کوچولوی من پارت ۲
کوچولوی من پارت ۲
ویو دازای
رفتم دفتر نشستم و ۵ دقیقه منتظر موندم و دیدم در باز شد و یک دختر مو نارنجی اومد خیلی خوشحال بود و سریع اومد بغلم و منم محکم بغلش کردم
دازای:اسمت چیه؟
؟:اسمم ناکاهارا چویاست
دازای:چه اسم قشنگی منم دازای اوسامو هستم
چویا:واو چه اسم قشنگی
دازای:ممنونم
مسعول:خب چویا دوست داری با ایشون بری
چویا:ارهههه
مسعول:پس برو وسایلتو جمع کن و از پیش ما برو
دازای:ام منم میتونم باهاش برم؟
مسعول:حتما
ویو راوی
دازای همراه چویا رفت تا وسایلشو برداره و جویا تو راه دست دازای رو گرفت و دازای فکر میکنه که چویا اونو دوست داره
چویا : اینجاست
دازای:چه اتاق قشنگی داری
چویا:ممنونم
حالا بیا کمکم کن وسایل ها رو جمع کنیم
ویو راوی
و دازای کمک چویا کرد تا وسایلش رو جمع کنه
۵دقیقه بعد
دازای :خدافظ
چویا:خدافظظ
مسعول:خدافظ چویا خدافظ
و رفتن سوار ماشین شدن
تو ماشین
دازای:خب چویا خوشحالی؟
چویا:خیلییییی
دازای:پس بزن بریممم
۸دقیقه بعد
دازای:یک لحظه اینجا بشین من میام
چویا:باشه
و دازای رفت تو کوچه تاریک
۱۰ دقیقه بعد
چویا :دازای کجا رفت
و از ماشین خارج شدو رفت تو تاریکی دید دازای زخمی شده و دویید رفت سمتش
چویا:دازاییی ( با فریاد)
دازای:... اخخ درد میکنه
چویا :دازای خوبی؟
دازای :ا..اره...
چویا نگاه به اون ور کرد دید دوتا گنده وک اونجا وایسادن
چویا:دازای میتونی دعوا کنی
دازای:اره(با اخم تعجبی)
چویا:خب پس......
چویا وایساد و دازای هم وایساد
دازای چون قدرتی نداشت برای جنگیدن چاقو رو برداشت و حمله کرد
چویا هم یک چاقو ور داشت و حمله کرد ولی همزمان از کنترل جاذبه هم استفاده کرد
دازای خشکش زده بود و همش چویا میجنگید و در اخر چویا از بچگی یهو میشه به........
_______________________________خوب بود؟
ویو دازای
رفتم دفتر نشستم و ۵ دقیقه منتظر موندم و دیدم در باز شد و یک دختر مو نارنجی اومد خیلی خوشحال بود و سریع اومد بغلم و منم محکم بغلش کردم
دازای:اسمت چیه؟
؟:اسمم ناکاهارا چویاست
دازای:چه اسم قشنگی منم دازای اوسامو هستم
چویا:واو چه اسم قشنگی
دازای:ممنونم
مسعول:خب چویا دوست داری با ایشون بری
چویا:ارهههه
مسعول:پس برو وسایلتو جمع کن و از پیش ما برو
دازای:ام منم میتونم باهاش برم؟
مسعول:حتما
ویو راوی
دازای همراه چویا رفت تا وسایلشو برداره و جویا تو راه دست دازای رو گرفت و دازای فکر میکنه که چویا اونو دوست داره
چویا : اینجاست
دازای:چه اتاق قشنگی داری
چویا:ممنونم
حالا بیا کمکم کن وسایل ها رو جمع کنیم
ویو راوی
و دازای کمک چویا کرد تا وسایلش رو جمع کنه
۵دقیقه بعد
دازای :خدافظ
چویا:خدافظظ
مسعول:خدافظ چویا خدافظ
و رفتن سوار ماشین شدن
تو ماشین
دازای:خب چویا خوشحالی؟
چویا:خیلییییی
دازای:پس بزن بریممم
۸دقیقه بعد
دازای:یک لحظه اینجا بشین من میام
چویا:باشه
و دازای رفت تو کوچه تاریک
۱۰ دقیقه بعد
چویا :دازای کجا رفت
و از ماشین خارج شدو رفت تو تاریکی دید دازای زخمی شده و دویید رفت سمتش
چویا:دازاییی ( با فریاد)
دازای:... اخخ درد میکنه
چویا :دازای خوبی؟
دازای :ا..اره...
چویا نگاه به اون ور کرد دید دوتا گنده وک اونجا وایسادن
چویا:دازای میتونی دعوا کنی
دازای:اره(با اخم تعجبی)
چویا:خب پس......
چویا وایساد و دازای هم وایساد
دازای چون قدرتی نداشت برای جنگیدن چاقو رو برداشت و حمله کرد
چویا هم یک چاقو ور داشت و حمله کرد ولی همزمان از کنترل جاذبه هم استفاده کرد
دازای خشکش زده بود و همش چویا میجنگید و در اخر چویا از بچگی یهو میشه به........
_______________________________خوب بود؟
- ۱۰۴
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط