𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟱
وقتی بالاخره با هزار مکافات به سالن اپرای گارنیه رسیدیم، متوجه شدیم به خاطر این تاخیر شدید، ما رو فرستادن آخر لیست؛ ما رسما آخرین گروه اجراکنندهی امشب بودیم.
خانم لی با صدای بلند گفت..
خانم لی: همه مستقیم برن سمت اتاق لباس! وقت نداریم.
بدون اینکه ثانیهای رو تلف کنیم، با دویدن و نفسنفس زدن وارد سالن بزرگ و شلوغِ لباس شدیم.
فضا پر از هیاهو، بوی تند تافت مو، پارچههای توریِ حریر و دنسرهای کشورهای مختلف بود که با عجله رفتوآمد میکردن.
با دستهای لرزون و یخزده از سرمای بیرون، لباس بالهی صورتی و نگینکاری شده رو تنم کردم.
راشل با عجله موهام رو بالای سرم گوجهای کرد و گیرهها رو با درد توی سرم فرو کرد.
پوانهام رو از ساک درآوردم. سومین که داشت بندهای لباسش رو سفت میکرد، متوجه من شد.
با دیدن کفشهای داغون من، چشماش گرد شد.
فوری دوید سمتم، دستم رو گرفت و به سمت کمد بزرگی اشاره کرد.
سومین: گو وون ! دیوونه شدی؟ تورو خدا نگاه کن، توی اون قفسهی بزرگ کلی پوانِ زاپاس و نو با سایزهای مختلف گذاشتن برای دنسرهایی که کفشهاشون مشکل پیدا میکنه. برو یکی از اونها رو بردار! با این کفشهای چسبخورده نرو روی استیج، مچ پات نابود میشه!
نگاهی به قفسهی پوانهای نو و براق انداختم. وسوسهکننده بود، اما سرم رو با لجاجت و اصرار تکون دادم.
بندهای ساتن کفش خودم رو دور مچ پام پیچیدم و محکم گره زدم.
ا.ت: نه سومین... من با همینها میرم. این پوانها قالب پای منن... من به این کفشها عادت دارم، با یه کفش غریبه امشب تعادلم رو از دست میدم. اینها منو تا پاریس آوردن، امشب هم تنهام نمیذارن.
سومین خواست مخالفت کنه، اما همون لحظه صدای بلندگوی سالن به زبان فرانسوی و انگلیسی طنینانداز شد..
_و حالا، آخرین اجرای امشب... Academy of Modern Ballet از لندن...
آقای هان فریاد زد..
آقای هان: بچهها! وقتشه. برید روی استیج و خودتونو نشون بدید.
نفس عمیقی کشیدم... تموم ترسها، خاطرات تلخ رو پشت درِ سالن جا گذاشتم...
همراه با بقیه بچهها، قدم به روی استیجِ تاریکِ اپرای گارنیه گذاشتیم.
به محض اینکه در موقعیتهامون قرار گرفتیم، چراغهای بزرگ و فوکوسِ سالن روشن شدن.
نورهای کورکننده چشمم رو زد، اما وقتی سالنِ عظیم، لوسترهای کریستالی و جمعیت انبوه تماشاچیها رو دیدم، شکوه فضا نفسم رو بند آورد.
ملودیِ آروم و در عین حال حماسیِ آهنگ شروع به نواختن کرد.
من، هوانگ ا.ت، در جلوی استیج ایستاده بودم.
به عنوان رقصندهی اصلیِ گروه.
نه نفر آخر گروه.
نه کسی که گوشه ایستاده.
نه کسی که فقط اجرای پس زمینه رو داره.
برای اولین بار...
مرکز صحنه روبهروی من بود.
با اولین نوت موسیقی، شروع کردیم.
اواسط اجرا، وقتی یه پرش بلند انجام دادم ، تیرِ کشندهای از مچ پای راستم بالا رفت.
کفی شکستهی کفش نتونسته بود ضربه رو کاملا مهار کنه و مچ پام کمی پیچ خورد.
دردِ تیز و آزاردهندهای با هر قدم توی تنم میپیچید.
ولی نایستادم.
اجازه ندادم روی صورتم چیزی دیده بشه.
ادامه دادم.
چرخش بعدی.
پرش بعدی.
حرکت بعدی.
اما عجیب بود... با وجود دردی که توی مچ پام میپیچید، یه ذوق و شوقِ وصفناپذیر و بیحدومرز تموم قلبم رو پر کرده بود.
آخرین نوت موسیقی توی ابهت سالن اپرای گارنیه محو شد...
من و بچهها تعظیم نهایی رو انجام دادیم..
صدای تشویق بیامان و کرکنندهی جمعیت سالن رو پر کرده بود، اما به محض اینکه پردههای مخمل سرخ پایین اومدن و از دید تماشاچیها پنهون شدیم، بدنم فروکش کرد و واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم.
یهو زانوهام سست شد و با ناله کوتاهی داشتم سقوط میکردم که مینجو با سرعت خودش رو رسوند و از بازوم گرفت.
مینجو: گو وون ! حالت خوبه؟! پات... پات چی شد؟
ا.ت: مچ پام... دارم میمیرم از درد...
برای رعایت نظم و آرامش دنسرها، برای هر گروه یه اتاق استراحت و گریم جدا در نظر گرفته شده بود...
بچههای تیم با دستپاچگی و نگرانی منو سریع به سمت اتاق خودمون بردن...
خانم لی با عجله در رو باز کرد و منو روی مبل چرمی بزرگ اتاق خوابوندن.
راشل فوری زانو زد و با احتیاط شروع کرد به باز کردن بندهای پوان...
به محض اینکه کفش از پام دراومد، همهی بچهها ناخودآگاه عقب کشیدن و میرا دستش رو گذاشت جلوی دهنش. مچ پای راستم به شدت ورم کرده بود و کبودیِ ترسناکی داشت روی پوست سفیدم پخش میشد. کفیِ چسبخوردهی کفشِ خودم کار دستم داده بود.
اقای هان با چشمهای نگران و لحنی جدی گفت..
اقای هان: چطور با این پا تا آخر اجرا دووم آوردی دختر؟ ممکن بود تاندون پات پاره بشه!
سومین: من که گفتم گو وون ! گفتم اون کفشها خطرناکه...
[ اسلاید ۲ ، جهت تصورات بهتر ]
شرط: ۱۰۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟱
وقتی بالاخره با هزار مکافات به سالن اپرای گارنیه رسیدیم، متوجه شدیم به خاطر این تاخیر شدید، ما رو فرستادن آخر لیست؛ ما رسما آخرین گروه اجراکنندهی امشب بودیم.
خانم لی با صدای بلند گفت..
خانم لی: همه مستقیم برن سمت اتاق لباس! وقت نداریم.
بدون اینکه ثانیهای رو تلف کنیم، با دویدن و نفسنفس زدن وارد سالن بزرگ و شلوغِ لباس شدیم.
فضا پر از هیاهو، بوی تند تافت مو، پارچههای توریِ حریر و دنسرهای کشورهای مختلف بود که با عجله رفتوآمد میکردن.
با دستهای لرزون و یخزده از سرمای بیرون، لباس بالهی صورتی و نگینکاری شده رو تنم کردم.
راشل با عجله موهام رو بالای سرم گوجهای کرد و گیرهها رو با درد توی سرم فرو کرد.
پوانهام رو از ساک درآوردم. سومین که داشت بندهای لباسش رو سفت میکرد، متوجه من شد.
با دیدن کفشهای داغون من، چشماش گرد شد.
فوری دوید سمتم، دستم رو گرفت و به سمت کمد بزرگی اشاره کرد.
سومین: گو وون ! دیوونه شدی؟ تورو خدا نگاه کن، توی اون قفسهی بزرگ کلی پوانِ زاپاس و نو با سایزهای مختلف گذاشتن برای دنسرهایی که کفشهاشون مشکل پیدا میکنه. برو یکی از اونها رو بردار! با این کفشهای چسبخورده نرو روی استیج، مچ پات نابود میشه!
نگاهی به قفسهی پوانهای نو و براق انداختم. وسوسهکننده بود، اما سرم رو با لجاجت و اصرار تکون دادم.
بندهای ساتن کفش خودم رو دور مچ پام پیچیدم و محکم گره زدم.
ا.ت: نه سومین... من با همینها میرم. این پوانها قالب پای منن... من به این کفشها عادت دارم، با یه کفش غریبه امشب تعادلم رو از دست میدم. اینها منو تا پاریس آوردن، امشب هم تنهام نمیذارن.
سومین خواست مخالفت کنه، اما همون لحظه صدای بلندگوی سالن به زبان فرانسوی و انگلیسی طنینانداز شد..
_و حالا، آخرین اجرای امشب... Academy of Modern Ballet از لندن...
آقای هان فریاد زد..
آقای هان: بچهها! وقتشه. برید روی استیج و خودتونو نشون بدید.
نفس عمیقی کشیدم... تموم ترسها، خاطرات تلخ رو پشت درِ سالن جا گذاشتم...
همراه با بقیه بچهها، قدم به روی استیجِ تاریکِ اپرای گارنیه گذاشتیم.
به محض اینکه در موقعیتهامون قرار گرفتیم، چراغهای بزرگ و فوکوسِ سالن روشن شدن.
نورهای کورکننده چشمم رو زد، اما وقتی سالنِ عظیم، لوسترهای کریستالی و جمعیت انبوه تماشاچیها رو دیدم، شکوه فضا نفسم رو بند آورد.
ملودیِ آروم و در عین حال حماسیِ آهنگ شروع به نواختن کرد.
من، هوانگ ا.ت، در جلوی استیج ایستاده بودم.
به عنوان رقصندهی اصلیِ گروه.
نه نفر آخر گروه.
نه کسی که گوشه ایستاده.
نه کسی که فقط اجرای پس زمینه رو داره.
برای اولین بار...
مرکز صحنه روبهروی من بود.
با اولین نوت موسیقی، شروع کردیم.
اواسط اجرا، وقتی یه پرش بلند انجام دادم ، تیرِ کشندهای از مچ پای راستم بالا رفت.
کفی شکستهی کفش نتونسته بود ضربه رو کاملا مهار کنه و مچ پام کمی پیچ خورد.
دردِ تیز و آزاردهندهای با هر قدم توی تنم میپیچید.
ولی نایستادم.
اجازه ندادم روی صورتم چیزی دیده بشه.
ادامه دادم.
چرخش بعدی.
پرش بعدی.
حرکت بعدی.
اما عجیب بود... با وجود دردی که توی مچ پام میپیچید، یه ذوق و شوقِ وصفناپذیر و بیحدومرز تموم قلبم رو پر کرده بود.
آخرین نوت موسیقی توی ابهت سالن اپرای گارنیه محو شد...
من و بچهها تعظیم نهایی رو انجام دادیم..
صدای تشویق بیامان و کرکنندهی جمعیت سالن رو پر کرده بود، اما به محض اینکه پردههای مخمل سرخ پایین اومدن و از دید تماشاچیها پنهون شدیم، بدنم فروکش کرد و واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم.
یهو زانوهام سست شد و با ناله کوتاهی داشتم سقوط میکردم که مینجو با سرعت خودش رو رسوند و از بازوم گرفت.
مینجو: گو وون ! حالت خوبه؟! پات... پات چی شد؟
ا.ت: مچ پام... دارم میمیرم از درد...
برای رعایت نظم و آرامش دنسرها، برای هر گروه یه اتاق استراحت و گریم جدا در نظر گرفته شده بود...
بچههای تیم با دستپاچگی و نگرانی منو سریع به سمت اتاق خودمون بردن...
خانم لی با عجله در رو باز کرد و منو روی مبل چرمی بزرگ اتاق خوابوندن.
راشل فوری زانو زد و با احتیاط شروع کرد به باز کردن بندهای پوان...
به محض اینکه کفش از پام دراومد، همهی بچهها ناخودآگاه عقب کشیدن و میرا دستش رو گذاشت جلوی دهنش. مچ پای راستم به شدت ورم کرده بود و کبودیِ ترسناکی داشت روی پوست سفیدم پخش میشد. کفیِ چسبخوردهی کفشِ خودم کار دستم داده بود.
اقای هان با چشمهای نگران و لحنی جدی گفت..
اقای هان: چطور با این پا تا آخر اجرا دووم آوردی دختر؟ ممکن بود تاندون پات پاره بشه!
سومین: من که گفتم گو وون ! گفتم اون کفشها خطرناکه...
[ اسلاید ۲ ، جهت تصورات بهتر ]
شرط: ۱۰۰ کامنت
- ۳.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط