساله میشه مادر با مرد دیگه ای ازدواج میکنه اونا دیگه اهمیتی به دخترشان نمیدادم حتی اون ناپدری هر شب و هر روز اون دختر رو میزنه و مادرش فقط تماشا میکنه بعد توی ۱۶ سالگی دختر بالاخره از خونه فرار میکنه و کم کم پیشرفت میکنه و الان اون دختر توی اتاق خوابیده
جونگکوک: خب یعنی...
ههنا: آره من مادر واقعی هیونا نیستم من در اصل اون خدمتکار قدیمی توی خونشون بودم هیونا که به دنیا اومد من ازش مراقبت میکردم بعد از رفتن باباش من هم رفتم ولی از دور همه چیز رو تماشا میکردم سعی میکردم هیونا رو بگیرم ولی نمیزاشتن و هیونا توی ۱۶ سالگی خودش اومد پیش من آنقدر با استعداد و مسئولیت وزیر بود که توانست کمتر از دو سال روی پا های خودش وایسته
جونگکوک: هیونا هیچ وقت راجبع اینا به کلمه هم نگفته بود
ههنا: توی تمام این سال ها به چشم دیدم که هیونا چطور با برنامه هاتون آهنگ هاتون و خنده هاتون خوشحال میشد همیشه احساس میکرد شما همیشه و همه جا کنارش هستید و فقط وی قایم با شما بود از ته دل میخندید اول مخالف این رابطه بودم چون اختلاف سنی خیلی زیادی داشتیم ولی دارم میبینم که چطور هیونا تو رو دوست داره و من نمیخوام این هم ازش بگیرم.
جونگکوک خیلی اعصبی و بهم ریخته شده بود نمیدونست دختری که دوستش داره چقدر عذاب کشیده
ههنا: حالا هم با این حرف ها نمیخوام ازت ترحم بخرم
جونگکوک سرش رو بلند کرد و به ههنا نگاه کرد
ههنا: این حادثه اخیر خیلی هیونا رو اذیت کرده زخمی که تا الان باید خوب شده باشه روی بدنش هست و من دلیلش رو میدونم
جونگکوک: کسی بهش آسیب زده درسته؟ میدونستم
جونگکوک از جاش بلند شد و پریشون قدم میزد
ههنا: اون مرد ناپدریش بعد از سالها برگشته
جونگکوک وایساده و به ههنا نگاه کرد
جونگکوک: چی؟
ههنا: اسمش سونگ ایون هست مرد خطرناکیه باید خیلی مراقب باشید سونگ ایوان خودش اومد و بهم گفت گفت اومده سراغ هیونا و میخواد ازش پول بگیره این که اون شب زخمش باز شده بخاطر اون بوده
جونگکوک: هیونا چرا بهم هیچی رو نمیگههه(بلند)
ههنا: قصد داری بیدارش کنی؟
جونگکوک: نه ببخشید
ههنا: یادت بیارم که تو یه آیدا هستی با این مرد درگیر نشو فقط باید به جای مناسب سونگ ایون رو گیر بندازی
جونگکوک روی مبل نشست و تکیه داد
ههنا: این که بهت نگفته بخواطر این بوده که نمیخواسته درگیرت بکنه میخواست خودش همه چیز رو به دوش بکشه
(ʘᴗʘ✿)
نظر بدید انرژی بگیرم دوباره پارت بزارم😉🥳🫣
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #BTS
- ۲.۵k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط