اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جونگ کوک در این چند ماه اخیر بسیار حواسش یه همسرش بود اما انکار میکرد که عاشق شده است او معتقد است که مرد مافیا هرگز نباید احساسی داشته باشد و به هیچ وجه نباید عاشق باشد چون مافیا بودن همان بیرحم و خشن بودن است و هیچ عشقی در کار نیست .
او همان طوری که دست همسرش را در دست گرفته بود
به این فکر میکرد که چرا او پدرش را التماس میکرد که او را نزند؟؟؟!
جونگکوک حتی میتوانست لرزش ات را حس کند و بی وقته پرستار هایی درون آمبولانس را از حال ات باخبر کرد
سپس پرستار ها در همان زمان در آمبولانس را باز کردند و ات را به اتاقی مخصوص بردند و به او شک زدند
جونگ کوک نگران در راه رو با قدم هایی تند رفت و آمد میکرد
که در همان زمان ات را از اتاق بیرون آوردند و به اتاقی دیگر منتقل کردند
جونگ کوک به سمت دکتر «چوا» هجوم آورد و حال ات را پرسید که دکتر به همدست هایش با اشاره انگشتانش دستور داد ات را ببرند و سپس ادامه داد:
# آقای «جئون» اینجا نمیشه صحبتی رو شروع کرد بغرمایید دفترم من همه چیزی که لازم باشه رو میگم بفرمایید.......



....... در دفتر........

_ خب آقایی دکتر بفرمایید شروع کنید میشنوم
# (تعظیم کوتاهی کرد) بله
#آقا من معذرت میخوام که اینو میگم ولی خانم «مین»....
_«جئون».... اون دیگه «مین» نیست
#بله من معذرت میخوام قربان اما ایشون........



ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

اجباری...

اجباری...

شب تولدم پارت11تهیونگ: داداش دیگه خودتو اذییت نکن کلی: ات ما...

شب تولدم پارت 7ویو جونگ کوک چشامو باز کردم اشک تو چشام جمع ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط