「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 128
✦.................................
یونجین: منظورت چیه؟
جیمین: همون شبی که تو مهمونی آیلین حالش بد شد...
مکث کوتاهی کرد
جیمین: تو به اون گارسون پول دادی.
لبهای یونجین از هم باز ماند.
جیمین ادامه داد: گفتی لیوانی که الکل داشت رو جلوی آیلین بذاره.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، یونجین آرام خندید؛ خندهای عصبی و بیجان.
یونجین: مدرک داری؟
جیمین بیحوصله شانهای بالا انداخت
جیمین: گارسون خودش اعتراف کرد.
این بار یونجین واقعاً جا خورد نگاهش برای یک لحظه از جیمین فرار کرد
جیمین خیلی آرام گفت:
جیمین: خیالت راحت تهیونگ هنوز هیچی از این ماجرا نمیدونه.
همین جمله باعث شد یونجین دوباره سرش را بالا بیاورد
جیمین ادامه داد:
جیمین: چون من نخواستم... الان حال تهیونگ مهم تره نمیخوام با این چیزا ذهنشو درگیر کنه.
چند ثانیه فقط صدای رفت و آمد پرستار ها در راهرو شنیده میشد، بعد جیمین دوباره همان نگاه سردش را به یونجین برگرداند.
جیمین: ولی این به این معنی نیست که همیشه قراره بیخبر بمونه.
یک قدم جلوتر رفت
جیمین: اگه یه بار دیگه بخوای نزدیک آیلین بشی... یا حتی فکر آسیب زدن بهش از سرت رد بشه...
صدایش پایینتر آمد
جیمین: اولین نفری که همه چیز رو به تهیونگ میگه... خودمم.
رنگ از صورت یونجین پرید؛ او تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت می دانست اگر حقیقت را بفهمد این بار هیچ نسبتی، حتی دخترخاله بودن هم نمیتواند نجاتش بدهد، با حرکتی تند دستش را از میان انگشت های جیمین بیرون کشید
یونجین: داری زیادی بزرگش میکنی...
اما حتی خودش هم فهمید صدایش دیگر آن اطمینان همیشگی را ندارد
جیمین: نه...
نگاهش را به در اتاق تهیونگ انداخت.
جیمین: فقط دارم از کسی محافظت میکنم که بالاخره بعد از سالها... دوباره دلیل لبخند زدن پیدا کرده
یونجین چیزی نگفت چند لحظه بی حرکت ایستاد بعد برگشت و با قدم های سریع از انتهای راهرو دور شد؛ اما این بار غرورش زخمیتر از آن بود که حتی بتواند سرش را بالا نگه دارد.
درِ آسانسور با صدای کوتاهی بسته شد یونجین بدون اینکه حتی به اطراف نگاه کند، مستقیم به سمت پارکینگ رفت قدم هایش دیگر آن غرور همیشگی را نداشت؛ تند بود، عصبی بود و هر قدمش صدای پاشنهی کفشش را میان سکوت پارکینگ میپیچاند
همین که داخل ماشین نشست، در را محکم بست نفسش را با حرص بیرون داد و کیفه نیمهله شده را از روی صندلی کناری برداشت و با عصبانیت به صندلی عقب پرت کرد
چند ثانیه فقط به فرمان خیره ماند بعد گوشی اش را از کیف بیرون آورد انگشتش روی شماره ای که هیچ اسمی نداشت مکث کرد فقط یک حرف: R
چند لحظه مردد ماند، بعد تماس را برقرار کرد یک بوق... دو بوق... سومین بوق هنوز کامل نشده بود که تماس وصل شد.
صدای مرد آرام بود، بیش از حد آرام.. همین آرامش ترسناک ترش میکرد.
مرد: حرف بزن.
یونجین بیاختیار صاف نشست
یونجین: نقشه... نقشه خراب شد.
چند ثانیه سکوت ماند حتی صدای نفس کشیدن مرد هم شنیده نمیشد بعد خیلی آرام پرسید:
مرد: اون عو,ضی زندست؟
یونجین پلک هایش را روی هم فشرد.
یونجین: آره...
مرد دوباره ساکت شد بعد سؤال بعدی را پرسید:
مرد: دختره؟
یونجین: هنوز کنارشه... همه جا همراهشه.
چند ثانیه فقط سکوت بعد خندهی کوتاهی از آن طرف خط شنیده شد؛ نه بلند نه از روی خوشحالی خندهای که بیشتر شبیه مطمئن بودن بود
مرد: پس همه چیز طبق انتظار پیش رفته.
یونجین با تعجب ابرو در هم کشید.
یونجین: طبق انتظار؟
مرد: آدمارو همیشه با گلوله از هم جدا نمیکنن
مکث کوتاهی کرد
مرد: بعضی وقتا... فقط کافیه بذاری خودشون از هم فاصله بگیرن.
یونجین که هنوز چیزی نمی فهمید سریع پرسید:
یونجین: منظورتون چیه؟
مرد خیلی آرام گفت:
مرد: از امروز دیگه به تهیونگ نزدیک نشو
یونجین ناباورانه گفت:
یونجین: چی؟
مرد: کار تو تموم شده فقط حواست به دختره باشه هر اتفاقی افتاد.. هر جا رفت هر کسی رو دید به من خبر میدی.
صدای مرد این بار سردتر شد:
مرد: اگه جواب نداد خودم وارد بازی میشم.
قلب یونجین بیاختیار فشرده شد در تمام مدتی که برای او کار کرده بود هیچوقت نشنیده بود این مرد چنین جملهای بگوید.
یونجین خیلی آرام پرسید:
یونجین: شما... اون دختر براتون چه ارزشی داره؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد آنقدر طولانی که یونجین فکر کرد تماس قطع شده است اما ناگهان صدای مرد دوباره آمد آرام بریده.. اما محکم:
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 128
✦.................................
یونجین: منظورت چیه؟
جیمین: همون شبی که تو مهمونی آیلین حالش بد شد...
مکث کوتاهی کرد
جیمین: تو به اون گارسون پول دادی.
لبهای یونجین از هم باز ماند.
جیمین ادامه داد: گفتی لیوانی که الکل داشت رو جلوی آیلین بذاره.
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد، یونجین آرام خندید؛ خندهای عصبی و بیجان.
یونجین: مدرک داری؟
جیمین بیحوصله شانهای بالا انداخت
جیمین: گارسون خودش اعتراف کرد.
این بار یونجین واقعاً جا خورد نگاهش برای یک لحظه از جیمین فرار کرد
جیمین خیلی آرام گفت:
جیمین: خیالت راحت تهیونگ هنوز هیچی از این ماجرا نمیدونه.
همین جمله باعث شد یونجین دوباره سرش را بالا بیاورد
جیمین ادامه داد:
جیمین: چون من نخواستم... الان حال تهیونگ مهم تره نمیخوام با این چیزا ذهنشو درگیر کنه.
چند ثانیه فقط صدای رفت و آمد پرستار ها در راهرو شنیده میشد، بعد جیمین دوباره همان نگاه سردش را به یونجین برگرداند.
جیمین: ولی این به این معنی نیست که همیشه قراره بیخبر بمونه.
یک قدم جلوتر رفت
جیمین: اگه یه بار دیگه بخوای نزدیک آیلین بشی... یا حتی فکر آسیب زدن بهش از سرت رد بشه...
صدایش پایینتر آمد
جیمین: اولین نفری که همه چیز رو به تهیونگ میگه... خودمم.
رنگ از صورت یونجین پرید؛ او تهیونگ را بهتر از هر کسی میشناخت می دانست اگر حقیقت را بفهمد این بار هیچ نسبتی، حتی دخترخاله بودن هم نمیتواند نجاتش بدهد، با حرکتی تند دستش را از میان انگشت های جیمین بیرون کشید
یونجین: داری زیادی بزرگش میکنی...
اما حتی خودش هم فهمید صدایش دیگر آن اطمینان همیشگی را ندارد
جیمین: نه...
نگاهش را به در اتاق تهیونگ انداخت.
جیمین: فقط دارم از کسی محافظت میکنم که بالاخره بعد از سالها... دوباره دلیل لبخند زدن پیدا کرده
یونجین چیزی نگفت چند لحظه بی حرکت ایستاد بعد برگشت و با قدم های سریع از انتهای راهرو دور شد؛ اما این بار غرورش زخمیتر از آن بود که حتی بتواند سرش را بالا نگه دارد.
درِ آسانسور با صدای کوتاهی بسته شد یونجین بدون اینکه حتی به اطراف نگاه کند، مستقیم به سمت پارکینگ رفت قدم هایش دیگر آن غرور همیشگی را نداشت؛ تند بود، عصبی بود و هر قدمش صدای پاشنهی کفشش را میان سکوت پارکینگ میپیچاند
همین که داخل ماشین نشست، در را محکم بست نفسش را با حرص بیرون داد و کیفه نیمهله شده را از روی صندلی کناری برداشت و با عصبانیت به صندلی عقب پرت کرد
چند ثانیه فقط به فرمان خیره ماند بعد گوشی اش را از کیف بیرون آورد انگشتش روی شماره ای که هیچ اسمی نداشت مکث کرد فقط یک حرف: R
چند لحظه مردد ماند، بعد تماس را برقرار کرد یک بوق... دو بوق... سومین بوق هنوز کامل نشده بود که تماس وصل شد.
صدای مرد آرام بود، بیش از حد آرام.. همین آرامش ترسناک ترش میکرد.
مرد: حرف بزن.
یونجین بیاختیار صاف نشست
یونجین: نقشه... نقشه خراب شد.
چند ثانیه سکوت ماند حتی صدای نفس کشیدن مرد هم شنیده نمیشد بعد خیلی آرام پرسید:
مرد: اون عو,ضی زندست؟
یونجین پلک هایش را روی هم فشرد.
یونجین: آره...
مرد دوباره ساکت شد بعد سؤال بعدی را پرسید:
مرد: دختره؟
یونجین: هنوز کنارشه... همه جا همراهشه.
چند ثانیه فقط سکوت بعد خندهی کوتاهی از آن طرف خط شنیده شد؛ نه بلند نه از روی خوشحالی خندهای که بیشتر شبیه مطمئن بودن بود
مرد: پس همه چیز طبق انتظار پیش رفته.
یونجین با تعجب ابرو در هم کشید.
یونجین: طبق انتظار؟
مرد: آدمارو همیشه با گلوله از هم جدا نمیکنن
مکث کوتاهی کرد
مرد: بعضی وقتا... فقط کافیه بذاری خودشون از هم فاصله بگیرن.
یونجین که هنوز چیزی نمی فهمید سریع پرسید:
یونجین: منظورتون چیه؟
مرد خیلی آرام گفت:
مرد: از امروز دیگه به تهیونگ نزدیک نشو
یونجین ناباورانه گفت:
یونجین: چی؟
مرد: کار تو تموم شده فقط حواست به دختره باشه هر اتفاقی افتاد.. هر جا رفت هر کسی رو دید به من خبر میدی.
صدای مرد این بار سردتر شد:
مرد: اگه جواب نداد خودم وارد بازی میشم.
قلب یونجین بیاختیار فشرده شد در تمام مدتی که برای او کار کرده بود هیچوقت نشنیده بود این مرد چنین جملهای بگوید.
یونجین خیلی آرام پرسید:
یونجین: شما... اون دختر براتون چه ارزشی داره؟
چند ثانیه سکوت برقرار شد آنقدر طولانی که یونجین فکر کرد تماس قطع شده است اما ناگهان صدای مرد دوباره آمد آرام بریده.. اما محکم:
- ۸۷۴
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط