KIM V
part six
کیموی
جین : تهیونگ دستم بهت برسه
. در حال تهدید بود که گوشی قطع کردم
یونگی برو سمت مدرسه هیونسانگ که نزدیک تر از بقیه است باید با مدیر مدرسه صحبت کنم
یونگی باشه اتفاقا دیروز هم رفته بودم تا فرم ها رو بدم هم یه ارزیابی کنم بچه ها رو ، دبیرستان خوبی هست ، همینطور دانش
آموزهای خوبی هم داره و یه نیشخند
!! تهیونگ اهوم با یه نگاه فهمیدی دانش آموزهای خوبی داره چی تو سرته یونگی؟ باز کی چشمت گرفته؟
یونگی: اوه یه توله کیوت باید ببینیش تهیونگ تا بفهمی چفدر کیوت!! دیروز رفتم سلف ( سلف سرویس مدرسه که غذا میخورن) تا خندق بلام پر کنم، دیدمش با کیوت ترین حالت ممکن کتابش برعکس گرفته بود و بهم از دور نگاه می کرد. به سمتش که برمیگشتم کتاب رو می آورد بالا بعد
هرجا میرفتم دنبالم میومد....
تهبونگ: کی بیام مراسم عروسیت برادر!؟
یونگی: هر هر هر مرض انگار نه انگار ازت بزرگ ترم..
تهیونگ: مهم سن عقلی شوگا
تهیونگ
بلاخره رسیدیم مدرسه هیونسانگ، دانش آموزان با ورود ماشین ما متوقف شدند تا بدونند این ماشین گران قیمت برای کدام یکی از بچه های مدرسه است!؟
پیاده شدیم به قیافه متعجب بچه ها نگاه کردم و نیشخند زدم مثل اینکه در حال چیدن فانتزی های نوجوانی شون هستند...
با یونگی سمت ساختمان مدرسه رفتیم تو مسیر هر دانش آموزی که چشمش به ما می افتاد با کنجکاوی می ایستاد
بچه ها در گوش همدیگه پچ پچ میکردن ماهم با اقتدار و غرور از میان آنها رد می شدیم و به سمت دفتر مدیریت می رفتیم..
به اتاق مدیریت رسیدیم اما کسی نبود، تهیونگ : شوگا برو ببین مدیر این مدرسه کوفتی کجاست!!
شوگا رفت و من وسط سالن رو به رو اتاق مدیریت بلاتکلیف با ژست منحصر به فرد خودم ایستاده بودم.
از کنار چشمم دانش آموز ها رو میدیدم که با چه شیفتگی به من نگاه می کنند و حتی پلک نمی زنند.
همینطور که در فکر برنامه های کاری امروز بودم، صدای خندیدن و تهدید دوتا از بچه ها رو شنیدم که داشت نزدیک تر میشد و چقدر صدای خنده ای که به گوشم میرسید دلنشین بود،
غرق در صدای دلنشینی که نزدیک تر میشد بودم که یکدفعه چیزی صاف اومد تو شکمم و صدای خنده قطع شد...
کیموی
جین : تهیونگ دستم بهت برسه
. در حال تهدید بود که گوشی قطع کردم
یونگی برو سمت مدرسه هیونسانگ که نزدیک تر از بقیه است باید با مدیر مدرسه صحبت کنم
یونگی باشه اتفاقا دیروز هم رفته بودم تا فرم ها رو بدم هم یه ارزیابی کنم بچه ها رو ، دبیرستان خوبی هست ، همینطور دانش
آموزهای خوبی هم داره و یه نیشخند
!! تهیونگ اهوم با یه نگاه فهمیدی دانش آموزهای خوبی داره چی تو سرته یونگی؟ باز کی چشمت گرفته؟
یونگی: اوه یه توله کیوت باید ببینیش تهیونگ تا بفهمی چفدر کیوت!! دیروز رفتم سلف ( سلف سرویس مدرسه که غذا میخورن) تا خندق بلام پر کنم، دیدمش با کیوت ترین حالت ممکن کتابش برعکس گرفته بود و بهم از دور نگاه می کرد. به سمتش که برمیگشتم کتاب رو می آورد بالا بعد
هرجا میرفتم دنبالم میومد....
تهبونگ: کی بیام مراسم عروسیت برادر!؟
یونگی: هر هر هر مرض انگار نه انگار ازت بزرگ ترم..
تهیونگ: مهم سن عقلی شوگا
تهیونگ
بلاخره رسیدیم مدرسه هیونسانگ، دانش آموزان با ورود ماشین ما متوقف شدند تا بدونند این ماشین گران قیمت برای کدام یکی از بچه های مدرسه است!؟
پیاده شدیم به قیافه متعجب بچه ها نگاه کردم و نیشخند زدم مثل اینکه در حال چیدن فانتزی های نوجوانی شون هستند...
با یونگی سمت ساختمان مدرسه رفتیم تو مسیر هر دانش آموزی که چشمش به ما می افتاد با کنجکاوی می ایستاد
بچه ها در گوش همدیگه پچ پچ میکردن ماهم با اقتدار و غرور از میان آنها رد می شدیم و به سمت دفتر مدیریت می رفتیم..
به اتاق مدیریت رسیدیم اما کسی نبود، تهیونگ : شوگا برو ببین مدیر این مدرسه کوفتی کجاست!!
شوگا رفت و من وسط سالن رو به رو اتاق مدیریت بلاتکلیف با ژست منحصر به فرد خودم ایستاده بودم.
از کنار چشمم دانش آموز ها رو میدیدم که با چه شیفتگی به من نگاه می کنند و حتی پلک نمی زنند.
همینطور که در فکر برنامه های کاری امروز بودم، صدای خندیدن و تهدید دوتا از بچه ها رو شنیدم که داشت نزدیک تر میشد و چقدر صدای خنده ای که به گوشم میرسید دلنشین بود،
غرق در صدای دلنشینی که نزدیک تر میشد بودم که یکدفعه چیزی صاف اومد تو شکمم و صدای خنده قطع شد...
- ۱۱.۳k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط