𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت ۱۷:
ساختمان نیمهکاره پر از مردان مسلح مینجون بود. جونگکوک با یازده مردش وارد شدند و تیراندازی شدیدی در گرفت. دود و گرد و غبار فضا را پر کرده بود. جونگکوک مثل یک شیر خشمگین جلو میرفت و هرکه را میدید، از پا درمیآورد.
ناگهان مینجون از پشت یک ستون بیرون پرید و اسلحه را به سمت جونگکوک گرفت. با لبخندی گفت: جونگکوک، فکر کردی میتونی منو شکست بدی؟ من تا آخرین نفس میجنگم.
جونگکوک با خونسردی اسلحهاش را بالا برد و گفت: مینجون، آخرین نفسی که میکشی، همین الان هست.
دو گلوله همزمان شلیک شد. گلولهی مینجون از کنار گوش جونگکوک عبور کرد، اما گلولهی جونگکوک دقیقاً به سینهی مینجون نشست. مینجون با چشمانی باز روی زمین افتاد و دیگر حرکت نکرد.
همهی مردان مینجون که رهبرشان را مرده دیدند، اسلحهها را زمین گذاشتند و تسلیم شدند. جنگ تمام شده بود.
---
ببخشبد یکم دیر گذاشتم
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت ۱۷:
ساختمان نیمهکاره پر از مردان مسلح مینجون بود. جونگکوک با یازده مردش وارد شدند و تیراندازی شدیدی در گرفت. دود و گرد و غبار فضا را پر کرده بود. جونگکوک مثل یک شیر خشمگین جلو میرفت و هرکه را میدید، از پا درمیآورد.
ناگهان مینجون از پشت یک ستون بیرون پرید و اسلحه را به سمت جونگکوک گرفت. با لبخندی گفت: جونگکوک، فکر کردی میتونی منو شکست بدی؟ من تا آخرین نفس میجنگم.
جونگکوک با خونسردی اسلحهاش را بالا برد و گفت: مینجون، آخرین نفسی که میکشی، همین الان هست.
دو گلوله همزمان شلیک شد. گلولهی مینجون از کنار گوش جونگکوک عبور کرد، اما گلولهی جونگکوک دقیقاً به سینهی مینجون نشست. مینجون با چشمانی باز روی زمین افتاد و دیگر حرکت نکرد.
همهی مردان مینجون که رهبرشان را مرده دیدند، اسلحهها را زمین گذاشتند و تسلیم شدند. جنگ تمام شده بود.
---
ببخشبد یکم دیر گذاشتم
- ۸۹
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط