رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفت
بوته ی یاس کنار نرده ها جانی گرفت

خواستم باران که بند آمد بدنبالش روم
باد و باران بس نبود انگار، طوفانی گرفت

لحظه ای با شمعدانی ها مدارا کرد و رفت
از من بی دین و ایمان، دین و ایمانی گرفت

رفتنش درد بزرگی بود و پشتم را شکست
از دو چشم عاشقم اشک فراوانی گرفت

خسته و تنها رهایم کرد با رنج و عذاب
جان من را جان جانانم به آسانی گرفت

عاقبت هرگز نفهمیدم گناه من چه بود
از من نفرین شده امّا چه تاوانی گرفت...
دیدگاه ها (۱)

ﻫﻮﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖﺑﯿﺎ ﺑﺮﻭﯾﻢ ﮐﻤﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎﺯﻣﯿﮕﺮﺩﺍ...

بگذاربوسه بوسه بمیرم برای توچون کودکی بهانه بگیرم برای تویاا...

"دِلـــــــــــــــــــــــــــم"بــاران می خواهــــد...امــ...

آغوشی باشو مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کنبدون آنکه حر...

رفت و بعد از رفتنش آن شب چه بارانی گرفتبوته ی یاس کنار نرده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط