مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

امیلی در اتاقش بود که مادرش او را برای شام صدا زد امیلی از ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹
..................................................
امیلی در اتاقش بود که مادرش او را برای شام صدا زد. امیلی از اتاقش خارج شد و به طبقه پایین، جایی که آشپزخانه بود رفت. امیلی وارد آشپزخانه شد و سر میز نشست، خطاب به مادرش گفت"مامان... بابا کجاست؟" مادر امیلی که مشغول آوردن ظرف ها بود گفت"داره برای مهمونی تدارک میبینه..." امیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"آها... خوش بگذره" مادر امیلی ظرف ها را روی میز گذاشت و با اخم گفت"تو هم به مهمونی سالانه ی وِر ها میای!" (werewolf یعنی گرگینه که مخففش میشه were یا همون وِر) سپس مادر امیلی ادامه داد"و پسر خالت لئو هم اونجاست..." امیلی شکایت کرد"مامان! من نمیخوام بیام!" مادر امیلی با لحن دستوری گفت"تو میای! و حق مخالفت هم نداری! تو کم کم ۱۸ ساله میشی و باید تو مراسم ها حضور داشته باشی!" امیلی با اخم سرش را تکان داد چون میدانست مخالفت با مادر و پدرش بی فایده است. پس از خوردن شام، امیلی بدون هیچ حرفی دوباره به اتاقش برگشت و خودش را روی تخت انداخت. اشک از چشمانش سرازیر شد. امیلی از لئو متنفر بود اما از همان بچگی والدینش میخواستند امیلی با لئو ازدواج کند. امیلی آن قدر بی صدا اشک ریخت که نفهمید کی به خواب رفت. روز بعد تعطیل بود و امیلی آلارم ساعت را روشن نکرده بود. بعد از خوابی طولانی امیلی از خواب بیدار شد. ساعت ۱۱:۴۷ دقیقه ظهر را نشان میداد. امیلی سریع از روی تخت بلند شد و آبی به صورتش زد و روتین پوستی اش را انجام داد. تقریبا ساعت ۱ ظهر بود که برای خوردن ناهار به طبقه پایین رفت. پدر و مادرش از قبل سر میز نشسته بودند. امیلی سر میز نشست و شروع به خوردن غذا کرد. اواسط غذا، پدرش شروع به صحبت کرد"امیلی امشب لباس مناسب بپوش... میخوام جلوی بقیه و لئو خوب به نظر برسی..." با شنیدن کلمه 'لئو' غذا انگار در دهان امیلی تبدیل به زهر شد. امیلی با صدای گرفته لب زد"باشه..." امیلی بدون حرف دیگری غذایش را تمام کرد. بعد از ناهار امیلی به اتاقش برگشت و روی تختش نشست، آرام با خودش زمزمه کرد"لعنت بهت لئو..." سپس دوباره ایستاد و به طرف کمدش رفت و پس از گشتن بالاخره لباس مجلس آبی تیره ای را انتخاب کرد که تا بالای سینه اش بود و هیچ آستینی نداشت و بدنش را زیبا تر از آنچه که بود نشان میداد.(اسلاید دوم لباس امیلیه) بعد از دوش گرفتن، امیلی موهایش را سشوار کشید و لباسش را به تن کرد. امیلی موهای خرمایی اش را روی شانه هایش رها کرد و آرایش ملیحی کرد. حالا کاملا بی نقص به نظر میرسید. به طبقه پایین رفت، جایی که پدر و مادرش منتظرش بودند. ساعت تقریبا ۶ عصر را نشان میداد و هوا کم کم داشت غروب میکرد. امیلی سوار ماشین پدرش شد. پدر امیلی خطاب به او گفت"عالی به نظر میرسی... مطمئنم لئو عاشقش میشه..." با شنیدن کلمه 'لئو' بغض در گلوی امیلی جمع شد و سرش را پایین انداخت. بعد از نیم ساعت رانندگی، بالاخره به محل برگزاری جشن رسیدند.....
.........................................................
حتما نظرتون رو بهم بگید و اگه خوب بود لایک کنید🤝🏻❤
دیدگاه ها (۹)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ².............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³.............................................

سلام قشنگا🥲میخوام اسم رمانم بزارم Wolf's obsession ؛ یعنی "و...

حتما کامنت بزارید💖💖

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴¹............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط