باران می شوی،

باران می شوی،
می‌زدایی اندوه پلک هایم را...
یا همچون غبار...
می‌نشینی
بر‌ آینه ی زنگار گرفته ی روحم...

گاه ترانه می‌شوی،
خستگی ام را
در گوش ناشنوای فلک می رقصانی...
یا
سکوتی ناملموس
و آویزان به لب هایم...

گاهی سایه...
گاهی فانوس...

و من...
میان این همه پارادوکس
به پنجره ای دل بسته ام،
که شاید از دریچه اش
خوشبختی
چون قاصدکی
به شانه ام بنشیند...
دیدگاه ها (۱۶)

گرگ و میش

گاهی گمان می‌کنی تمام شده‌ای؛ مثل هیزمی نیم‌سوخته در اجاقِ ک...

سید خلیل حاکم زاده شاعر رشتی

نرگس برهمند شاعر بجنوردی

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

آینه‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال‌...

الهام چگنی شاعر دورودی

خواب که ساعت ندارداصلا معلوم نیست دوازده شب که خسته و له می ...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط