P 3:
P 3:
دختر همانطور که در راه سوار ماشین مرد بود، باخودش فکر میکرد :
آیا او تصمیم درستی گرفته بود ؟
آیا آن مبلغ پول برای گذراندن زندگی خودش و مادر بیمارش کافی بود؟
او باید ماه ها کار میکرد تا پول عمل قلب مادرش را جمع میکرد که بعدش هم پولی برایش باقی نمی ماند.
همانطور که به بیرون پنجره ماشین خیره شده بود، صدایی در ذهنش گفت:
*بس کن دختر... اگر فقط امشب رو با اون مرد بخوابی، تا آخر عمرت پول برای رفاه و زندگی خودت و مادرت داری. اَه.... مسخره ست. تو اصلا اسم اون مرد رو نمیدونی. ..... کاش حداقل اسمشو میپرسیدی یا کاش اونقدر محتاج پول نبودی که حاضر بشی بخاطر اون پول لعنتی دخترانگی خودتو فدای مادرت کنی.
دختر به جدال با آن صدا ادامه داد:
+اما من به اون پول نیاز دارم. اگر مادرم چیزیش بشه مقصر منم. اونی که پول عمل مادرم رو جور نکرده منم، نه کس دیگه ای.
ناگهان صدای پسر باعث شد که دختر از فضای ذهنش خارج شود و به جواب یکی از سوالاتش برسد :
_نگفتی اسمت چیه لیدی؟
+ا.... ا.ت! و شما..؟!
_کوک.... ۲۹ سالمه
+پس فقط ۳ سال ازم بزرگتری
_اینطور به نظر میرسه
چند مین بعد راننده ماشین را در حیاط عمارت پارک کرد و بعد راننده شخصی پیاده شد و در ماشین را برای کوک و دختر باز کرد.
همین که وارد عمارت شدند، دختر از شوک زیبایی و عظمت عمارت، انگشت به دهان ماند.
عمارتی با تم مشکی، وایب مافیایی و فضایی که پولداری فراوان در آن موج میزد.
کوک چند دقیقه بعد گفت:
_شماره کارتتو بده، نصف پولتو الان برات واریز میکنم، نصف دیگشم باشه وقتی کارم باهات تموم شد.
+اممم... راستش... من پشیمون شدم.. ..من میخوام برگردم. راستش نمیخوام امشب باهم....
_دیگه برای پشیمونی دیره بیب تو خیلی وقته بیدارم کردی! راهی برای برگشت وجود نداره!
درسته !دختر پشیمان شده بود و این پشیمانی بسیار دیر و بیجا بود زیرا هیچ چاره ی دیگری برای دختر باقی نمانده بود. او از این لحظه تا هنگامی پسر اراده میکرد در آن عمارت میماند.
سپس دختر را براید استایل بغل کرد و به راننده با دستش اشاره کرد که مرخص است. و با جمله ای کوتاه همه ی افراد حاضر در عمارت بجز آجوما را مرخص کرد :
_همتون ۲۴ ساعت مرخصید بجز آجوما و دو تا از دستیاراش!
و اینگونه شد که در کسری از ثانیه همه افراد از آن حالا خارج شدند و دختر را که در بغل جونگ کوک بود و از راه پله ی اتاق بالا میرفت، تنها گذاشتند.
پیج اصلی : @Aramesh.army
ادامه در پارت بعد. شرط :
۸۰ لایک
۱۰۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۱۰ باز نشر
به شرط ها دقت کنید. کمتر از شرط کامنت بزارین کامنت هاتون حذف میشه. پارت جدید هم هر وقت شرط ها برسه بین ساعت ۱ شب تا ۱۱ صبح براتون گذاشته میشه. 🙂
دختر همانطور که در راه سوار ماشین مرد بود، باخودش فکر میکرد :
آیا او تصمیم درستی گرفته بود ؟
آیا آن مبلغ پول برای گذراندن زندگی خودش و مادر بیمارش کافی بود؟
او باید ماه ها کار میکرد تا پول عمل قلب مادرش را جمع میکرد که بعدش هم پولی برایش باقی نمی ماند.
همانطور که به بیرون پنجره ماشین خیره شده بود، صدایی در ذهنش گفت:
*بس کن دختر... اگر فقط امشب رو با اون مرد بخوابی، تا آخر عمرت پول برای رفاه و زندگی خودت و مادرت داری. اَه.... مسخره ست. تو اصلا اسم اون مرد رو نمیدونی. ..... کاش حداقل اسمشو میپرسیدی یا کاش اونقدر محتاج پول نبودی که حاضر بشی بخاطر اون پول لعنتی دخترانگی خودتو فدای مادرت کنی.
دختر به جدال با آن صدا ادامه داد:
+اما من به اون پول نیاز دارم. اگر مادرم چیزیش بشه مقصر منم. اونی که پول عمل مادرم رو جور نکرده منم، نه کس دیگه ای.
ناگهان صدای پسر باعث شد که دختر از فضای ذهنش خارج شود و به جواب یکی از سوالاتش برسد :
_نگفتی اسمت چیه لیدی؟
+ا.... ا.ت! و شما..؟!
_کوک.... ۲۹ سالمه
+پس فقط ۳ سال ازم بزرگتری
_اینطور به نظر میرسه
چند مین بعد راننده ماشین را در حیاط عمارت پارک کرد و بعد راننده شخصی پیاده شد و در ماشین را برای کوک و دختر باز کرد.
همین که وارد عمارت شدند، دختر از شوک زیبایی و عظمت عمارت، انگشت به دهان ماند.
عمارتی با تم مشکی، وایب مافیایی و فضایی که پولداری فراوان در آن موج میزد.
کوک چند دقیقه بعد گفت:
_شماره کارتتو بده، نصف پولتو الان برات واریز میکنم، نصف دیگشم باشه وقتی کارم باهات تموم شد.
+اممم... راستش... من پشیمون شدم.. ..من میخوام برگردم. راستش نمیخوام امشب باهم....
_دیگه برای پشیمونی دیره بیب تو خیلی وقته بیدارم کردی! راهی برای برگشت وجود نداره!
درسته !دختر پشیمان شده بود و این پشیمانی بسیار دیر و بیجا بود زیرا هیچ چاره ی دیگری برای دختر باقی نمانده بود. او از این لحظه تا هنگامی پسر اراده میکرد در آن عمارت میماند.
سپس دختر را براید استایل بغل کرد و به راننده با دستش اشاره کرد که مرخص است. و با جمله ای کوتاه همه ی افراد حاضر در عمارت بجز آجوما را مرخص کرد :
_همتون ۲۴ ساعت مرخصید بجز آجوما و دو تا از دستیاراش!
و اینگونه شد که در کسری از ثانیه همه افراد از آن حالا خارج شدند و دختر را که در بغل جونگ کوک بود و از راه پله ی اتاق بالا میرفت، تنها گذاشتند.
پیج اصلی : @Aramesh.army
ادامه در پارت بعد. شرط :
۸۰ لایک
۱۰۰ کامنت ( نفری ۱۰ تا)
۱۰ باز نشر
به شرط ها دقت کنید. کمتر از شرط کامنت بزارین کامنت هاتون حذف میشه. پارت جدید هم هر وقت شرط ها برسه بین ساعت ۱ شب تا ۱۱ صبح براتون گذاشته میشه. 🙂
- ۲.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط