قلب های یخ زد

𝗽𝗮𝗿𝘁 ³
𝐧𝐚𝐦𝐞 𝐧𝐨𝐯𝐞𝐥: قلب های یخ زد

لبخند تهیونگ بازهم گشادتر شد، اینبار با ته خطر جدی.
جونگکوک سرش را ارام بلند کرد و برای اولین بار مستقیم به چشم های لارا نگاه کرد، نگاهش انقدر سرد بود که انگار دمای اتاق را اورده بود پایین
جونگکوک: تهیونگ بادیگارد ها رو صدا کن(سرد)

چند ثانیه هم نگذشت، دوتا مرد غول پیکر و سیاهپوش اومدن سمت جونگکوک
جونگکوک: این دوتا رو بیارید عمارت

جولیا رنگش پرید اشک در چشمانش جمع شد، به جونگکوک التماس کرد
جولیا: نه! خواهش میکنم! مارو ببخش، پولش رو می دیم.. هرکاری بگید میکنیم، لطفا مارو نبر ، م... من مریضم، دارو لازم دارم، التماستون میکنم(گریه و لکنت)

صدای لرزان و چهره اشک الود جولیا، برای یک لحظه کوتاه، شاید درحد پلک زدن ساده، جونگکوک رو متوقف کرد، اما تهیونگ خنده کوتاهی کرد
تهیونگ: عمارت ما که جهنم نیست دختر، تا یکم ادب یاد بگیرین، مهمون ما هستین

بادیگارد ها جلو امدند، یکی از انها جولیا را که توان مقاومت نداشت به ارامیاما محکم از بازو گرفت. دیگری به سمت لارا رفت، اما لارا اعصبانی شد با ارنج محکم زد تو صورت بادیگارد
لارا: دست بزن ببینم جرعت داری! به من میخوای دست بزنی حرومزاده

تهیونگ که این صحنه را دید خنده اش بلند تر شد
تهیونگ: این جالبه! مال من(با دست به لارا اشاره کرد)

بادیگارد زخمی را کنار زد و خودش بازوی لارا را گرفت. لارا تقلا کرد و فحش میداد، اما تهیونگ قوی تر بود

جونگکوک هم رفت سمت جولیا، نزدیکش شد، بوی بهار نارنج از موهای حنایی اش به مشامش خورد. بویی اشنا، بویی از گذشته های دور، ابروهایش را درهم کشید و بدون اینکه کلمه ایی بگوید بادیگارد را کنار رد و خودش ارنج جولیا را گرفت، اما گرفتنش محکم نبود، اینگار میترسید این شاخه نازک بشکند

عمارت جونگکوک در حومه شمالی سئول، با معماری مدرن و دیوار های سنگی خاکستری اش، شبیه یک قلعه تسخیر شده بود.
عمارت تهیونگ، دقیقا رو به رو عمارت جونگکوک بود با دروازه های اهنی مشکی، باغچه فرانسوی، همچون رویایی در دل شب خودنمایی میکرد، دوقصر یخ زده، در دل پایتخت.

ماشین های شاسی بلند مشکی، هر کدام به سمت یکی از عمارت ها جولیا از پشت شیشه، ماشین دیگر را دید که به سمت عمارت روبرویی می رفت. قلبش برای لارا می تپید. اشک هایش بی صدا روی گونه هایش جاری شد. جونگکوک که کنار دست راننده نشسته بود، از آینه بغل، صورت خیس از اشک او را تماشا می کرد. چیزی درونش آشوب شده بود. چرا دلش نمی آمد این دختر گریه کند؟ چرا بوی بهارنارنج او را به یاد روزهای کودکی در دِگو می انداخت؟ روزهایی که هنوز رئیس مافیا نشده بود و آدم نمیکشت

جولیا اما به آینده فکر می کرد. به قلبش که حالا با هر ضربان، هشدار می داد. به دوستش کوک که با آن زبان تند و تیز، در چنگال مردی خطرناک تر از جونگکوک افتاده بود. به خودش که در دست مردی سرد و خشن اسیر شده بود.

ماشین از دروازه های آهنی عمارت جونگکوک عبور کرد. جولیا چشم هایش را بست. فردا چه خواهد شد؟ لارا زنده می ماند؟ خودش زنده می ماند؟ و چرا در میان تمام این ترس، برای یک لحظه، نگاه سرد جونگکوک را به یاد آورد که انگار ته آن، چیزی شبیه ترحم بود؟ چیزی شبیه... گرما؟


خماریییی✨🩷
ادامه دارد..
نظرتون؟؟
دیدگاه ها (۶)

𝗽𝗮𝗿𝘁 ²𝐧𝐚𝐦𝐞 𝐧𝐨𝐯𝐞𝐥: قلب های یخ زددو مرد جلو در ایساده بودن و د...

𝗽𝗮𝗿𝘁 ¹𝐧𝐚𝐦𝐞 𝐧𝐨𝐯𝐞𝐥: قلب های یخ زدهتل «لوته» سئول، در شب های پا...

پدر خوانده عاشق پارت ۱0.

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط