#حکایت_قدیمی

#حکایت_قدیمی

در شهری قدیمی، نعل‌بندی بود که همه او را استاد می‌دانستند.
امیری نعل‌بند را برای رسیدگی به اسب‌هایش خواست.
نعل‌بند را به خانه امیر بردند و اسب‌ها را از مقابلش گذراندند.
در آن میان نعل‌بند صدایی شنید و گفت:
«همان اسب را نگه دار.»
وقتی سُم اسب را بالا گرفتند، معلوم شد یکی از میخ‌های نعل شل شده است.
امیر پرسید:
«می‌گویند تو در کار خود استادی؛ حال بگو چرا همیشه نعل معیوب صدا می‌دهد؟»
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
«چون نعلی که همه میخ‌هایش سر جایش است، محکم به سُم نشسته و بی‌صدا کار خودش را می‌کند. اما همین که یک میخ کم شود، شروع می‌کند به سروصدا.
آدم‌ها هم همین‌طورند.
آن که واقعاً داناست، کمتر از دانش خود سخن می‌گوید.
آن که واقعاً ثروتمند است، کمتر ثروتش را به رخ می‌کشد.
آن که واقعاً شریف است، کمتر از شرافت خود حرف می‌زند.
اما هر جا دیدی کسی مدام فضیلت خود را فریاد می‌زند، خوب گوش کن؛ شاید آنجا یک میخ کم باشد.»
امیر به صدای نعل لق‌شده گوش داد و با خود اندیشید که بعضی صداها، نشانهٔ قدرت نیستند؛ نشانهٔ کمبودند.

از آن روز میان مردم افتاد که:
«نعلی که صدا می‌دهد، یک میخ کم دارد.» 🔨



💯
دیدگاه ها (۰)

۱۰ | حکمت و حکایت در افق عشق همسرانه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط