سلام پرهام هستم متخصص اطفال.منم یکی از خواهر زاده هام رو

سلام پرهام هستم متخصص اطفال.منم یکی از خواهر زاده هام رو خیلی دوسش دارم یعنی  یه جور خاص دوسش دارم ولی وقتی مریض بشه بخاطر خودش که زود خوب بشه آمپولش میزنم راستی اسم خواهر زادم سیناست و 6 سالشه.چند وقت پیش سینا بدجور سرماخورده بود جوریکه تمام گوش و گلوش عفونت داشت و تبش هم بالا بود .خواهرم زنگ زد بهم و گفت که سینا مریض شده بهش گفتم که خونه هستم سریع بیادش،بعد از نیم ساعت رسیدند سینا رو بغلش کردم وقتی منو دید بغض کرد و گفت دایییی پرهام گفتم جانم دایی؟گفت منو آمپول نزن قول میدم خوب بشم منم بوسش کردم و رفتم کیفمو آوردم معاینش کردم حالش حسابی بد بود دادمش بغل خواهرم و براش دارو نوشتم و دادم داداشم پرسام بره بگیره سینا هم همش گریه میکرد و میگفت مامانی دایی میخواد آمپول بزنه بریم خونه مامانم اومد بغلش کرد و تقریبا تونست موفق بشه آرومش کنه بعداز نیم ساعت پرسام اومد بهم گفت داداش یه رحمی میکردی این همه آمپول لازم بود بهش گفتم چاره ای نداشتم پرسام حالش بده .خلاصه دوتا پنی سیلین و یه تب بر و یه تقویتی آماده کردم و رفتم پیشش بهش گفتم عزیزدایی بیا بغلم ببینم سیناهم گفت نه نمیام دایی میخوای آمپولم بزنی و فرار کرد رفت تو بغل پرسام و دیگه به زور راضیش کردیم که دراز بکشه.مامانم بغلش کرد و پرسام هم آمادش کرد خواهرمم که دلشو نداشت اون طرف بغض کرده بود و نشسته بود یه بوس محکم ازش گرفتم و شلوار و شورتشو کشیدم پایین زیر گوشش گفتم اگه عزیزدل دایی سفت نکنه خودشو دایی هم براش آروم میزنه سیناهم که بغض کرده بود گفت دایی آروم بزنیا دردم میاد منم یه بوس گذاشتم روی موهاش و یه پنی سیلین ها رو برداشتم و پنبه کشیدم و یواش فرو کردم یکم که تزریق کردم سینا گفت آیییی دایی پرهام درش بیاااار و زد زیر گریه و آی آی میکرد دیگه با پرسام دلداریش میدادیم که پرسام گفت تموووووم شد گل من. برای بعدی پنبه کشیدم که خواهرم گفت پرهام خواهش میکنم نزن دیگه بچم دردش اومد دیدم اگه خواهرم بمونه سیناهم خودشو لوس میکنه سینا رو گذاشتم تو بغل پرسام و مامان و خواهرمو فرستادم بیرون سریع پنبه کشیدمو فرو کردم یه جیغ زد و سفت کرد چندتا ضربه زدمو گفتم شل کن دایی الان تموم میشه شل کن عزیزم ولی سینا همش گریه میکرد و شل نمیکرد و میگفت آی دایی درش بیار جون من درش بیار آخخخخ داااااییییییی سریع تزریق کردم و کشیدمش بیرون.پرسام گفت داداش صبر کن یکم حالش جا بیاد سینا همش گریه میکرد و میگفت آییییی پام دایی بدی دوست ندارم منم بغلش کردمو گفتم عزیزم بخاطر خودته گلم عوضش زودی خوب میشی میریم پارک برات پیتزا میخرما پرسام هم براش آبمیوه آورد و بعد از ده دقیقه سینا رو دمرش کرد و براش تقویتی رو زدم که اروم آروم میگفت اوییی اوییی پام سریه تب بر هم زدم که آخراش یه آخ بلند گفت و میخواست گریه کنه که پرسام گفت تموم شد عزیزدلم گریه نکنیا پرسام جای آمپولاشو براش مالید.خودمم رفتم براش آبمیوه آوردم اون شب هممون تا صبح بالاسرش بیدار بودیم چون تبش بالا و پایین میشد فردا از خواهرم خواستم کپسول وبقیه داروهاشو به موقع بهش بده و الحمدالله بعد از چهار روز خوب خوب شد.
دیدگاه ها (۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 134♡⁠。⁠)⁩یک سال...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

فیک مافیاها پارت ۳۳شوگا: جوجه چیزی نیست یه خراشه فقطته: دستم...

منو ببخش پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط