شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاها

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟

– نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!
دیدگاه ها (۱)

انسان : یه میلیون سال چقدره؟ خدا : برای من یک دقیقه ست. ...

من قهوه می خوام!!!

وقتی تمام شیرها پاکتی اند وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند ا...

ڪـاشـ دُنیــــــآ برعڪس بـــود ... آدمـــــــآ عــــآشق...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p5خانم مین گلویش را صاف کرد:« می‌...

همخونه اجباری... پارت ۱۴۰«ویو جئون جونگ‌کوک»نمی‌دونستم چرا.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط