دوباره زنگ انشاء

دوباره زنگ انشاء

و چند موضوع کلیشه ای

ولی تو برای من

از هر سوژه ای تازه تری


"علم بهتر است یا ثروت "

شروع می کنم به خواندنِ تو

معلم از توی پنجره ی حیاط

دورِ دور...

به جوانی اش فکر می کند

همکلاسی ها زیر لب شعر می خوانند

و انگار هر بار تکه ای از تو

دارد سهم خاطرات کسی می شود

ترسی تمام جانم را می گیرد

نکند بین پول و سواد

دیگر نشود تو را انتخاب کرد ...!


" تابستان امسال را چگونه گذراندید "

اجازه آقا...

سرد بود سرد

آنقدر که برفی نِشست روی دوستت دارم های نگفته ام

تنهایی اَم ذات الریه گرفت

و جای نبودنش هنوز درد می کند


" می خواهید در آینده چکاره شوید "

کارهای بزرگی توی سرم هست

شاید بخاطر بی بی خلبان شدم

و یا دکتر و مهندسی که مامان پُز اَم را بدهد

ملوان یا راننده ی کامیون

رفتگری زحمت کش

و یا شاید استاد دانشگاه شدم

ولی این ها که شغل نیست

دل مشغولی است

اجازه آقا...

_ دوستش دارم و می خواهم تا آخر عمر همین کاره بمانم _
دیدگاه ها (۰)

مادرم سه قانون داشت: عاشق شوعاشق بمانو عاشق بمیربابا می خند...

حواست کجاست خانوم!؟

شانه

غنچهٔ ꨴ من :: M̴ 🌷ناز تو چند اگر در میان چشمان به‌هم گسیخته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط