«بر آنم که زندگی کنم»

«بر آنم که زندگی کنم»




پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل

بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش‌انگیزند

تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که‌ام
که می‌توانم باشم
که می‌خواهم باشم؟

تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان یابد
لحظه‌ها گران‌بار شود
هنگامی‌که می‌خندم
هنگامی‌که می‌گریم
هنگامی‌که لب فرو می‌بندم

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی‌ست ناشناخته
پُر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام می‌گذارم
که قدم نهاده‌ام
و سر بازگشت ندارم

بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را
بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی‌آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می‌تواند فراز آید
اکنون می‌توانم به راه افتم
اکنون می‌توانم بگویم که زندگی کرده‌ام.


شاعر: مارگوت بیکل
دیدگاه ها (۳)

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرمپیش از آنکه پرده فرو افتدپیش ...

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرمپیش از آنکه پرده فرو افتدپ...

پیش از آنکه آخرین نفس را برآرمپیش از آنکه پرده فرو افتدپیش ا...

پیش از آن که واپسین نفس را برآرم...پیش از آن که واپسین نفس ر...

پیش از آن که واپسین نفس را برآرمپیش از آن که پرده فرو افتدپی...

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم، پیش از آنکه پرده فرو افتد،...

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم، پیش از آنکه پرده فرو افتد،...

پیش از اینکه واپسین عصر را برارم پیش از اینکه پرده فرو افتد،...

پيش از آنکه آخرين نفس را برآرمپيش از آنکه پـرده فـرو افتـد ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط