#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز





Season : ¹



Part : ³³



ویو اِلا___



سرم هنوز روی شونه‌ش بود…
گرم…
سنگین…
اما یه لحظه—
انگار چیزی تو دلم تکون خورد.
آروم سرمو برداشتم.
نگام بهش افتاد.



قبل از اینکه چیزی بگم—
ترمز کرد.
ماشین ایستاد.


چند ثانیه سکوت.
بعد درو باز کرد و پیاده شد.
اخم کوچیکی کردم





الا: کجااا…




اما حرفم کامل نشده بود که—
اومد سمت من.
در رو باز کرد.
و بدون هیچ حرفی…



دستم رو گرفت.
گرم.
محکم.
منو پیاده کرد.



تعادلم هنوز درست نبود.
یه قدم کج رفتم—
اما نذاشت بیفتم.
چند ثانیه بعد—



پشتم خورد به یه سطح سرد.
کابوت ماشین

.
یه هین آروم کشیدم.


و قبل از اینکه کامل بفهمم چی شده—
دستش اومد کنار پام.
روی کابوت.
محکم.


قفل شدم بین دستش و خودش.
سرش خم شد.
نگاهش…

مستقیم تو چشم‌هام.
سنگین.
خطرناک.
نفس‌م گیر کرد.
اما—



یهویی خندیدم.
بی‌دلیل.
از مستی.



از حال عجیبم.
انگشت اشاره‌مو آوردم بالا…
جلوی صورتش گرفتم.
با یه حالت تهدیدی…
ولی بامزه.



الا: کی فکرشو می‌کرد…



خنده‌م گرفت وسط جمله.



الا: دختر قماربازی مثل من…



مکث کردم.
نگام تو چشم‌هاش قفل شد.
آروم‌تر گفتم—



الا: عاشق یه مافیای عوضی… مثل تو بشه؟



یه نفس کشیدم.
لبخندم شیطونی شد.




الا: و بهت ببازه… هوم؟




چشم‌هاش تیره‌تر شد.
یه قدم نزدیک‌تر اومد.
خیلی نزدیک.
اونقدر که نفسش خورد به لبم.
خم شد تو صورتم.




جونکوک: آره…



صداش پایین بود.



جونکوک: من عوضیم.



یه مکث کوتاه.
نگاهش عمیق‌تر شد.




جونکوک: یه مافیای عوضی…



دستش روی کابوت محکم‌تر شد.




جونکوک: که تو بهش باختی.




قلبم یه ضربه بد زد.




جونکوک: و هیچ‌وقت…




مکث.
صداش آروم‌تر شد—



جونکوک: ولش نمی‌کنی.




نگاهش قفل شد تو چشم‌هام.




جونکوک: فهمیدی… الا؟




چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد—
خندیدم.
بلند.
بی‌پروا.




الا: اههوممم…




سرمو تکون دادم.




الا: آره فهمیدم… عوضی من.



خنده‌م قطع نمی‌شد.
دستم رو بردم جلو، یقه‌شو یه کم گرفتم.




الا: جونکوک…




چشم‌هام نیمه‌باز شد.



الا: فردا…



خندیدم دوباره.




الا: هیچی یادم نیست…




سرمو کج کردم.



الا: چون الآن…



یه مکث کوتاه—
بعد با خنده بلند گفتم—



الا: چون مستمممم…



خندیدم.



الا: اونم بخاطر کی؟؟



سرمو جلو بردم.
آروم زمزمه کردم



الا: بخاطر حرف تو…



چشم‌هام قفل شد تو چشم‌هاش.



الا: که گفتی…



نفس‌م لرزید.



الا: "همین مافیای سرد آسیا… احمقانه عاشق تو شده."



خنده‌م دوباره بلند شد.
اما این بار…
یه چیزی تهش لرزید.
و اون—


برای اولین بار…
لبخند زد.
ملایم.
واقعی.



دستش آروم اومد بالا.
چونه‌مو گرفت.
سرمو یه کم بالا آورد.
قلبم تند شد.
خیلی تند.



فاصله‌مون…
کم شد.
کم‌تر.
و بعد—


یه بوسه.

سطحی.
کوتاه.
اما—


بدجور واقعی.
نفس‌م قطع شد.
وقتی عقب رفت…
هنوز نگاش می‌کردم.
مات
.



بی‌حرف.



جونکوک: و…



صداش آروم بود.
اما جدی.



جونکوک: فردا…



مکث.
نگاهش عمیق شد.




جونکوک: با اینکه از امشب هیچی یادت نیست…



یه نفس کشید.





جونکوک: دوباره برمی‌گردی به همون الا.




اخم خیلی کمرنگی کرد.





جونکوک: خشن…

جونکوک: سرد…

جونکوک: بازیگوش.



چشم‌هاش قفل شد تو چشم‌هام.




جونکوک: ولی—




مکث.
آروم‌تر گفت—




جونکوک: باید این بوسه یادت باشه.




چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد—
یه لبخند کوچیک، بامزه…
از همون لبخندای مستی.

سرمو تکون دادم.




الا: اوهوم…




چشم‌هام آروم بسته شد.




الا: باشه…




اما ته دلم…
یه چیزی گفت—

شاید…
این یکیو یادم بمونه.




ادامه دارد....


نظر بدین و لایک کنیدددددد🔪🔪🎀

بچه ها منم هر ذوق شدمممممم،عرررررررر




شرط :


لایک : ۳۳ تا

نظر : ۱۰ تا

بازنشر : ۸ تا
دیدگاه ها (۱۱)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³²ویو اِلا___صدای موتور…آروم…...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³¹ویو اِلا___چند ساعت بعد…همه...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁴ویو اِلا___هوای شب—آروم بود...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁰ویو اِلا___خواب…نیومد.با ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط