یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک

یک قاشق سبزی پلو می خورد و یک
دانه برنج در تنگ ماهی می انداخت . . .
حالا دیگر می توانست به دوستانش
بگوید که ما هم شب عید ، سبزی پلو را
با ماهی خوردیم !!


" تقدیر شده در جشنواره ی داستان کوتاه "
نویسنده : زهره عیسی خانی .
دیدگاه ها (۱۲)

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۹صبحِ روزِ بعد، نورِ ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۲۶ هایون آن شب تا صب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p9نینا اخم کرد._«این کتاب از کجا اومده بو...

P : 30

𓆩𐙚..دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارمصبح روز بعد، کوک زودتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط