این حکایت از لیلی و مجنون

این حکایت از لیلی و مجنون
نظامی نقل میشه. اونجا که مجنون،
در بیابان به صیادی بر میخوره که
چند آهو را اسیر کرده و از دیدن این
همه زیبایی که به بند کشیده شده،
بی تاب میشه. 
از صیاد خواهش می کنه آهوها را ازاد کنه
اما صیاد به مجنون میگه به درامدی که
از این راه بدست میاره، نیاز داره.
مجنون تمام دارایی‌اش را به صیاد میده
و آهوها را آزاد می کنه.

در دام فتاده آهوئی چند
محکم شده دست و پای در بند
صیاد بدین طمع که خیزد
خون از تن آهوان بریزد

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌┅─═ঊঈ ♥️ ঊঈ═─┅
دیدگاه ها (۱)

ببینیدشون آخههه.....😍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

🌸‏می‌گفت :همیشه درختی کهاز حیاط یا دیوار باغ زده باشه بیرون...

مهم نیست ڪی هستی یا تو چه جایگاهی هستی, حتی چه تیپو شخصیتی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط