『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁸
لیندا با دیدن جونگکوک، تعظیمی کوتاه کرد و کیف داروییاش را برداشت. قبل از اینکه بیرون برود، با نگاهی نگران زیر لب به جونگکوک گفت: «مواظبش باش... هنوز خیلی ضعیفه.» و از اتاق خارج شد.
الوآ با دیدن جونگکوک، تمام توان باقیماندهاش را جمع کرد، خودش را تا تاجِ سنگینِ تخت عقب کشید و متکا را مثل یک سپر جلوی سینهاش گرفت. چشمانش از خشم و ترس میسوخت:
— نزدیک من نیا هیولا! دستت بهم بخوره اینبار قسم میخورم خودم رو میکشم!
جونگکوک با گامهایی آرام و بیصدا جلو آمد. نه اخم کرده بود و نه خشمگین بود؛ چهرهاش مثل نقابی از یخ، خالی از هرگونه حس بود. جلوی تخت ایستاد، از بالا به الوآ نگاه کرد و دستهایش را پشت کمرش داد:
— اگه میخواستی بمیری، توی آروندیل میمردی. تو اینجایی چون من خواستم زنده بمونی پرنسس.
— زنده بمونم که چی؟! که بشم ظرفِ غذای تو؟ که هر وقت عطش کردی بیای و خونم رو بمکِی؟!
الوآ با صدایی که از بغض و عصبیّت میلرزید داد زد:
— تو یه هیولایی جئون جونگکوک! یه پادشاهِ ظالم که پشت زرهش پنهان شده!
جونگکوک خم شد. فاصلهی صورتش با الوآ به چند سانتیمتر رسید. گرمای تنش و هاله سنگینش باعث شد الوآ نفسش در سینه حبس شود. جونگکوک با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد:
— تو هیچی از دردهای من نمیدونی پرنسس... اما یه چیز رو خوب یاد بگیر: توی این قصر، زندگیِ تو کاملاً به من وابستهست. اگه من بمیرم، تو هم زنده نمیمونی.
قبل از اینکه الوآ بتواند جوابی بدهد، صدای تقتقِ ظریفی به در خورد و در اتاق باز شد.
دختری با پیراهن سرخِ ابریشمی و آرایشِ غلیظ وارد شد. سلین، دخترِ دوکِ ثروتمند دربار. نگاه مغرورش روی الوآ افتاد و با لبخندی تحقیرآمیز رو به جونگکوک کرد:
— عالیجناب... شنیدم پرنسسِ شکستخوردهی آروندیل رو به اتاق خصوصیتون آوردید. ملکه کاترینا من رو فرستادن تا ببینم این اسیر، لیاقتِ ماندن در چنین جایی رو داره یا نه...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰⁸
لیندا با دیدن جونگکوک، تعظیمی کوتاه کرد و کیف داروییاش را برداشت. قبل از اینکه بیرون برود، با نگاهی نگران زیر لب به جونگکوک گفت: «مواظبش باش... هنوز خیلی ضعیفه.» و از اتاق خارج شد.
الوآ با دیدن جونگکوک، تمام توان باقیماندهاش را جمع کرد، خودش را تا تاجِ سنگینِ تخت عقب کشید و متکا را مثل یک سپر جلوی سینهاش گرفت. چشمانش از خشم و ترس میسوخت:
— نزدیک من نیا هیولا! دستت بهم بخوره اینبار قسم میخورم خودم رو میکشم!
جونگکوک با گامهایی آرام و بیصدا جلو آمد. نه اخم کرده بود و نه خشمگین بود؛ چهرهاش مثل نقابی از یخ، خالی از هرگونه حس بود. جلوی تخت ایستاد، از بالا به الوآ نگاه کرد و دستهایش را پشت کمرش داد:
— اگه میخواستی بمیری، توی آروندیل میمردی. تو اینجایی چون من خواستم زنده بمونی پرنسس.
— زنده بمونم که چی؟! که بشم ظرفِ غذای تو؟ که هر وقت عطش کردی بیای و خونم رو بمکِی؟!
الوآ با صدایی که از بغض و عصبیّت میلرزید داد زد:
— تو یه هیولایی جئون جونگکوک! یه پادشاهِ ظالم که پشت زرهش پنهان شده!
جونگکوک خم شد. فاصلهی صورتش با الوآ به چند سانتیمتر رسید. گرمای تنش و هاله سنگینش باعث شد الوآ نفسش در سینه حبس شود. جونگکوک با صدایی بم و خشدار زمزمه کرد:
— تو هیچی از دردهای من نمیدونی پرنسس... اما یه چیز رو خوب یاد بگیر: توی این قصر، زندگیِ تو کاملاً به من وابستهست. اگه من بمیرم، تو هم زنده نمیمونی.
قبل از اینکه الوآ بتواند جوابی بدهد، صدای تقتقِ ظریفی به در خورد و در اتاق باز شد.
دختری با پیراهن سرخِ ابریشمی و آرایشِ غلیظ وارد شد. سلین، دخترِ دوکِ ثروتمند دربار. نگاه مغرورش روی الوآ افتاد و با لبخندی تحقیرآمیز رو به جونگکوک کرد:
— عالیجناب... شنیدم پرنسسِ شکستخوردهی آروندیل رو به اتاق خصوصیتون آوردید. ملکه کاترینا من رو فرستادن تا ببینم این اسیر، لیاقتِ ماندن در چنین جایی رو داره یا نه...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers
- ۵.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط