پلهات رو بزور باز ردبا حس سوزش شدد مچ دستتخواست
پلكهات رو بزور باز كردى.با حسِ سوزش شديدِ مچ دستت،خواستى اونهارو حركت بدى كه بخاطرِ بسته بودنش،نتونستى.
آخرين چيزى كه به ياد داشتى اين بود كه تولدِ ١٨ سالگيت بود و براى اينكه كمى سرت هوا بخوره،به حياط پشتىِ عمارت پناه برده بودى اما چيزِ بيشترى به خاطر نداشتى.
رشته افكارت زمانى كه دستى زير چونه ات نشست و سرت رو بلند كرد،پاره شد.
"اوه؟كيتن كوچولوىِ خوابالومون،بالاخره بيدار شده؟"
گيج شده پلك زدى.مردِ مقابلت رو نميشناختى اما نگاهى كه داشت رو دوست نداشتى!
"تا يادم نرفته..تولدت مبارك بچه!"
تك سرفه اى كردى و بازهم سعى كردى دستت رو حركت بدى،اما نتونستى:
"اينجا..من..كجام..؟"
مرد نيشخندى زد و ابرويى بالا انداخت:
"منطقىِ كه من رو نشناسى..اما حالا كه كنجكاوى كوچولو،اينجا روسيه است و من؟جیهوپ،برادرِ ناتنىِ پدرتم عزيزم،و تو اينجايى تا شايد برادرِ احمقم،كمى سرِ عقل بياد و شركتم رو بهم پس بده!"
زمانى كه چيزى جز سكوت و نگاهِ ناباورت،دريافت نكرد نرم خنديد:
"ميتونى از اين به بعد به من بگى پدر..به هرحال پونزده سال ازت بزرگترم كيتن كوچولو!"
با دهانى نيمه باز به مرد مقابلت چشم دوختى.
مردى كه مقابلت،حالا روى صندلى نشسته بود و درحالى كه يكى از پاهاش رو؛روى اون يكى انداخته بود و بهت چشم دوخته بود،عموت بود؟
جمله ات توسطِ نچِ بلندى كه مرد گفت،قطع شد:
"اون كلمه كذايى رو نگو!عمو؟حتى شوخيش هم قشنگ نيست دختر جون!ما هيچ نسبت خونى باهم نداريم!
گيج شده نگاهش كردى.كمى دستت رو كشيدى و با احساسِ سوزشِ مچت دستهات،آروم لب زدى:
"دستهام..؟"
جیهوپ ابرويى بالا انداخت.نگاهش از چشمهات گرفته و روى دستهاى اسير شده ات،قفل شد:
"دستهات چى یون هی؟"
نگاهِ دردناكت رو به دستهات دوختى و آروم زمزمه كردى:
"درد..داره!"
آخرين چيزى كه به ياد داشتى اين بود كه تولدِ ١٨ سالگيت بود و براى اينكه كمى سرت هوا بخوره،به حياط پشتىِ عمارت پناه برده بودى اما چيزِ بيشترى به خاطر نداشتى.
رشته افكارت زمانى كه دستى زير چونه ات نشست و سرت رو بلند كرد،پاره شد.
"اوه؟كيتن كوچولوىِ خوابالومون،بالاخره بيدار شده؟"
گيج شده پلك زدى.مردِ مقابلت رو نميشناختى اما نگاهى كه داشت رو دوست نداشتى!
"تا يادم نرفته..تولدت مبارك بچه!"
تك سرفه اى كردى و بازهم سعى كردى دستت رو حركت بدى،اما نتونستى:
"اينجا..من..كجام..؟"
مرد نيشخندى زد و ابرويى بالا انداخت:
"منطقىِ كه من رو نشناسى..اما حالا كه كنجكاوى كوچولو،اينجا روسيه است و من؟جیهوپ،برادرِ ناتنىِ پدرتم عزيزم،و تو اينجايى تا شايد برادرِ احمقم،كمى سرِ عقل بياد و شركتم رو بهم پس بده!"
زمانى كه چيزى جز سكوت و نگاهِ ناباورت،دريافت نكرد نرم خنديد:
"ميتونى از اين به بعد به من بگى پدر..به هرحال پونزده سال ازت بزرگترم كيتن كوچولو!"
با دهانى نيمه باز به مرد مقابلت چشم دوختى.
مردى كه مقابلت،حالا روى صندلى نشسته بود و درحالى كه يكى از پاهاش رو؛روى اون يكى انداخته بود و بهت چشم دوخته بود،عموت بود؟
جمله ات توسطِ نچِ بلندى كه مرد گفت،قطع شد:
"اون كلمه كذايى رو نگو!عمو؟حتى شوخيش هم قشنگ نيست دختر جون!ما هيچ نسبت خونى باهم نداريم!
گيج شده نگاهش كردى.كمى دستت رو كشيدى و با احساسِ سوزشِ مچت دستهات،آروم لب زدى:
"دستهام..؟"
جیهوپ ابرويى بالا انداخت.نگاهش از چشمهات گرفته و روى دستهاى اسير شده ات،قفل شد:
"دستهات چى یون هی؟"
نگاهِ دردناكت رو به دستهات دوختى و آروم زمزمه كردى:
"درد..داره!"
- ۵.۰k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط