#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_12
·
·
·
صدای در اومد...

با عجله و اشتیاق به سمت در رفتم و درو باز کردم..

وقتی پیکر بابام از پشت در نمایان شد ، بدو بدو رفتم بغلش و کلی گریه کردم..

بهش گفتم که دلم براش چقدر تنگ شده بود!

امشب شام بابام مارو برد یه رستوران گرونِ ساشیمی‌فروشی [ چیزی تو مایه‌های سوشی فروشی ]

کلی غذا خوردیم و به خونه رفتیم و خوابیدیم..



فردا صبح >>

سر میز صبحونه بودیم که گوشی پدر زنگ خورد..

ظاهراً یکی از دوستای نزدیک پدرم بود و مارو فردا به ویلای بوسانشون [ یه شهر توی کره ] دعوت کرده بود .

باید امروز حرکت می‌کردیم..

بعد از صبحونه ، چمدون‌هامون رو بستیم و آماده ، به سمت بوسان حرکت کردیم...

منو کوک ، پشت نشسته بودیم و جلو ، کاترین و پدر نشسته بودن .

خاله بزرگ هم رفت خونهٔ خواهر کاترین .

ایرپاد هام رو گذاشته بودم تو گوشم و آهنگ گوش می‌کردم و کم‌کم چشمام سنگیم شد و در نهایت سیاهی...



ویو کوک >>

کوم:همین طوری توی حال خودم بودم که دیدم یه چیزی رو پام گذاشته شد.!

سرم رو آروم آوردم پایین و دیدم سر ا/ت رو پاهام بود..

لپام سرخ شده بود.. اون الان روی پاهای من خوابیده بود!!

بالأخره بعد از کلی تو راه بودن ، رسیدیم به عمارتشون..
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_13···ا/ت رو بیدار کردم..رفتیم داخل عما...

« هیچکس جونگکوک هیچکس »:)

« دورت بگردم زندگیم »:)

.اگه بخوام از حس داشتنت‌تو زندگیم بگم باید بگم تو:مثل گوش دا...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒘𝒆 𝒇𝒂𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏ویو لونا10:09از خواب بیدار شدم و ر...

عشق دردناک²p³⁴از خواب به سختی و با درد بیدار شدمجونگکوک پیشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط