پارت ۸
پارت ۸
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
به نوشتهی روی دیوار خیره شده بودم.
«دخترِ اون مرد بالاخره پیداش شد.»
با صدایی لرزان پرسیدم:
_پدرم کی بود؟
جونگکوک اسلحهاش رو پایین آورد.
_الان وقتش نیست.
_همیشه همینو میگی!
یک قدم به سمتم اومد.
_یونا، اگه الان حقیقت رو بدونی، ممکنه دیگه نتونی به هیچکس اعتماد کنی.
_شاید همین الان هم نمیتونم.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد آرام گفت:
_پدرت یکی از قدرتمندترین خونآشامهای این شهر بود.
خشکم زد.
_خونآشام؟
صدای شلیک دیگری بلند شد.
جونگکوک دستم رو گرفت.
_باید بریم.
_تو هم...
به چشمهاش نگاه کردم.
برای یک لحظه رنگ قرمز در مردمکهاش درخشید.
_آره.
_تو خونآشامی؟
سکوت کرد.
و همین سکوت جوابم بود.
صدای شلیک هنوز توی گوشم میپیچید.
به نوشتهی روی دیوار خیره شده بودم.
«دخترِ اون مرد بالاخره پیداش شد.»
با صدایی لرزان پرسیدم:
_پدرم کی بود؟
جونگکوک اسلحهاش رو پایین آورد.
_الان وقتش نیست.
_همیشه همینو میگی!
یک قدم به سمتم اومد.
_یونا، اگه الان حقیقت رو بدونی، ممکنه دیگه نتونی به هیچکس اعتماد کنی.
_شاید همین الان هم نمیتونم.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.
بعد آرام گفت:
_پدرت یکی از قدرتمندترین خونآشامهای این شهر بود.
خشکم زد.
_خونآشام؟
صدای شلیک دیگری بلند شد.
جونگکوک دستم رو گرفت.
_باید بریم.
_تو هم...
به چشمهاش نگاه کردم.
برای یک لحظه رنگ قرمز در مردمکهاش درخشید.
_آره.
_تو خونآشامی؟
سکوت کرد.
و همین سکوت جوابم بود.
- ۸۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط