چندپارتیوقتی رو دخترتون حساس بود و توpt
چندپارتی:وقتی رو دخترتون حساس بود و تو...pt²
جونگ کوک:
اومدم خونه..صدای گریه مینسو از آشپزخونه شنیدم..با ترس رفتم تو آشپزخونه..هیرا بغلش کرده بود و داشت دستشو میشست:"هیرا؟؟"
برگشت سمتم..یه جورایی انگار رنگ از سرش پریده بود:"اوه..عزیزم اومدی؟"
به دست مینسو نگاه کردم..داشت گریه میکرد..دقت کردم دیدم خون داره از دستش میومد نفسم بند اومد..بدون برو رفتم سمتشون و مینسو رو از بغل هیرا گرفتم و خودم بغلش کردم:"هی هی چیشده؟؟"
هیرا گفت:"چیزی نیست..آم..حواسش نبوده گلدون روی میزش حواسش نبوده افتاده شکسته و..رفته...توی دستش یه تیکش.."
گفتم:"آهااا..بعد چیزی نشده نه؟"
_"خب ببین من..دستشو پانسمان میکنم خوب میشه!"
با صدای بلند گفتم:"نمیخواد...هیرا فکر کنم بهت گفتم مراقبش باش نگفتم؟..بچه رو ول کردی واسه خودت؟!"
اخم کرد:"جونگ کوک..من بچمو ول کردم؟؟من فقط..من فقط.."
_"تو فقط چی هان؟؟..من بهت گفتم مراقبش باش ولی انگار نه انگار..وای نگاه کن دست بچمو..هیششش چیزی نیست بابایی..الان میریم دستتو میبندیم دیگه خون نمیاد.."
و همینطور که گریه میکرد و منم سعی میکردم آرومش کنم..بردمش توی اتاق..گریه هاش به هق هق اروم تبدیل شده بود..کتمو در آوردم و نشوندمش روی تخت..روی زمین جلوش زانو زدن و شروع کردم به پانسمان کردن آروم گفت:"آخ.."
_"الان تموم میشه.."
نوک دماغش قرمز شده بود انقدر گریه کرده بود..روی کف دست کوچولوش یه زخم بزرگ بود..براش باند پیچی کردم:"بیا..تموم شد!"
لبخند زد و با همون لحن بچگونه ی با نمک و عسلیش گفت:"بابایی..مامان رو دعوا نکن..من خواستم اون شیشه هارو جمع کنم رفت تو دستم.."
لبخند بهش زدم:"باشه بابا..برو بازی کن قوربونت برم.."
و سرشو بوسیدم چشمی گفت و رفت..لباسامو عوض کردم..
هیرا:
روی مبل نشسته بودم منتظر بودم جونگ کوک از اتاق بیاد بیرون باهم حرف بزنیم...اومد بیرون..نگاهی بهم انداخت و بدون توجه رفت تو آشپزخونه تا آب بخوره..رفتم سمتش:"دستش..خوب شد؟"
جواب نداد..سوالمو دوباره تکرار کردم:"دستش خوب نشد؟"
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"براش باند پیچی کردم*سرد*"
لحنش سرد بود..گفتم:"جونگ کوک..مشکلی هست؟؟"
برگشت سمتم..از قیافش میتونستم بفهمم عصبیه:"مشکل؟؟ به نظرت اینکه دست دختر من اونجوری خون میومد..تقصیر کیه؟"
کلافه گفتم:"اوه جونگ کوک بیخیال بس کن...مگه من دستشو بریدم؟؟"
_"هیرا اون بچست! تو باید حواست بهش میبود..که ظاهرا معلوم نبوده اون موقعی که دست بچم اینجوری شده کجا بودی!"
دیگه داشتم ناراحت میشدم:"جونگ کوک..حواست هست که اون بچه ی منم هست؟؟..چرا همش میگی بچم؟ اون بچمونه...بچه ی منو توعه!"
_"ولی ظاهرا فقط منم که بهش اهمیت میدم چون کلا برای تو مهم نیست!"
+"میفهمی چی میگی؟! مگه میشه برام مهم نباشه مگه میشه بهش اهمیت ندم؟ من فقط...فکر نمیکردم اتفاقی براش بیوفته.."
پوزخند زد:"هه!..هیرا واقا نمیخوای این موضوع رو قبول کنی که یه آدم بی مسئولیتی؟!"
صدامون داشت بالا میرفت:"من بی مسئولیتم؟؟"
داد زد:"آره تو!"
با لحن آروم تر ولی با صدلی بلند ادامه داد:"من بهت گفتم حواست بهش باشه...و میشه بهم بگی اون موقع که دستش اینجوری شد تو کجا بودی؟؟"
گفتم:"خب..خب من..من داشتم غذا درست میکردم!..بعدشم خواهرم زنگ زد بعدش صدای شکستن اومد..من بدو بدو رفتم تو اتاق..جونگ کوک این مسئله اون قدر ها هم مهم نیست...بچس دیگه اتفاقه میوفته! "
دست به سینه شد:"اوه جدی؟ پس یعنی اینکه غذا درست کنی و با خواهرت حرف بزنی مهم تر از بچته؟؟"
بغض کرده بودم...عصبی گفتم:"چرا...چرا میخوای جوری رفتار کنی انگار بچم برام مهم نیست؟!"
داد زد:"چون نیست!"
ادامه داد:"اگه بود الان دستش نمیبرید..مادر نمونه!"
توی چشمام اشک جمع شده بود و همچنان داشتم عصبی نگاهش میکردم که صدای مینسو رو شنیدم:"مامان؟"
اومد سمتم و دستمو گرفت:"ناراحت نباش..بابایی مامانمو دعوا نکن..تقصیر من بود نباید گلدون رو میشکوندم.."
لبخند غمگینی زدم روی زمین زانو زدم تا هم قدش بشم:"نه عزیزم..تقصیر من بود که..حواسم بهت نبود..ولش کن اصلا فراموشش کن..خودتو ناراحت نکنی ها..باشه؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و داشت شقیقه هاشو میمالید..مینسو لبخند زد:"باش.."
گونشو بوسیدم..و از زمین بلند شدم..میتونستم نگاه های جونگ کوک رو روی خودم حس کنم..بی توجه بهش رفتم توی اتاقم...در اتاق رو بستم..خیلی سعی کرده بودم گریه نکنم ولی..دست خودم نبود..اشکامو شروع به ریختن کردن..
ادامه دارد..
راستش فکر میکردم تو این پارت تموم شه ولی هم خیلی طولانی میشد هم من یذره کار داشتم🫶
دوس داشتید این پارت رو؟
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
جونگ کوک:
اومدم خونه..صدای گریه مینسو از آشپزخونه شنیدم..با ترس رفتم تو آشپزخونه..هیرا بغلش کرده بود و داشت دستشو میشست:"هیرا؟؟"
برگشت سمتم..یه جورایی انگار رنگ از سرش پریده بود:"اوه..عزیزم اومدی؟"
به دست مینسو نگاه کردم..داشت گریه میکرد..دقت کردم دیدم خون داره از دستش میومد نفسم بند اومد..بدون برو رفتم سمتشون و مینسو رو از بغل هیرا گرفتم و خودم بغلش کردم:"هی هی چیشده؟؟"
هیرا گفت:"چیزی نیست..آم..حواسش نبوده گلدون روی میزش حواسش نبوده افتاده شکسته و..رفته...توی دستش یه تیکش.."
گفتم:"آهااا..بعد چیزی نشده نه؟"
_"خب ببین من..دستشو پانسمان میکنم خوب میشه!"
با صدای بلند گفتم:"نمیخواد...هیرا فکر کنم بهت گفتم مراقبش باش نگفتم؟..بچه رو ول کردی واسه خودت؟!"
اخم کرد:"جونگ کوک..من بچمو ول کردم؟؟من فقط..من فقط.."
_"تو فقط چی هان؟؟..من بهت گفتم مراقبش باش ولی انگار نه انگار..وای نگاه کن دست بچمو..هیششش چیزی نیست بابایی..الان میریم دستتو میبندیم دیگه خون نمیاد.."
و همینطور که گریه میکرد و منم سعی میکردم آرومش کنم..بردمش توی اتاق..گریه هاش به هق هق اروم تبدیل شده بود..کتمو در آوردم و نشوندمش روی تخت..روی زمین جلوش زانو زدن و شروع کردم به پانسمان کردن آروم گفت:"آخ.."
_"الان تموم میشه.."
نوک دماغش قرمز شده بود انقدر گریه کرده بود..روی کف دست کوچولوش یه زخم بزرگ بود..براش باند پیچی کردم:"بیا..تموم شد!"
لبخند زد و با همون لحن بچگونه ی با نمک و عسلیش گفت:"بابایی..مامان رو دعوا نکن..من خواستم اون شیشه هارو جمع کنم رفت تو دستم.."
لبخند بهش زدم:"باشه بابا..برو بازی کن قوربونت برم.."
و سرشو بوسیدم چشمی گفت و رفت..لباسامو عوض کردم..
هیرا:
روی مبل نشسته بودم منتظر بودم جونگ کوک از اتاق بیاد بیرون باهم حرف بزنیم...اومد بیرون..نگاهی بهم انداخت و بدون توجه رفت تو آشپزخونه تا آب بخوره..رفتم سمتش:"دستش..خوب شد؟"
جواب نداد..سوالمو دوباره تکرار کردم:"دستش خوب نشد؟"
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:"براش باند پیچی کردم*سرد*"
لحنش سرد بود..گفتم:"جونگ کوک..مشکلی هست؟؟"
برگشت سمتم..از قیافش میتونستم بفهمم عصبیه:"مشکل؟؟ به نظرت اینکه دست دختر من اونجوری خون میومد..تقصیر کیه؟"
کلافه گفتم:"اوه جونگ کوک بیخیال بس کن...مگه من دستشو بریدم؟؟"
_"هیرا اون بچست! تو باید حواست بهش میبود..که ظاهرا معلوم نبوده اون موقعی که دست بچم اینجوری شده کجا بودی!"
دیگه داشتم ناراحت میشدم:"جونگ کوک..حواست هست که اون بچه ی منم هست؟؟..چرا همش میگی بچم؟ اون بچمونه...بچه ی منو توعه!"
_"ولی ظاهرا فقط منم که بهش اهمیت میدم چون کلا برای تو مهم نیست!"
+"میفهمی چی میگی؟! مگه میشه برام مهم نباشه مگه میشه بهش اهمیت ندم؟ من فقط...فکر نمیکردم اتفاقی براش بیوفته.."
پوزخند زد:"هه!..هیرا واقا نمیخوای این موضوع رو قبول کنی که یه آدم بی مسئولیتی؟!"
صدامون داشت بالا میرفت:"من بی مسئولیتم؟؟"
داد زد:"آره تو!"
با لحن آروم تر ولی با صدلی بلند ادامه داد:"من بهت گفتم حواست بهش باشه...و میشه بهم بگی اون موقع که دستش اینجوری شد تو کجا بودی؟؟"
گفتم:"خب..خب من..من داشتم غذا درست میکردم!..بعدشم خواهرم زنگ زد بعدش صدای شکستن اومد..من بدو بدو رفتم تو اتاق..جونگ کوک این مسئله اون قدر ها هم مهم نیست...بچس دیگه اتفاقه میوفته! "
دست به سینه شد:"اوه جدی؟ پس یعنی اینکه غذا درست کنی و با خواهرت حرف بزنی مهم تر از بچته؟؟"
بغض کرده بودم...عصبی گفتم:"چرا...چرا میخوای جوری رفتار کنی انگار بچم برام مهم نیست؟!"
داد زد:"چون نیست!"
ادامه داد:"اگه بود الان دستش نمیبرید..مادر نمونه!"
توی چشمام اشک جمع شده بود و همچنان داشتم عصبی نگاهش میکردم که صدای مینسو رو شنیدم:"مامان؟"
اومد سمتم و دستمو گرفت:"ناراحت نباش..بابایی مامانمو دعوا نکن..تقصیر من بود نباید گلدون رو میشکوندم.."
لبخند غمگینی زدم روی زمین زانو زدم تا هم قدش بشم:"نه عزیزم..تقصیر من بود که..حواسم بهت نبود..ولش کن اصلا فراموشش کن..خودتو ناراحت نکنی ها..باشه؟"
جونگ کوک نفس عمیقی کشید و داشت شقیقه هاشو میمالید..مینسو لبخند زد:"باش.."
گونشو بوسیدم..و از زمین بلند شدم..میتونستم نگاه های جونگ کوک رو روی خودم حس کنم..بی توجه بهش رفتم توی اتاقم...در اتاق رو بستم..خیلی سعی کرده بودم گریه نکنم ولی..دست خودم نبود..اشکامو شروع به ریختن کردن..
ادامه دارد..
راستش فکر میکردم تو این پارت تموم شه ولی هم خیلی طولانی میشد هم من یذره کار داشتم🫶
دوس داشتید این پارت رو؟
ربات فعاله رفیق
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۹۰.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط