پارت ³³
پارت ³³
ا/ت
ا/ت:میبرمش...میبرمش پیش لونا
جیمین:الان اینکار درست نیست
ته:خفففه ششششو
دستمو گرفت و با خودش کشوند جیمین هم بدو بدو پشت سرمون میومد همه نگاهشون روی ما بود نگاهشون اذیتم میکرد جیمین که متوجه شده بود بلند داد زد و گفت:به چی نگاه میکنیددد؟؟؟
سوار ماشینش شدم جیمین هم کنار تهیونگ نشست پشت ماشین نشسته بودم از سرعتی که ماشین رو میروند کم مونده بود سکته کنم(انشالله به زودی)
ترسیده بودم هم من هم جیمین نمیتونستیم از ترسمون حرفی بزنیم همینجوری بهش گفتم که خونم کجاست
ته:که به من دروغ میگی ا/ت؟تو که میگفتی ازش خبری نداری(داد و عصبی)
از صداش میترسیدم جیمین برگشت و نگاهم دید که ترسیدم سرشو آروم تکون داد دیگه هیچ مکالمه ای نداشتیم تا اینکه رسیدیم به خونم... نگهبان منو که پشت ماشین دید اجازه داد وارد بشن ماشین رو پارک کرد و بلا فاصله سریع از ماشین پیاده شد از ماشین پیاده شدم که گفت:هیچکدومتون داخل نمیایید
پایین ماشین نشستم صورتمو گرفته بودم گریه میکردم جیمین که حالمو دیده بود کنارم نشست گفتم:تقصیر منه اگر لونا رو کاری بکنه چی...جیمین:اون کاری باهاش نمیکنه خودت که میدونی چقدر دوسش داره و تا الان حتی ناراحتش کرده خودش بیشتر ناراحت شده
خنده ای کردم گفتم:کاش توهم یکم بلد بودی وضعمون این نبود...اه اصلا چی میگم ولم کن میخوام برم تو
جیمین
کاش میدونست من از اونم بدتر بودم کاش میفهمید هروقت ناراحتش کردم دلشو شکوندم چقدر خودمو سرزنش کردم...از فکرام دست برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم تهیونگو ندیدم ا/ت روی مبل نشسته بود سرشو گرفته بود کنارش نشستم ک خودشو کشوند اونور خنده ای بهش کردم و منتظر تهیونگ نشستیم...
(لونا)
در اتاقمو یه کمی باز کرده بودم داشتم نگاهش میکردم عین دیوونه ها در همه ی اتاقا رو باز و بسته میکرد بعد اینهمه مدت دیده بودمش...نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم چشام پر شده بود خودمو جمع کردم میدونستم الان این در رو باز میکنه پس عقب رفتم و وسط اتاق وایستادم دستامو توی هم جمع کرده بودم که در یهو با ضرب باز شد...خشکش زده بود سرمو بالا آوردم باهاش چشم تو چشم شدم چند دقیقه همینجور بهم زل زده بود یکمی که به خودش اومد سریع اومد جلو در کمدم رو باز کرد و چمدونم رو برداشت سمتش رفتم که یهو برگشت نگاهم کرد پس عقب رفتم و گذاشتم کارشو بکنه..
ا/ت
از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه و یه مشروب برداشتم میدونستم اونم میخوره پس دوتا لیوان برداشتم رو به روش نشستم مشروب رو باز کردم هم برای خودم و هم اون کمی از مشروب ریختم که یهو دیدم تهیونگ و لونا دارن میان پایین بلند شدم بدو بدو رفتم سمت لونا اما سریع تهیونگ اومد جلوم و لونا رو پشتش گرفت گفت:اگر الان کاری باهات ندارم فقط بخاطر اونه مگر نه لحضه ای از جونت نمیگذشتم پس کاری نکن بدتر کنی همه چیو(عصبی)
سرمو تکونی دادم از اونجا رفتن نگران لونا بودم اما چیکار میتونستم بکنم؟در رو بستم و به خوردن مشروب ادامه دادم یک ساعتی میگذشت زیاده روی کرده بودم مست شده بودم سکوت عجیبی بینمون بود که با حرفش سکوت رو شکست:از اون دوستت سوهو چخبر
ا/ت:اوممم دوستیم هنوزم
واسه ی اینکه کمی حرصشو در بیارم گفتم:البته بهتره دیگه نگم دوست
سرشو بالا آورد و خنثی نگاهم کرد گفت:چی گفتی؟
ا/ت:یااا اصلا به تو چه
از جاش بلند شد لیوان مشروب رو از دستم گرفت رو به روم روی میز نشست گفت:به من چه؟میخوام بدونم منظورت از این حرفت چی بود؟
ا/ت:خب...
به قیافش نگاهی کردم که سرخ شده بود از عصبانیت اخماش تو هم بود خندم گرفته بود دیگه نتونستم جوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده
ا/ت:وااااای(خنده)قیافشووو ...نگران نباش دوستیم فقط(خنده)
هنوز داشتم میخندیدم که دیدم چیزی نمیگه خودمو جمع کردم توی چشاش نگاه کردم گفتم:خب بگو چیشده اینجور نگام میکنی؟
بدون هیچ حرفی فقط با دستش صورتمو سمت خودش کشید و محکم لباشو به لبم کوبید اولش شوکه شده بودم کم کم چشمامو بستم و همراهیش کردم که...
کپی ممنوع
شرط_۱۵-لایک-۱۰-کامنت
ا/ت
ا/ت:میبرمش...میبرمش پیش لونا
جیمین:الان اینکار درست نیست
ته:خفففه ششششو
دستمو گرفت و با خودش کشوند جیمین هم بدو بدو پشت سرمون میومد همه نگاهشون روی ما بود نگاهشون اذیتم میکرد جیمین که متوجه شده بود بلند داد زد و گفت:به چی نگاه میکنیددد؟؟؟
سوار ماشینش شدم جیمین هم کنار تهیونگ نشست پشت ماشین نشسته بودم از سرعتی که ماشین رو میروند کم مونده بود سکته کنم(انشالله به زودی)
ترسیده بودم هم من هم جیمین نمیتونستیم از ترسمون حرفی بزنیم همینجوری بهش گفتم که خونم کجاست
ته:که به من دروغ میگی ا/ت؟تو که میگفتی ازش خبری نداری(داد و عصبی)
از صداش میترسیدم جیمین برگشت و نگاهم دید که ترسیدم سرشو آروم تکون داد دیگه هیچ مکالمه ای نداشتیم تا اینکه رسیدیم به خونم... نگهبان منو که پشت ماشین دید اجازه داد وارد بشن ماشین رو پارک کرد و بلا فاصله سریع از ماشین پیاده شد از ماشین پیاده شدم که گفت:هیچکدومتون داخل نمیایید
پایین ماشین نشستم صورتمو گرفته بودم گریه میکردم جیمین که حالمو دیده بود کنارم نشست گفتم:تقصیر منه اگر لونا رو کاری بکنه چی...جیمین:اون کاری باهاش نمیکنه خودت که میدونی چقدر دوسش داره و تا الان حتی ناراحتش کرده خودش بیشتر ناراحت شده
خنده ای کردم گفتم:کاش توهم یکم بلد بودی وضعمون این نبود...اه اصلا چی میگم ولم کن میخوام برم تو
جیمین
کاش میدونست من از اونم بدتر بودم کاش میفهمید هروقت ناراحتش کردم دلشو شکوندم چقدر خودمو سرزنش کردم...از فکرام دست برداشتم و پشت سرش وارد خونه شدم تهیونگو ندیدم ا/ت روی مبل نشسته بود سرشو گرفته بود کنارش نشستم ک خودشو کشوند اونور خنده ای بهش کردم و منتظر تهیونگ نشستیم...
(لونا)
در اتاقمو یه کمی باز کرده بودم داشتم نگاهش میکردم عین دیوونه ها در همه ی اتاقا رو باز و بسته میکرد بعد اینهمه مدت دیده بودمش...نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم چشام پر شده بود خودمو جمع کردم میدونستم الان این در رو باز میکنه پس عقب رفتم و وسط اتاق وایستادم دستامو توی هم جمع کرده بودم که در یهو با ضرب باز شد...خشکش زده بود سرمو بالا آوردم باهاش چشم تو چشم شدم چند دقیقه همینجور بهم زل زده بود یکمی که به خودش اومد سریع اومد جلو در کمدم رو باز کرد و چمدونم رو برداشت سمتش رفتم که یهو برگشت نگاهم کرد پس عقب رفتم و گذاشتم کارشو بکنه..
ا/ت
از جام بلند شدم رفتم توی آشپزخونه و یه مشروب برداشتم میدونستم اونم میخوره پس دوتا لیوان برداشتم رو به روش نشستم مشروب رو باز کردم هم برای خودم و هم اون کمی از مشروب ریختم که یهو دیدم تهیونگ و لونا دارن میان پایین بلند شدم بدو بدو رفتم سمت لونا اما سریع تهیونگ اومد جلوم و لونا رو پشتش گرفت گفت:اگر الان کاری باهات ندارم فقط بخاطر اونه مگر نه لحضه ای از جونت نمیگذشتم پس کاری نکن بدتر کنی همه چیو(عصبی)
سرمو تکونی دادم از اونجا رفتن نگران لونا بودم اما چیکار میتونستم بکنم؟در رو بستم و به خوردن مشروب ادامه دادم یک ساعتی میگذشت زیاده روی کرده بودم مست شده بودم سکوت عجیبی بینمون بود که با حرفش سکوت رو شکست:از اون دوستت سوهو چخبر
ا/ت:اوممم دوستیم هنوزم
واسه ی اینکه کمی حرصشو در بیارم گفتم:البته بهتره دیگه نگم دوست
سرشو بالا آورد و خنثی نگاهم کرد گفت:چی گفتی؟
ا/ت:یااا اصلا به تو چه
از جاش بلند شد لیوان مشروب رو از دستم گرفت رو به روم روی میز نشست گفت:به من چه؟میخوام بدونم منظورت از این حرفت چی بود؟
ا/ت:خب...
به قیافش نگاهی کردم که سرخ شده بود از عصبانیت اخماش تو هم بود خندم گرفته بود دیگه نتونستم جوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده
ا/ت:وااااای(خنده)قیافشووو ...نگران نباش دوستیم فقط(خنده)
هنوز داشتم میخندیدم که دیدم چیزی نمیگه خودمو جمع کردم توی چشاش نگاه کردم گفتم:خب بگو چیشده اینجور نگام میکنی؟
بدون هیچ حرفی فقط با دستش صورتمو سمت خودش کشید و محکم لباشو به لبم کوبید اولش شوکه شده بودم کم کم چشمامو بستم و همراهیش کردم که...
کپی ممنوع
شرط_۱۵-لایک-۱۰-کامنت
- ۹۸۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط