#عشق_ممنوعه‌_شب

#عشق_ممنوعه‌_شب
پارت یازدهم | انتخاب من
زن هنوز جلوی در ایستاده بود.
با عصبانیت گفتم: «بالاخره یکی بهم می‌گه اینجا چه خبره؟!»
زن آهی کشید و گفت: «گردنبندت متعلق به خاندان توئه. اجدادت سال‌ها پیش خاندان مین رو نفرین کردن. این نفرین باعث شده وارث خاندان مین از عشق واقعی بترسه و همیشه فکر کنه قراره کسی رو که دوست داره، از دست بده.»
نگاهم رو به یونگی دوختم.
«پس برای همین ازم فاصله می‌گرفتی؟»
آروم جواب داد: «می‌ترسیدم بلایی سرت بیاد، ات. ولی می‌دونم این دلیل نمی‌شه که حقیقت رو ازت پنهون کنم.»
اشک‌هام رو پاک کردم.
«من نمی‌دونم بعد از این چطور باید بهت اعتماد کنم، یونگی.»
نگاهش رو پایین انداخت.
«ازم انتظار ندارم همین الان منو ببخشی. فقط بهم فرصت بده اشتباهم رو جبران کنم.»
برای چند لحظه بهش خیره شدم. هنوز ازش ناراحت بودم، اما پشت اون چشم‌های سرد، غمی رو می‌دیدم که قبلاً متوجهش نشده بودم.
زن گفت: «برای شکستن نفرین، باید حقیقت رو بپذیرین و بدون اجبار انتخاب کنین که می‌خواین کنار هم بمونین یا نه.»
به یونگی نگاه کردم.
«اگه کنار تو بمونم، دیگه هیچ رازی رو ازم پنهون نمی‌کنی؟»
این بار بدون مکث جواب داد: «قول می‌دم.»
آهسته دستم رو به سمتش دراز کردم.
«پس می‌خوام یه فرصت دیگه بهمون بدیم.»
یونگی دستم رو گرفت. هنوز چیزی نگفته بود که گردنبندم شروع به درخشیدن کرد.
زن با تعجب بهش نگاه کرد.
سنگ وسط گردنبند ترک برداشت و صدای شکستن ظریفی توی اتاق پیچید.
نور خاموش شد.
زن کتاب قدیمی رو باز کرد و بعد از خوندن آخرین سطر، لبخند زد.
«تموم شد... نفرین شکسته شد.»
یونگی با ناباوری به دست‌هامون نگاه کرد.
اما من هنوز یه سؤال داشتم.
«یعنی دیگه لازم نیست از هم بترسیم؟»
یونگی سرش رو تکون داد.
«نه. ولی هنوز باید یاد بگیریم چطور به هم اعتماد کنیم.»
برای اولین بار، لبخند کوچیکی زدم.
«پس از همین‌جا شروع می‌کنیم.»
چند هفته گذشت.
یونگی هر روز سعی می‌کرد اعتمادم رو دوباره به دست بیاره. این بار چیزی رو پنهون نمی‌کرد و وقتی ازش سؤالی می‌پرسیدم، صادقانه جواب می‌داد.
کم‌کم ترسم کمتر شد و فهمیدم هنوز همون آدمی رو دوست دارم که با وجود تمام رازهاش، بارها سعی کرده بود ازم محافظت کنه.
یک شب، روی بالکن عمارت کنار هم ایستاده بودیم.
یونگی آروم گفت: «ات، می‌دونم هنوز همه‌چیز مثل قبل نشده... ولی یه چیزی هست که مدت‌هاست می‌خوام بهت بگم.»
بهش نگاه کردم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
«من عاشقت شدم. اولش سعی کردم انکارش کنم، اما دیگه نمی‌خوام از احساسم فرار کنم.»

#مین_یونگی
#چند_پارتی
دیدگاه ها (۲)

شباهت رو 😘آخه آدم چقدر باید خوش شانس باشه که خواهر یک همچین ...

👤: بچه‌ها، من RM از BTS رو دیدم... دستام از استرس می‌لرزه، و...

آخرین بحث پارت ۱۳

....پارت دهم.....

پارت ۲۷ — «چیزی که باید رسمی می‌شد»صبح روز بعد، خبر ازدواج ه...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟔بعد از رفتن لیااتاق دوباره ساکت شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط