پناهاو

#پناه‌او‌
#پارت‌یک
باران نم نم می بارید و در هر ثانیه شدید تر میشد مثل ....
احساسات الستور .. رعد برق های شدید .. حرف های نصف نیمه گفته شده.. زیبای های و ،درخشش احساسات ... الستور به فکر فرو رفته بود انگار خودش بود با زندگی بی صداش .. انگار هیچ کس برای تصمیم نگرفته بود و خودش مستقل بود ، زندگی پیش می رفت چیز های که هیچ وقت گفته نشده .. حرف های که ته دل می خواست گفته بشه صدای دورنش فقط می گفت :«ضربه خواهی دید» در این حین صدای دورنش بلند می گفت « اگر یه دف دوست نداشت چی ؟» «اگر نمی خواست باهات باشه چی؟» آلستور لبخند شیطانی کوفتی شو دوباره زد از شدت فکر های احمقانه لیوان تو دستش رو پرت کرد روی عکس، لوسیفر آلستور تفکراتی می کرد که خود لوسیفر تاحالا بهش فکر نکرده بود ... برای آلستور هیچ مردمی جز لوسیفر وجود نداشت فقط تو فکراش انگار خودش بود لوسیفر ولی ... نمی خواست با این احساسات کوفتی حرفی بزنه و سعی می کرد که دربارش صحبت نکنه.. همیشه همه رو دوست به چشم می دید ولی این فرق داشت وقتی با تفکر های مختلف بش فکر می کرد فهمید که دارن انگاری در می زنن در اتاق الستور ...
چارلی سعی می کرد، که بتونه با الستور ارتباط بگیره در می زد ولی انگاری کسی نبود ... با صدای بلند گفت :«الستور؟؟ میشه در باز کنی باید یه کم حرف بزنیم»
الستور که برای اولین بار برای اون لبخند نزده بود دوباره لبخند شیطانی شو زد مستقیم به چارلی گفت :«اوه چارلی مشکلی پیش اومده؟» سمت در رفت در باز کرد .. چارلی با صدای اروم لطیف گفت:«الستور گفتم که تو آنقدر توی زندگی کمکم کردی یه حرفی بت بزنم که زیاد نفرت انگیز باشه ..
نمی دونم شاید ازم بت بیاد اگر این حرف رو بزنم ولی واقعا ممنونم که تا الان کمکم کردی دوباره به کمکت احتیاج دارم، برای تبلیغ »
آلستور با لبخند شیطانی گفت :« اوه چارلی من کاری نکردم وظیفه ام بوده همین که خوشحالی تو رو دیدم باعث افتخارمه خوب سه روز به من فرصت بده من برات تبلیغ آماده می کنم .. در بست و دوباره لبخند شیطانشو برداشت حالش بد بود ... انگاری برای اولین بار حس کرد به بی ارزش شده و دیگه کسی نیست کمکش کنه و بیاد بقیه کمک اون بکنن روی میزی که مشروبات می خورد رفت برای خودش یک پیک آمده کرد ولی آنقدر که فکر فرو رفته بود نفهمیده بود که پرنده همیشه می دیدش برگشته ... آلستور در بلکون باز کرد و دید توی دهن کلاغ کوچولوش به چیزی هست ... یه نامه، که دقیقا غیر منتظره ترین کاری بود که اون فرد می تونس انجام بده .. نامه از طرف وگی ؟دقیقا چرا ..
آلستور دوباره کم کم فکر می کرد درباره همین چیز که انگاری دوباره از دستش داده وگی صداش می کرد ولی آنقدر آلستور توی فکر بود که انگار چیزی دیگه نیست و فقط خودشه و احساساتش .. وگی یع سیلی زد به آلستور انگار از خوابی که در واقعیت بود بیدار شد ،وگی با صدای بسیار بلند گفت:« الستور .. من دو ساعت دارم صدات می کنم کر شدی؟ الان توی هتل یا مهمونی هست برای همین اونجا روشنه چارلی نتونست بهت بگه ولی الان بیاد خودت بدونی که قضیه چیه .. بگو مشروب به چه طعمی می خوردی سفارش بودم .. آلستور با لبخند شیطانی صورتش گرفت گفت:«اوه وگی دختره بی چشم رو تو اینجایی!! از دیدنت خوشحالم گفتی چی »
وگی به فکر فرو رفت و فهمید که انگاری حال آلستور زیاد روال نیست و گفت :«یه مهمونی هست تو هتل خواستی بیا » آلستور جوری رفتار کرد که انگار شنیدید ولی نمی خواست از رفتار عجیب و حس بی ارزشیش چیزی نگه ...
پایان پارت یک
100 تایی شدن= پارت دوم
#لوسیفر
#مورنینگ_استار
#لوسیفر_مورنینگ_استار
#هازبین_هتل
#هزبین_هتل
#آلستور
#آلستر
#الستور
#الستر
#چارلی
#چارلی_مورنینگ_استار
#وگی
#آنجل
#هاسک
#نیفتی
#چری_بمب
#هلوواباس
#هلواباس
#هلووا
#باس
#هلووا_باس
#بلیتزو
#بلیتز
#بلیتزی
#استولاس
#آنجل_داست
#امیلی
#آدام
#آدم
#لوت
#ولوت
#لیلی
#لیلیث
#واکس
#ولنتینو
#رادیواپل
#رادیو_اپل
دیدگاه ها (۲)

قسمت های کمیک پناه او

سلام به دوستان هزبین فن🍎✨یه پیج میخوای که روزانه کلی فعالیت ...

کیوتعلی

الستور

#پناه‌او‌#پارت‌یک باران نم نم می بارید و در هر ثانیه شدید تر...

Tweet . ︵﹡̤⏜‌︧𖥑𑩑︨⏜‌﹡̤︵ .الستور : وگی~وگی : دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط