⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p۳۸
دو جفت چشم سرخ...
بعد سه جفت...
بعد یکی دیگه.
لابه‌لای درخت‌ها، یکی‌یکی ظاهر می‌شدن.
نینا خشکش زده بود.
نفسش توی سینه حبس شده بود.
آروم زیر لب گفت:
«ا... اونا چی‌ان؟»
هیچ جوابی نیومد.
جیمین فقط چند قدم جلوتر رفت و بین نینا و موجودات ایستاد.
نگاهش از روی درخت‌ها برداشته نمی‌شد.
باد شنل مشکی‌ش رو تکون می‌داد.
همون موقع یکی از سایه‌ها از بین درخت‌ها بیرون اومد.
قدبلند بود.
چهره‌ش شبیه انسان...
اما چشم‌هاش سرخ بود و نیش‌های تیزش از زیر لبش معلوم بود.
لبخند کجی زد.
«چه شانسی...»
نگاهش روی نینا ثابت موند.
«یه انسان... وسط جنگل؟»
نینا ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
پاش به ریشه‌ی درخت گیر کرد.
تعادلش به هم خورد، ولی خودش رو نگه داشت.
مرد خواست یه قدم جلو بیاد...
که صدای سرد جیمین توی جنگل پیچید.
«یک قدم دیگه برداری...»
مکث کوتاهی کرد.
«پشیمونت می‌کنم.»
همه ساکت شدن.
اون مرد تازه انگار متوجه حضور جیمین شده باشه، نگاهش رو از نینا گرفت.
چشم‌هاش برای یه لحظه گرد شد.
«...قربان.»
جیمین بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، گفت:
«از قلمرو من دور شو.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
«من نمی‌دونستم ایشون—»
«لازم نیست بدونی.»

چند ثانیه بعد، مرد عقب رفت.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p39یکی‌یکی، چشم‌های سرخ بین درخت‌ها ناپدی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p37نینا قدمی به عقب برداشت.«ترجیح می‌دم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p36همین که خواست از روی یه ریشه‌ی بزرگ رد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط