پارت ۴ : عشق در آغوش سلطنت
پارت ۴ : عشق در آغوش سلطنت
روزها به آرامی میگذشتند و فضای قصر برای تهیونگ دیگر آن شکوهِ سابق را نداشت. حالا تمامِ اهمیتِ قصر در این خلاصه میشد که آیا امروزِ جونگکوک را میبیند یا نه. تهیونگ دیگر به دنبالِ بهانهای برای رقابت نبود؛ او به دنبالِ بهانهای برای نزدیک شدن به جونگکوک بود.
یک روز صبح، در حالی که تمرینهای گروهی در میدانِ اصلی در جریان بود، تهیونگ متوجه شد که جونگکوک کمی دورتر از بقیه، زیر سایهی یک درخت کهنسال نشسته و مشغولِ صیقل دادنِ کمانِ خودش است. تهیونگ که از پرتابهای پیاپی خسته شده بود، فرصت را غنیمت شمرد و به سمتِ جونگکوک رفت.
تهیونگ کنارِ جونگکوک نشست. جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، متوجه حضورِ تهیونگ شد، اما تغییری در وضعیتش ایجاد نکرد. تهیونگ با صدایی که سعی میکرد لحنی دوستانه داشته باشد، گفت:
«خیلیها فکر میکنن تو همیشه آمادهای، جونگکوک. ولی من میبینم که چقدر به ابزارهای کارِت اهمیت میدی.»
جونگکوک دست از کار کشید، نگاهی به کمانِ توی دستش انداخت و با آرامش پاسخ داد:
«اگه به چیزی که قراره به تو قدرت بده اهمیت ندی، چطور میتونی انتظار داشته باشی که در لحظهیِ حساس، بهت وفادار بمونه؟»
تهیونگ به چشمهای جونگکوک خیره شد. حرفِ جونگکوک باز هم فراتر از یک درسِ نظامی بود. تهیونگ با صدایی آهستهتر پرسید:
«و برای خودِ تو... این وفاداری رو چی به وجود میاره، جونگکوک؟»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد. نگاهِ جونگکوک روی صورتِ تهیونگ چرخید، انگار داشت در عمقِ نگاهِ تهیونگ چیزی را جستجو میکرد. جونگکوک خیلی شمرده گفت:
«من به آدمهایی وفادارم که چیزی برای پنهان کردن ندارن. تو داری با من چیکار میکنی، تهیونگ؟ چرا دنبالِ جوابهایی میگردی که ممکنه از شنیدنشون خوشحال نشی؟»
تهیونگ لرزشی خفیف در صدایش حس کرد، اما سعی کرد خودش را نبازد. او پیشتر از اینها همیشه جسور بود، اما در برابرِ جونگکوک، احساسِ خامیِ عجیبی میکرد. تهیونگ خندهای تلخ کرد و گفت:
«شاید چون دیگه از برنده بودن خسته شدم، جونگکوک. شاید دارم دنبالِ چیزی میگردم که بتونه من رو از خودم بهتر کنه.»
در آن لحظه، بادِ خنکی وزید و موهای جونگکوک را روی پیشانیاش ریخت. جونگکوک بدون هیچ حرکتی به تهیونگ نگاه کرد. در آن لحظه، سکوتِ جونگکوک از هر کلامی سنگینتر بود. انگار جونگکوک داشت تمامِ پیچیدگیِ درونِ تهیونگ را میخواند.
تهیونگ که حالا ضربانِ قلبش را در گوشهایش میشنید، بلند شد. او میدانست که اگر بیشتر بماند، ممکن است حرفی بزند که نباید. تهیونگ در حالی که دور میشد، به عقب نگاه کرد. جونگکوک هنوز همانجا نشسته بود و با چشمهای نافذِ خودش، پشتِ سرِ تهیونگ را تماشا میکرد.
آن شب، تهیونگ در کتابخانهیِ سلطنتی، در حالی که وانمود میکرد مشغولِ مطالعه است، به این فکر کرد که چطور یک نفر مثل جونگکوک، میتواند بدونِ اینکه کوچکترین تلاشی برای جلبِ توجه کند، تمامِ دنیایِ او را اینچنین به آشوب بکشد. تهیونگ با خودش زمزمه کرد:
«تو داری من رو به بازی میگیری، جونگکوک. یا شاید هم این منم که دارم خودم رو تویِ سکوتِ تو غرق میکنم.»
گزارش کنین خارتون گاییدس
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #فیک #تهکوک
روزها به آرامی میگذشتند و فضای قصر برای تهیونگ دیگر آن شکوهِ سابق را نداشت. حالا تمامِ اهمیتِ قصر در این خلاصه میشد که آیا امروزِ جونگکوک را میبیند یا نه. تهیونگ دیگر به دنبالِ بهانهای برای رقابت نبود؛ او به دنبالِ بهانهای برای نزدیک شدن به جونگکوک بود.
یک روز صبح، در حالی که تمرینهای گروهی در میدانِ اصلی در جریان بود، تهیونگ متوجه شد که جونگکوک کمی دورتر از بقیه، زیر سایهی یک درخت کهنسال نشسته و مشغولِ صیقل دادنِ کمانِ خودش است. تهیونگ که از پرتابهای پیاپی خسته شده بود، فرصت را غنیمت شمرد و به سمتِ جونگکوک رفت.
تهیونگ کنارِ جونگکوک نشست. جونگکوک بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، متوجه حضورِ تهیونگ شد، اما تغییری در وضعیتش ایجاد نکرد. تهیونگ با صدایی که سعی میکرد لحنی دوستانه داشته باشد، گفت:
«خیلیها فکر میکنن تو همیشه آمادهای، جونگکوک. ولی من میبینم که چقدر به ابزارهای کارِت اهمیت میدی.»
جونگکوک دست از کار کشید، نگاهی به کمانِ توی دستش انداخت و با آرامش پاسخ داد:
«اگه به چیزی که قراره به تو قدرت بده اهمیت ندی، چطور میتونی انتظار داشته باشی که در لحظهیِ حساس، بهت وفادار بمونه؟»
تهیونگ به چشمهای جونگکوک خیره شد. حرفِ جونگکوک باز هم فراتر از یک درسِ نظامی بود. تهیونگ با صدایی آهستهتر پرسید:
«و برای خودِ تو... این وفاداری رو چی به وجود میاره، جونگکوک؟»
جونگکوک برای لحظهای مکث کرد. نگاهِ جونگکوک روی صورتِ تهیونگ چرخید، انگار داشت در عمقِ نگاهِ تهیونگ چیزی را جستجو میکرد. جونگکوک خیلی شمرده گفت:
«من به آدمهایی وفادارم که چیزی برای پنهان کردن ندارن. تو داری با من چیکار میکنی، تهیونگ؟ چرا دنبالِ جوابهایی میگردی که ممکنه از شنیدنشون خوشحال نشی؟»
تهیونگ لرزشی خفیف در صدایش حس کرد، اما سعی کرد خودش را نبازد. او پیشتر از اینها همیشه جسور بود، اما در برابرِ جونگکوک، احساسِ خامیِ عجیبی میکرد. تهیونگ خندهای تلخ کرد و گفت:
«شاید چون دیگه از برنده بودن خسته شدم، جونگکوک. شاید دارم دنبالِ چیزی میگردم که بتونه من رو از خودم بهتر کنه.»
در آن لحظه، بادِ خنکی وزید و موهای جونگکوک را روی پیشانیاش ریخت. جونگکوک بدون هیچ حرکتی به تهیونگ نگاه کرد. در آن لحظه، سکوتِ جونگکوک از هر کلامی سنگینتر بود. انگار جونگکوک داشت تمامِ پیچیدگیِ درونِ تهیونگ را میخواند.
تهیونگ که حالا ضربانِ قلبش را در گوشهایش میشنید، بلند شد. او میدانست که اگر بیشتر بماند، ممکن است حرفی بزند که نباید. تهیونگ در حالی که دور میشد، به عقب نگاه کرد. جونگکوک هنوز همانجا نشسته بود و با چشمهای نافذِ خودش، پشتِ سرِ تهیونگ را تماشا میکرد.
آن شب، تهیونگ در کتابخانهیِ سلطنتی، در حالی که وانمود میکرد مشغولِ مطالعه است، به این فکر کرد که چطور یک نفر مثل جونگکوک، میتواند بدونِ اینکه کوچکترین تلاشی برای جلبِ توجه کند، تمامِ دنیایِ او را اینچنین به آشوب بکشد. تهیونگ با خودش زمزمه کرد:
«تو داری من رو به بازی میگیری، جونگکوک. یا شاید هم این منم که دارم خودم رو تویِ سکوتِ تو غرق میکنم.»
گزارش کنین خارتون گاییدس
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #فیک #تهکوک
- ۲۴۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط