درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم

تکپارتی

تهیونگ مدت‌ها بود دنبال این پرونده بود. یک قاتل سریالی که قربانی‌هاش همه مردان قدرتمند، ثروتمند و فاسد بودن. پلیس‌ها بهش لقب "سایه‌زن" داده بودن. نه اثر انگشتی، نه دوربین مداربسته‌ای، نه شاهدی. فقط یک گل نرگس کنار جسد. ردپایی از مرگ که هر بار بوی اغ*واگری می‌داد.

اون شب، تهیونگ خسته و بی‌خواب، وارد کافه‌ای کوچیک شد. بارون می‌بارید، موسیقی جَز پخش می‌شد و زنی پشت پیانو، با موهای مشکی و لبخند مرموز، قطعه‌ای غمگین می‌نواخت. اسمش یونا بود... یا حداقل این اسمی بود که بهش گفتی.

تهیونگ نمی‌دونست، اما تو درست همون کسی بودی که دنبالش بود.


---


با هر بار دیدار در کافه، تهیونگ بیشتر مجذوبت می‌شد. صدات، طرز حرف زدنت، اون چشمایی که انگار درد رو می‌فهمیدن.

و تو هم... با اینکه ازش متنفر بودی چون نماینده قانونی بود که همیشه دیر می‌رسید، ولی قلبت بازی‌ت رو قبول نکرد. یه بخشی ازت می‌خواست اونو نجات بده. یا شاید... خودتو.

یه شب که تهیونگ بعد از قتل چهارم اومده بود کافه، با صدایی گرفته گفت:

– "فکر می‌کنی کسی که می‌کشه، همیشه یه هیولاست؟"

و تو فقط زمزمه کردی:

– "نه. بعضی وقتا فقط کسیه که دیگه هیچی واسه از دست دادن نداره."


---


تهیونگ بالاخره یه سرنخ پیدا کرد. یه تصویر تار از زنی که از محل قتل خارج می‌شد. وقتی عکسو دید، قلبش از تپش ایستاد... تو بودی.

اون شب دنبالت کرد. تا پشت بام ساختمونی متروکه. بارون می‌بارید. تو ایستاده بودی، لبخند به لب.

– "معلوم شد بالاخره، افسر کیم."

– "تو بودی؟ همه‌ش؟"

تو چاقو رو انداختی روی زمین.

– "همه‌ش... ولی اونا شایسته مرگ بودن. تو نمی‌فهمی..."

تهیونگ با دست‌های لرزون اومد جلو.

– "چرا منو انتخاب کردی؟ چرا گذاشتی عاشقت بشم؟"

تو اشک نریختی. فقط گفتی:

– "چون فقط تو منو دیدی... قبل از اینکه تبدیل به سایه شم."


---


تهیونگ دو انتخاب داشت:
۱. بازداشتت کنه، مثل یه افسر درست‌کار.
۲. یا... فرار کنه. باهات. به جایی که هیچ‌کس نشناستون.

اما تهیونگ پلیس بود. و تو قاتل.

صبح فردا، تهیونگ تنها برگشت.
همه پرسیدن چی شد؟ قاتل کو؟

و فقط گفت:

– "سایه‌ها توی نور حل می‌شن."

هیچ‌کس نفهمید. فقط اون می‌دونست... تو اون شب با چاقو به قلب خودت زدی، اما نمردی. تهیونگ تو رو تو یه بیمارستان خصوصی مخفی کرد، دور از چشم دنیا.


---


سال‌ها گذشته. تهیونگ از پلیس استعفا داده. یه گالری کوچیک نقاشی داره، و هر هفته زنی با موهای مشکی میاد، تابلوهای خون‌آلود می‌کشه، اما لبخندش آرومه.

تو هنوزم یه سایه‌ای...
اما دیگه تنها نیستی.

پایان
دیدگاه ها (۱۲)

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم تکپارتی عنوان : «قلبی بین ...

تکپارتی تهیونگ عنوان: در میان برگ‌های پاییزیدر یکی از روزهای...

درخواستی یونگی موضوع : اسلاید دوم تکپارتی از همون لحظه‌ای که...

سناریو وقتی کابوس دیدینامجون هعی اروم باش چیزی نیست ات : نام...

#مافیای_عاشق و ورزش خاصیه رو دوست نداشت بیشتر بسکتبال و خانو...

#دوستی_اجباری#پارت_۱۹تهیونگ داشت گریه میکرد . دیگه خسته شده ...

chapter 2p27تهیونگ کنار ا.ت روی تخت نشست. ا.ت هنوز زانوهاش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط