---

---

📚 پارت ۳ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»

لب‌هاش هنوز به من چسبیده بودن، و من حتی نفسی برای حرف زدن نداشتم.
هر حرکتش پر از حرارت و اشتیاق بود.
اما چیزی توی اون بوسه بود که به من هشدار می‌داد.
این تنها یک لحظه نبود. این یه بازی بود. یه بازی که هیچ‌کس برنده نمی‌شد.

جونگ‌کوک با دست‌های ماهر و قدرتمندش لباس من رو از روی شونه‌هام پایین کشید.
هوا داغ بود، و هر بار که نفسش به گردنم می‌خورد، تمام بدنم میلرزید.

— «می‌دونی که این‌کارا ممکنه توی خیلی شرایط دیگه پایان بدی داشته باشه؟»
صدای خش‌دارش از کنار گوشم مثل گناهی دلپذیر بود.

— «و تو نمی‌خوای که این پایان بد باشه، درسته؟»
با یک لبخند معصومانه گفتم.

چشماش پر از آتش شد.
— «تو اصلاً نمی‌دونی که با من داری چکار می‌کنی، ات.»

اون لحظه، دستش رفت به گردنم، و با یک حرکت سریع من رو کشید توی دامن خودش.
سینه‌ام به سینه‌ش چسبید. تمام احساساتم توی یک ثانیه توی هوا پخش شد.

— «باید درکش کنی... بازی این‌جور به پایان نمی‌رسه.»
با هر کلمه، فاصله‌امون بیشتر از همیشه از منطق دور می‌شد.
دستش پایین‌تر اومد، و من دیگه هیچ‌چیز جز اون لحظه رو حس نمی‌کردم.

در دلم شعله‌های تمنا و گناه شعله‌ور شده بودن.
اون لب‌ها، اون دست‌ها، همه چیز به من می‌گفت که این یک مسیر برگشت‌ناپذیر بود.

جونگ‌کوک لبش رو از رو لب‌هام برداشت، نگاهش مستقیم به چشم‌هام بود.
— «تو می‌خوای همچنان ادامه بدی؟»

چشمهام پر از اشتیاق بود، و با نفس لرزان گفتم:
— «بله... می‌خواهم.»

و این حرف، آغاز یه دنیای جدید بود.


---

اون شب... دیگه چیزی جز ابرهای تیره‌ای که بر هر دو رو سایه انداخته بود، حس نمی‌شد.
دیدگاه ها (۰)

---📚 پارت ۴ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»هوای شب، سنگین و پر از هی...

---📚 پارت ۲ از ۴ – «ممنوع‌ترین درس»از اون روز به بعد، نگاهش ...

وقتی دانش اموزش بودی

پارت ۶ :𝐃𝐚𝐫𝐤𝐁𝐥𝐚𝐳𝐞ویو مایک :جنا خیلی داشت می خورد پس بهش گفتم...

#سناریو #درخواستی#چندپارتیپارت ۵وقتی توی اتاق خوابمونیم که ی...

جنبه نداری نخونویو ا.تجونگکوک تو چند ثانیه پرتم کرد رو تخت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط