آرزوی دیدارت را دارم..
آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 70
[هشت ماه بعد]
["ویو جونگکوک"]
من آماده نبودم.
قسم میخورم آماده نبودم.
کل نه ماه رو همه میگفتن:
"جونگکوک آروم باش."
"جونگکوک استرس نگیر."
"جونگکوک چیزی نمیشه."
و حالا...
پشت در اتاق زایمان راه میرفتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه سکته کنم.
_"بشین."
صدای تهیونگ بود.
اخم کردم.
+"نمیتونم."
_"داری کف بیمارستانو سوراخ میکنی."
+"خفه شو."
تهیونگ خندید.
سلین کنارم نشسته بود و آمِلیا روی پاهاش خوابآلود تکیه داده بود.
_"دایی کوکی چرا اینجوریه؟"
سلین خندید.
+"چون میترسه."
جونگکوکِ بزرگ و قوی؟
بله.
از همه بیشتر میترسید.
چون آوا اون پشت بود.
و من هیچ کاری از دستم برنمیاومد.
چند ساعت بعد...
بالاخره در اتاق باز شد.
همه از جا بلند شدیم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
دکتر ماسکش رو پایین کشید.
و لبخند زد.
_"تبریک میگم."
نفسم بند اومد.
_"مادر و نوزاد هر دو سالم هستن."
زانوهام سست شد.
واقعاً سست شد.
اما جمله بعدی...
اشک رو به چشمهام آورد.
_"یه پسر خوشگل دارین."
پسر.
من پدر یه پسر شده بودم.
چشمهام پر شد.
و برای چند ثانیه فقط به زمین خیره موندم.
خدایا...
شکرت.
چند دقیقه بعد اجازه دادن وارد اتاق بشیم.
آوا خسته بود.
خیلی خسته.
اما لبخند میزد.
همون لبخندی که همیشه دنیا رو قشنگتر میکرد.
کنار تختش نشستم.
دستم لرزید.
_"سلام مامان."
آوا خندید.
_"سلام بابا."
لعنت...
همین یک کلمه کافی بود که اشکم دربیاد.
آوا از خنده گریهاش گرفت.
_"باز شروع شد."
+"ساکت شو."
_"داری گریه میکنی."
+"نه."
_"دروغگو."
پرستار نوزاد رو آورد.
و وقتی برای اولین بار پسرم رو توی بغلم گذاشت...
دنیا ایستاد.
واقعاً ایستاد.
کوچولو بود.
خیلی کوچولو.
دستهای ریز.
بینی کوچیک.
و موهای مشکی کمرنگ.
انگشت کوچیکش دور انگشتم حلقه شد.
و قلبم کاملاً تسلیم شد.
_"سلام پسرم..."
صدای خودم لرزید.
_"من باباتم."
از اون طرف اتاق صدای تهیونگ اومد.
_"بده ببینم."
+"نه."
_"من داییم."
+"نه."
_"حق دارم."
+"نه."
تهیونگ اخم کرد.
سلین زد زیر خنده.
و آمِلیا روی پنجه پا بلند شد.
_"منم میخوام ببینم."
بالاخره پسر کوچولو رو بهش نشون دادیم.
چشمهای آمِلیا برق زد.
_"وااااو."
بعد با هیجان گفت:
_"خیلی کوچولوئه."
تهیونگ با غرور گفت:
_"خواهرزاده منه."
سلین زد به بازوش.
+"بچه جونگکوک و آواست."
_"ولی خواهرزاده منم هست."
خندیدم.
+"الان مهمترین موضوع اینه؟"
_"بله."
آوا از روی تخت نگاهشون میکرد.
منم پسرم رو توی بغلم گرفته بودم.
سلین کنار تخت ایستاده بود.
آمِلیا با ذوق به نوزاد نگاه میکرد.
و تهیونگ با افتخار نقش دایی نمونه رو بازی میکرد.
به خانوادهمون نگاه کردم.
و لبخند زدم.
چون بعد از تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
بالاخره روزهای خوب رسیده بودن.
و حالا...
یه پسر کوچولو هم به این خانواده اضافه شده بود...
پارت 70
[هشت ماه بعد]
["ویو جونگکوک"]
من آماده نبودم.
قسم میخورم آماده نبودم.
کل نه ماه رو همه میگفتن:
"جونگکوک آروم باش."
"جونگکوک استرس نگیر."
"جونگکوک چیزی نمیشه."
و حالا...
پشت در اتاق زایمان راه میرفتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه سکته کنم.
_"بشین."
صدای تهیونگ بود.
اخم کردم.
+"نمیتونم."
_"داری کف بیمارستانو سوراخ میکنی."
+"خفه شو."
تهیونگ خندید.
سلین کنارم نشسته بود و آمِلیا روی پاهاش خوابآلود تکیه داده بود.
_"دایی کوکی چرا اینجوریه؟"
سلین خندید.
+"چون میترسه."
جونگکوکِ بزرگ و قوی؟
بله.
از همه بیشتر میترسید.
چون آوا اون پشت بود.
و من هیچ کاری از دستم برنمیاومد.
چند ساعت بعد...
بالاخره در اتاق باز شد.
همه از جا بلند شدیم.
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
دکتر ماسکش رو پایین کشید.
و لبخند زد.
_"تبریک میگم."
نفسم بند اومد.
_"مادر و نوزاد هر دو سالم هستن."
زانوهام سست شد.
واقعاً سست شد.
اما جمله بعدی...
اشک رو به چشمهام آورد.
_"یه پسر خوشگل دارین."
پسر.
من پدر یه پسر شده بودم.
چشمهام پر شد.
و برای چند ثانیه فقط به زمین خیره موندم.
خدایا...
شکرت.
چند دقیقه بعد اجازه دادن وارد اتاق بشیم.
آوا خسته بود.
خیلی خسته.
اما لبخند میزد.
همون لبخندی که همیشه دنیا رو قشنگتر میکرد.
کنار تختش نشستم.
دستم لرزید.
_"سلام مامان."
آوا خندید.
_"سلام بابا."
لعنت...
همین یک کلمه کافی بود که اشکم دربیاد.
آوا از خنده گریهاش گرفت.
_"باز شروع شد."
+"ساکت شو."
_"داری گریه میکنی."
+"نه."
_"دروغگو."
پرستار نوزاد رو آورد.
و وقتی برای اولین بار پسرم رو توی بغلم گذاشت...
دنیا ایستاد.
واقعاً ایستاد.
کوچولو بود.
خیلی کوچولو.
دستهای ریز.
بینی کوچیک.
و موهای مشکی کمرنگ.
انگشت کوچیکش دور انگشتم حلقه شد.
و قلبم کاملاً تسلیم شد.
_"سلام پسرم..."
صدای خودم لرزید.
_"من باباتم."
از اون طرف اتاق صدای تهیونگ اومد.
_"بده ببینم."
+"نه."
_"من داییم."
+"نه."
_"حق دارم."
+"نه."
تهیونگ اخم کرد.
سلین زد زیر خنده.
و آمِلیا روی پنجه پا بلند شد.
_"منم میخوام ببینم."
بالاخره پسر کوچولو رو بهش نشون دادیم.
چشمهای آمِلیا برق زد.
_"وااااو."
بعد با هیجان گفت:
_"خیلی کوچولوئه."
تهیونگ با غرور گفت:
_"خواهرزاده منه."
سلین زد به بازوش.
+"بچه جونگکوک و آواست."
_"ولی خواهرزاده منم هست."
خندیدم.
+"الان مهمترین موضوع اینه؟"
_"بله."
آوا از روی تخت نگاهشون میکرد.
منم پسرم رو توی بغلم گرفته بودم.
سلین کنار تخت ایستاده بود.
آمِلیا با ذوق به نوزاد نگاه میکرد.
و تهیونگ با افتخار نقش دایی نمونه رو بازی میکرد.
به خانوادهمون نگاه کردم.
و لبخند زدم.
چون بعد از تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته بودیم...
بالاخره روزهای خوب رسیده بودن.
و حالا...
یه پسر کوچولو هم به این خانواده اضافه شده بود...
- ۴.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط