و چنین گفت خدا

و چنین گفت خدا
نازنینم آدم...
با تو رازی دارم
اندکى پیشتر آ...

آدم آرام و نجیب آمد پیش
زیرچشمى به خدا مى نگریست...
محو لبخند غم آلود خدا

دلش انگار گریست

نازنینم آدم
یاد من باش که بس تنهایم
بغض آدم ترکید
شانه هایش لرزید

به خدا گفت : پدر
من به اندازه ى...
من به اندازه گلهاى بهشت
نه...به اندازه عرش
نه...نه...
من به اندازه تنهاییت ای هستى من

دوست دارت هستم...
کوله اش را برداشت
خسته و سخت قدم بر مى داشت
راهى ظلمت پرشور زمین
طفلکى آدم، بنده زار و حزین...
در همان لحظه جانکاه هبوط...
زیر لبهاى خدا باز شنید:
نازنینم آدم
نه به اندازه تنهایى من
نه به اندازه عرش
نه به اندازه گلهاى بهشت...

که به اندازه یک دانه گندم پسرم
یادم باش
نازنینم آدم
نبرى از یادم...
دیدگاه ها (۱)

نازنینم آدم... نبری از یادم پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به ا...

نازنینم اَدم....با تو رازی دارم !..اندکی پیشتر اَی ......اَد...

حتما بخونیدش✌ پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم...

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو را...

راز آفرینش پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم......

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او :نازنینم آدم ... با تو رازی د...

پس از آفرینش آدمخدا گفت به او: نازنینم آدم،با تو رازی دارم ،...

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو راز...

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم.... با تو را...

پس از آفرینش آدمخدا گفت به او:نازنینم آدم...با تو رازی دارم!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط