پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:
حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم....
دختر با بی میلی قبول کرد....
پسر چشماشو بست و گفت:
کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم....
بعد به دختر گفت:
حالا تو آرزوتو بگو....
دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:
کاشکی همین الان دنیا تموم بشه....
وقتی چشماشو باز کرد....
پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید....
******* ******* ******* ******* ******* *******
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود....
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا....
به کجا...؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو...!
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری....
که تو هر روز آن را به کناری بزنی....
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری....
دل من ساکن دستان تو بود....
دل من گوشه یک باغـچه بـود....
که تو هر روز به آن می نگری....
راستی ، دل من را دیـدی....؟!!!!
حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم....
دختر با بی میلی قبول کرد....
پسر چشماشو بست و گفت:
کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم....
بعد به دختر گفت:
حالا تو آرزوتو بگو....
دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:
کاشکی همین الان دنیا تموم بشه....
وقتی چشماشو باز کرد....
پسر رو ندید فقط چند تا حباب رو آب دید....
******* ******* ******* ******* ******* *******
دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود....
دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا....
به کجا...؟!
معـلـوم است ، به در خانه تو...!
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری....
که تو هر روز آن را به کناری بزنی....
دل من ساکن دیوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری....
دل من ساکن دستان تو بود....
دل من گوشه یک باغـچه بـود....
که تو هر روز به آن می نگری....
راستی ، دل من را دیـدی....؟!!!!
- ۱.۳k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط